Announcement

Collapse
No announcement yet.

New Secularism In Iran

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • New Secularism In Iran

    اين روزها من به يکی از آرزوهای مختصرم رسيده و توانسته ام، با براه اندازی يک پايگاه اينترنتی به نام «سکولاريسم نو» NewSecularism.com، مکانی را در جهان مجازی اينترنت بوجود آورم که بتوان در آن هرآنچه را انديشمندان ما دربارهء سکولاريسم نوشته اند گردآوری کرد، محل رجوعی در اين مورد خاص بوجود آورد و، بر مبنای تراوشات ذهنی آنان که در راه روشنگری جامعهء عقب افتاده ما و يا در راستای افزودن بر تاريکی های انديشگی آن قلم می زنند و سخن می گويند، به بحث و گفتگوئی جدی دربارهء «سکولاريسم» نشست.

    اما چرا برای من «سکولاريسم» اينقدر اهميت دارد؟ و چرا مصرانه می کوشم تا صفت «نو» را به آن اضافه کنم؟ بگذاريد مطلب اين هفته را به بيان پاسخی به اين پرسش ها اختصاص دهم و نشان دهم که چرا آنچه که می نويسم حاصل تجربه ای نيمقرنی است که بايد جائی به بار بنشيند و حاصلی دهد ـ

    نيم قرنی که در طی آن نسلی که نسل من باشد در فضای جنگ دوم جهانی و اشغال ايران بوسيلهء قوای متفقين، چشم به جهان می گشايد، در دوران دبستانش صدای مبهم مارش های نظامی برای آنچه که «نجات آذربايجان» خوانده می شود، يا فريادهای مردم ريخته به خيابان ها که خواستار ملی شدن صنعت نفت هستند، و سخنان معلمان توده ای اش که از عدالت اجتماعی می گويند، و خطابه های فدائيان اسلام که در مسجد سرکوچه از اسلام سياسی خبر می دهند را می شنود؛ نوجوانی خود را با سقوط دولت دکتر مصدق، که طرفدارانش آن را «کودتا» می خوانند اما، در پی بازگشت پادشاه به کشور به «قيام ملی» تغيير نام می يابد آغاز می کند؛ در جوانی از مسير «انقلاب سفيد شاه و مردم»، طغيان بخشی از مسلمانان در خرداد 42 و تاجگزاری سه سال بعد پادشاه می گذرد؛ در سرآغار روزگار چلچلی خويش در گير قيام 57، پايان رژيم سلطنتی و آغاز حکومت اسلامی می شود و، آنگاه، چه در درون و چه در بيرون از ايران، جنگی مهيب و دراز دامن با عراق را از سر می گذراند، قتل عام دگرانديشان و نويسندگان را شاهد می شود، مزهء «اصلاحات» ناکام در دل حکومت اسلامی را می چشد، فرزندانش را می بيند که در سر کوچه و بازار شلاق می خورند، سنگسار می شوند، و در افق آينده شان چيزی جز جنگ و خونريزی بيشتر، فقر و فساد گسترنده، و بی کاری و بی اميدی مفرط نمی بينند.

    به گمان من، اين نسل اکنون حق دارد از خود بپرسد که آيا، در آنچه طی اين نيمقرن گذشت، می توان «مضمون» غالبی را يافته و از آن به نتيجه گيری روشنی رسيد؟

    پاسخ من به اين پرسش خود در منظومه ای از پرسش هائی ديگر شکل می گيرد:

    - آيا نه اينکه آنچه بر سر اين نسل آمد و آنچه هم اکنون فرزندانش دچار آنند جملگی ناشی از کوشش گروه های مختلف اجتماعی برای تحميل زورگويانهء عقايد و ارزش های حود بر بقيهء مردم جامعه بوده است؟

    - آيا هر گروه نمی خواسته، با «مقدس سازی» انديشه ها و رفتارهای مورد پسند و باور خود، حق زندگی آزادانه را از «دگر انديشان» و «دگر باشان» جامعهء خويش سلب کند؟

    - آيا آنچه در ميانه وجود نداشته همانی نبوده که، با نام ها و صفت های گوناگون، در سراسر تاريخ جوامع بشری مورد ستايش عقلای هر فرهنگ و تمدنی بوده است: برقراری تساهل اجتماعی، تحمل يکديگر، صلح جوئی، حق دادن به آنکه هرکس دين و آئين و عقيدهء خود را داشته و در شيوهء زندگی و طرز معيشت خود آزادی انتخاب داشته باشد، بر جامعه قانونی دست ساخت نمايندگان واقعی مردم حکمروا باشد و تک تک افراد جامعه در برابر آن قانون با هم مساوی باشند؟

    - آيا نمی توان ديد که همهء دعواها بر سر تحميل «وحدت» در برابر «کثرت»، يکنواختی در برابر تنوع و گوناگونی، تک رنگی در برابر رنگارنگی، و يک شکلی در برابر بسيار گونگی بوده است؟

    - آيا نه اينکه کشاندن اعتقادات به حوزهء سياست و قدرت نمی توانسته نتيجه ای جز اين داشته باشد که در نيمقرن گذشته نسل به پيری رسيدهء کنونی مزهء تلخش را در کام تشنهء خويش چشيده و، بجای شربت گوارای زندگی صلح آميز و مرفه، داروی زهرناک «تحميل بی تساهل» را در جان خويش ريخته است؟

    - آيا نه اينکه، در سرآغاز فصل جابجائی نسل او با نسلی که اکنون صحنه را از خود پر کرده، هنگام که خود می رود تا سال های بشماره افتادهء عمر را به کار با حاصلی بگمارد، دريافته است که تنها راه سعادت آدميان وجود و برقراری کثرت گرائی، تنوع و گوناگونی است که تنها بر زمين حاصل خيز آن آزادی و دموکراسی و شايسته سالاری قادر به رشد و باليدن می شود؟

    - آيا نه اينکه، در اين پيرانه سری دريافته است که گوهر تک تک مذاهب و ايدئولوژی ها چنان ساخته شده اند که اگر گذارشان به ساحت سياست و قدرت بيافتد، از روی طبيعت، به انهدام همين کثرت گرائی، تنوع و گوناگونی برخواهند خواست و، آنگاه و به ناگزير، آزادی و دموکراسی و شايسته سالاری از جامعه رخت بر خواهند بست؟

    - آيا نه اينکه تنها رمز سعادت انسان بيرون کشيدن مذاهب و ايدئولوژی ها از سياست و قدرت، و جداسازی اين دو حوزه از يکديگر، و تقدس زدائی از تاريخ و انديشه و کردار، و راه گشودن بر ارادهء تغييرپذير همهء انسان ها برای ادارهء جوامع خويش است؟

    او ديده است که چگونه در تاريخ انسان، انديشهء اين «جداسازی» (که اکنون «سکولاريسم» خوانده می شود) نخست بر خاک کشورش و در اعلاميهء حقوق بشر کورش هخامنشی جلوه گر شده و به انسان سه هزارهء پيش مژده داده است که همگان می توانند دين و آئين و مذهب و عقيده خود را داشته باشند و حاکميت قدرتمدار نبايد «مذهب» خود را بر کل جامعهء تحت فرمانش تحميل کند.

    او ديده است که امپراتوری مسيحی شدهء روم، تنها در عرصهء جمع آوری ماليات ها، کوشيده است تا حساب دولت را از مذهب جدا سازد و «امر آن جهانی» را از «امر اين جهانی (يا سکولار)» تفکيک نمايد اما قرن ها طول کشيده تا اين «جداسازی» به همهء نهادهای اجتماعی کشيده شود.

    او ديده است که گوهر اين اعلاميه همان انديشه ای بوده که مورد توجه و بازسازی آباء قانون اساسی کشور تازه بنياد يافتهء آمريکا قرار گرفته و «جدائی حکومت از مذهب» را بعنوان اصلی ترين پايهء ساختمان جامعهء آمريکائی برشناخته است.

    اما تجربهء سراسر قرن بيستم به او نشان داده است که تنها در «يکی شدن مذهب و قدرت حاکمه» نيست که کثرت گرائی، تنوع و گوناگونی ـ اين رموز بقا و سعادت جوامع بشری ـ راه پژمردگی و مرگ را در پيش می گيرند. چرا که قرن بيستم قرن پيدايش ايدئولوژی های انحصار طلب و حکومت های مبتنی بر ايدئولوژی، بوده و نشان داده است که «يگانگی ايدئولوژی و حکومت» نيز درست همان مصائبی را ببار می آورد که وحدت مذهب و حکومت در قرون ماقبل ببار آورده بود.

    پس، دانسته است که، در نخستين دهه از قرن بيست و يکم که نسل به پيری رسيده تنها شاهد ساليانی از نيمهء نخست آن خواهد بود، مهمترين دست آورد انديشگی اين نسل ايرانی را می توان در رسيدن به نقش محوری «سکولاريسم» از يکسو، و گسترده تر کردن تعريف آن، بطوری که علاوه بر مذهب شامل ايدئولوژی هم بشود، از سوی ديگر، خلاصه کرد. در واقع، «سکولاريسم نو» نام اين تعريف تازه است که شمول جدائی را از انحصار مذهب بيرون کشيده و به ايدئولوژی نيز بسط می دهد. بيائيد در اين پرسش ها اندکی تأمل کنيم:

    براستی «آزادی» چگونه ممکن خواهد بود اگر ساختمان آن بر شالودهء «سکولاريسم نو» گذاشته نشده باشد؟

    «دموکراسی» چگونه رخ خواهد داد اگر «سکولاريسم نو» سلامت آن را تضمين نکند؟

    «رقابت»، که شرط تحقق «شايسته سالاری»، است چگونه برقرار خواهد شد اگر از نردبام «سکولاريسم نو» بالا نيامده باشد؟

    «حقوق اقليت ها» چگونه محافظت خواهد شد اگر ساختار سياسی بر بنياد «سکولاريسم نو» شکل نگرفته باشد؟

    «فدراليسم» چگونه تحقق خواهد يافت اگر ساختمانش بر فراز شالودهء «سکولاريسم نو» بالا نرفته باشد؟

    «آزادی انديشه»، «آزادی بيان عقايد»، «آزادی انتقاد از قدرت»، «آزادی دگر انديشی» و «آزادی دگرباشی» چگونه شکفته خواهند شد اگر تخمشان بر خاک «سکولاريسم نو» ريخته نشده باشد؟

    اما ـ و توجه کنيم که اين يک «اما» ئی بزرگ است ـ اين «سکولاريسم نو» ی حياتی و ضروری چگونه متحقق و پايدار خواهد شد وقتی صاحبان و متوليان مذهب، ايدئولوژی، انحصار طلبی، انديشهء مبتنی بر خودی و غير خودی، و انديشهء ايجاد جامعهء يک شکل، در اکثر جوامع عقب افتاده همچنان مهار قدرت سياسی و اقتصادی و فرهنگی را در دست دارند و با تمام قوا می کوشند تا از «سکولاريسم» چهره ای مخوف بسازند که برای برانداختن مذاهب و مشارب و وحدت و يگانگی بوجود آمده است؟

    نه، رهروی اين راه شدن و بودن کار چندان ساده ای نيست. اگر اوضاع زمانه چنين نبود که هست، نيازی نيز به گوشزد کردن مدام اهميت «سکولاريسم نو» وجود نداشت و اين سکولاريسم گوناگونی آفرين، همچون يک بديهی مطلوب، بر تارک همهء جنبش های آزاديخواهانه می نشست و چراغ راه آنان برای رسيدن به ساحل امن کثرت و گوناگونی های رفاه بنياد می شد.

    اما چون چنين نيست، و از آنجا که هنوز اصلاح طلب ترين انديشه های درون حکومت های مذهبی و ايدئولوژيک هم مبارزهء خود عليه «جمود عقيدتی» را با مبارزه عليه «سکولاريسم» يکی می گيرند، و نيز از آنجا که هنوز در درونهء انديشهء اغلب سازمان های سياسی ما فکر مسلط ساختن ارزش های ايدئولوژيک بر کل جامعه غلبه دارد، چاره ای نيست که همهء موضوعات مربوط به «سکولاريسم نو» و بخصوص راه های رسيدن به آن و سپس نگاهداری اش بعنوان ضامن ادامهء حيات جامعهء رنگارنگ، مورد بحث و بررسی و نقد قرار گيرند.

    باری، سخن کوتاه کنم؛ در پيش روی کسی که به سال های بازنشستگی خود رسيده و در زندگی اش تنها سرمايه ای که داشته و دارد قلمی بوده که اکنون به کامپيوتری کوچک تبديل شده است، راه ديگری برای با معنا و مفيد کردن بقيهء عمر وجود ندارد. اگر شما هم در همين قايق نشسته ايد اين اوقيانوس و اين پارو! بيائيد با هم در امری توافق کنيم که به موجب آن هيج کداممان ديگری يا ديگران را حذف نخواهيم کرد و، با حفظ عقيده و نظر و اعتقاد خويش، برای يکديگر جا خواهيم گشود. به گمان من، بی اين نگرش و گرايش نو و گسترده به سکولاريسم، برون شدی از ظلماتی که بر جامعهء ما حاکم شده، هيچ امکان ندارد.

    برگرفته از سايت «سکولاريسم نو»:
    NewSecularism.com




  • #2
    Tears of joy...sweet smell of success.
    I would be true, for there are those who trust me;
    I would be pure, for there are those who care;
    I would be strong, for there is much to suffer;
    I would be brave, for there is much to dare.
    I would be friend of all—the foe—the friendless;
    I would be giving and forget the gift;
    I would be humble, for I know my weakness;
    I would look up and laugh—and love—and lift.
    Howard Walter
    http://www.farsinet.com/poetry/images/poemvatn.gif

    Comment


    • #3
      معمولاً معنا و تعريف واقعی يک مفهوم می تواند بوسيله معناها و تعاريف «کناری» و دست دوم آن از نظر پنهان مانده و برخی معانی دور از مرکز آن بيشتر در اذهان حضور و بروز داشته باشند. يکی از اين موارد را می توان در مورد «سکولاريسم» بررسی کرد. بی شک اينکه سکولاريسم را به معنای «جدائی دين از قدرت حکومتی» بگيريم برداشت غلطی نيست، اما در اين «تعريف» چيزی از چرائی اصلی و کارکردی اين «جداسازی» بيان نمی شود، و همين امر، موجب آن می گردد که معناها و تعريف های ثانويه، هدف و غرض اصلی از اين جدا سازی را پنهان کنند و راه را بر سوء تعبيرهای گوناگون بگشايند.

      قبل از ورود به مطلب بگويم که، بنظر من، تنها دليل برای ضروری دانستن لزوم «جدائی مذهب و ايدئولوژی از حکومت» به «کارکرد تبعيض گذار» دو پديدهء مذهب و ايدئولوژی بر می گردد و، در نتيجه، تنها کارکرد «ضد تبعيض» سکولاريسم مفهوم و تعريف اصلی و مرکزی و غرض از توسل به آن را مطرح و روشن و آشکار می سازد. در برابر اين «معنای کارکردی» بقيهء معناها و تعريف ها حکم ثانوی را پيدا می کنند.

      باری، در اين مختصر می خواهم به چند سوء تعبير، که بخصوص در بين ايرانيان رايج بوده است، اشاره کنم و نشان دهم که غفلت از «گوهر ضد تبعيض سکولاريسم» می تواند به چه استنتاجات معوجی بيانجامد:

      1. من معتقدم که اگر تعريف سکولاريسم را از اين «حد» گسترده تر کنيم، از يکسو سخن خود را به حوزه های نامربوط ديگر کشانده و آن را، به اصطلاح، از ريل خارج کرده ايم و، از سوی ديگر، از استحکام منطقی و نفوذ اجرائی خود سکولاريسم کاسته ايم.

      به يکی از اين توسعات توجه کنيم: اگر در بحث خود پيرامون سکولاريسم، بجای پافشاری بر ضرورت جدائی دو پديده، سخن را به مخالفت با مذهب کشانده و با طرح دلايل مورد نظر خود بکوشيم تا پديدهء مذهب را زيان بار و مهلک معرفی کنيم، از يکسو، بحث ما به گسترهء کارکرد مذهب و ـ مثلاً ـ غير عقلائی بودن مفروضات و اصول آن می کشد (که ربطی به سکولاريسم ندارد) و، از سوی ديگر، ما به دست خود، پيروان اديان و مذاهب مختلف را ـ که تنها در گسترهء حکومتی سکولار می توانند آزادانه به عقايد خود پايبند بوده و آداب عبادی خويش را بجای آورند و، در نتيجه، می توانند جزو هواداران طبيعی و جدی سکولاريسم باشند ـ از آن دور کرده و آنان را عامداً به جبههء مخالفان سکولاريسم رانده ايم.

      2. مورد دوم از نتايج بی توجهی به «گوهر ضد تبعيض سکولاريسم» ـ به هر دليل که باشد ـ آن است که ممکن است اين مفهوم را با مفاهيم ديگری يکی کنيم که ضرورتاً رابطه ای بين شان برقرار نيست. مثلاً، می توان به اين تعريف از سکولاريسم نگريست که امور زندگی را به دو دستهء «اين جهانی» و «آن جهانی» تقسيم می کند و امور آن جهانی را به مذهب واگذاشته و امور اين جهانی را در حوزهء سکولاريسم قرار می دهد. اين محدود کردن امور غيرسکولار به «آن جهانی» بودن موجب می شود که ما بسياری از سيستم های تبعيض گذار غير دينی را نا ديده بگيريم و آنها را «سکولار» بپنداريم. اين همان اشتباهی است که معمولاً، درست بخاطر توجه نکردن به «گوهر ضد تبعيض سکولاريسم»، در مورد حکومت های کمونيستی و فاشيستی قرن بيستم (که همگی بجای مذهب بر ايدئولوژی استوار بودند) پيش می آيد. حکومت استالين به هيچ روی سکولاريستی نبود چرا که فقط جای «خدا» را با «حزب پيشاهنگ کارگران» عوض کرده و احکام زمينی خود را به نام اين خدای زمينی جاری می ساخت و جامعه را با ارعاب و ارهاب به خودی و ناخودی تفسيم می کرد.

      در حوزهء تاريخ اسلام هم يک چنين اشتباهی مرتباً بازگفته می شود. اگر تفکيک دو حوزهء اين جهانی و آن جهانی را به نگاه مان در مورد تاريخ اسلام راه دهيم، از آنجا که ارتباط با آن جهان از طريق پيامبر مفروض و شدنی است، برخی از نويسندگان قائل به آنند که نهاد «خلافت اسلامی»، به خاطر اينکه خليفه اگرچه جانشين پيامبر ست اما از ارتباط داشتن با عالم غيب محروم بشمار می رود، پس، خلافت پديده ای «اين جهانی» و ـ در نتيجه ـ سکولار است. در اين مورد نويسندگان مزبور تا آنجا پيش می روند که تأسيس امامت شيعی و قايل شدن به ارتباط امام با عالم غيب را کوششی برای استمرار ارتباط مزبور و جلوگيری از سکولاريزه شدن حکومت اسلامی می دانند. همين بحث در مورد پديده ای در تشيع امامی که «مهدويت» نام دارد نيز تکرار می شود و پايان عصر امامت و غيبت امام دوازدهم را آغاز روند سکولاريزه شدن حکومت های شيعی بنياد می گيرند چرا که از آن پس حاکميت از طريق اتصال به عالم غيب تئوريزه و توجيه نمی شود. در همين راستا نيز هست که می توان به کوشش های جاری در حوزهء علميهء قم و بخصوص مدرسهء حقانی آن اشاره کرد که، با قائل شدن به حضور اراده و آگاهی امام غايب در امور حکومتی، مشروعيت حکومت ولی فقيه را نه از مردم که از امام غايب کسب کرده و، بدينسان، راه را بر سکولاريزه شدن حکومت می بندند.

      اما، اگر به «گوهر ضد تبعيض سکولاريسم» بنگريم، در می يابيم که سکولاريسم با اتصال به عالم مفروض غيب هم کاری ندارد و اساساً بحت «مشروعيت الهی حکومت» نيز در گسترهء آن مطرح نمی شود. سنجهء اصلی سکولاريسم «ضديت با تبعيض» است و، در نتيجه، شما به هر اسمی که بين مردمان تبعيض قائل شويد نمی توانيد دارای حکومت سکولاری شويد که همهء افراد تحت حکم شما را به يک چشم بنگرد و برايشان حقوقی يکسان قائل باشد.

      در واقع، آنچه ماهيت ضد سکولار حکومت اسلامی را آشکار می کند نه اتصال پيامبر و امام (و حتی امام جمعه و فقيه) با عالم غيب، که وجود حقوق ويژه، قشرهای خاص، خط قرمزهای تبعيض گذار و تقسيم امور به «منکر» و «معروف» است و اينها ـ لااقل در ساحت عمل ـ نه از «عالم غيب» که از «اصول و احکام شريعت» سرچشمه می گيرند و آن شريعت تنها مفروض به صادر شدگی از جانب عالم غيب است و بيشتر دست پروردهء دينکاران.

      به همين دليل نيز هست که معتقدم بايد همواره در سخنان خود بين «دين» و «مذهب» تفاوت قائل بود. دين هم بر تصور عالم غيب مبتنی است و هم بر امکان اتصال افراد با آن و هم بر مسئوليت فرد در برابر خالق خود. اما همين دين، وقتی پای را از گليم فردی خود بيرون نهاد و به روابط بين آدميان پرداخت، به مذهب تبديل می شود و مذهب هم که وسيله ای برای وارسی مکنونات دل های آدميان ندارد، به ناچار «حکم به ظاهر» می کند و در زندگی روزمرهء مردم دخيل می شود.

      به معنای واژهء «مذهب» هم که بنگريد می بينيد که با فعل «ذهب» به معنای «رفتن» و «رفتار کردن» کار دارد و می خواهد رفتار آدميان را منظم يا ـ بقول سران جمهوری اسلامی ـ «مديريت» کند. «شريعت» هم مفهوم / واژه ای در همين رديف است و ربطی به «دين» ندارد. پس، نداشتن اتصال به عالم غيب و آن جهانی نبودن يک پديده آن را لزوماً به صفت «سکولار» متصف نمی کند، مهم کوشش نکردن و وسيله ای برای چنين کوششی نداشتن، در راستای يک دست کردن جامعه، مديريت رفتار آدميان، و سلب گوناگونی عقايد و آرمان ها و تحديد آزادی های رنگارنگ بشری است.

      شايد يکی از دلايل اشتباهی از نوع آنچه در مورد اسلام پيش می آيد، و ذکر آن آمد، به يکی گرفتن دو مفهوم «سکولاريزاسيون» و «روتينازيسيون» مربوط باشد که لزوماً ارتباط چندانی بين آنها برقرار نيست. «روتين» يعنی «روزمره و عادی»، و روتينازيسيون يعنی عادی شوندگی يا عادی سازی امور. اشارهء اين مفهوم هم ـ لااقل در جامعه شناسی ماکس وبر ـ به آن است که هنگام ظهور پيامبران و اتصال به عالم غيب اوضاع جامعه «غير عادی» و «نامعمول» می شود. اما، در پی مرگ رهبری که اتصال مزبور از طريق او انجام شده (و در اصطلاح «رهبر کاريزماتيک» خوانده می شود)، اوضاع رفته رفته رو به عادی شدن و معمولی گشتن می نهند. اين البته فقط يک بخش از معنای «روند عادی سازی» است و هرگز نمی توان بحث در مورد اين مفهوم را به همينجا خاتمه يافته دانست؛ چرا که «اوضاع عادی» پيش از پيامبر و پس از او کاملاً با هم فرق دارند و، در دوران پس از رهبران کاريزماتيک، روند عادی سازی بر اساس آموزه های بجا مانده از آن رهبران انجام می شود و بر اساس همان هم سازمان دينکاران بوجود می آيد تا آن آموزه ها را ـ تحت عنوان اصول و ارزش ها و منکرات و معروفات ـ اعمال کند. پس روتينازيسيون نه تنها به سکولاريزيسيون نمی انجامد بلکه تحقق آن را برای قرن ها به عقب می اندازد.

      3. اما يکی از سنگرهای ذهنی ضد سکولاريستی به تفکری بر می گردد که اديان و مذاهب را در راستای «برانداختن ظلم و تبعيض» فرض می کند و دستيابی به قدرت را برای انجام اين «مأموريت» ضروری می بيند و، در نتيجه، سکولاريسم را سد راه ايجاد دولت مذهبی ضد ظلم و تبعيض ارزيابی کرده و با آن از در مخالفت بر می آيد.

      شايد در دوران معاصر هيچ يک از نظريه پردازان حکومت دينی به اندازهء مرتضی مطهری بر اساس يک چنين مفروضات غلطی مسئلهء مخالفت خود با سکولاريسم را مطرح نساخته باشد. او با همين مفروضات غلط اما حتی تا آنجا پيش می رود که از سکولاريست شدن برخی از مسلمانان دفاع می کند. مثلاً، می نويسد: «اين مسلمانان در حقيقت از يک جريان ديگر رنج مي بردند و آن اينکه در جهان تسنن، به حکم اينکه خلفا و سلاطين را “اولي الامر” مي دانستند و اطاعت آنها را از جنبه ديني واجب مي شمردند، همبستگي دين و سياست به صورت در خدمت قرار گرفتن دين از طرف سياست بود. آنان که طرفدار جدايي دين از سياست بودند، اين چنين جدايي را مي خواستند يعني مي خواستند خليفه عثماني با حاکم مصري صرفا يک مقام دنيوي شناخته شود نه يک مقام ديني و وجدان مذهبي و ملي مردم در انتقاد از او آزاد باشد. و اين سخن درست بود».

      مشکل مطهری اما از آنجا آغاز می شود که می پندارد «خلفا و سلاطين» هيچ يک «اولی الامر» («صاحب حکومت» در تعريف قرآن، سورهء مائده، آيهء 55) نيستند و در واقع غاصب حق حاکم واقعی (که امام شيعه باشد) بشمار می روند. به گزارش سيد مرتضی مفيدنژاد: «مطهري معتقد است در اين دوران کساني هم که حامل و حافظ مواريث معنوي اسلام بودند از سياست دور ماندند و نتوانستند در کارها دخالت بکنند و کساني که زعامت و سياست اسلامي در اختيار آنها بود از روح معنويت اسلامي به دور بودند و تنها تشريفات ظاهري را از جمعه و جماعت و القاب و اجازه به احکام را اجرا مي کردند. آخر الامر نيز کار يکسره شد و اين تشريفات ظاهري هم از ميان رفت و رسماً سلطنت ها به شکل قبل از اسلام پديد آمد و روحانيت و ديانت به کلي از سياست جدا گرديد».

      بدينسان، مطهری از يکسو به «مواريث معنوی اسلام» اشاره دارد و از سوی ديگر معتقد است که مجری واقعی و بر حق اين مواريث به قدرت نرسيده است و، در نتيجه، جامعه به سکولار شدن تمايل يافته است.

      اما، در نظر مطهری، اين «ميراث معنوی» چيست که ـ در صورت تحقق و اجرا ـ جدائی مذهب از حکومت نالازم و نابجا می شود. مطهری می نويسد: «اسلام نظامي نوين و طرز تفکري جديد و تشکيلاتي تازه به وجود آورده است. در عين اينکه مکتبي است اخلاقي و تهذيبي، سيستمي است اجتماعي و سياسي، اسلام معني را در ماده، باطن را در ظاهر، آخرت را در دنيا، مغز را در پوست و هسته را در پوسته نگهداري مي کند. انحراف خلاف و حکومت از مسير اصلي خود، دستگاه خلافت را به منزله پوسته بي مغز و قشر بدون لب در مي آورد».





      Comment


      • #4
        شايد بتوان فرض کرد که وقتی مطهری اينگونه احتجاجات را مطرح می کرد، دور افتادگی از حکومت و نداشتن تصوری از امکان تحقق اين افکار موجب آن می شد که او و مخاطبانش «معصومانه» فکر کنند که اگر حکومت به دست امام حسين و امام رضا و امام زمان و، در غياب امام آخر، به دست «ولی فقيه» می افتاد و بيافتد آنها «مکتب اخلاقي و تهذيبي، و سيستم اجتماعي و سياسي اسلام» را پياده می کردند و جامعه را به فلاح معنوی و مادی می رساندند و، در نتيجه، در کسی رغبتی برای جدا کردن دين از حکومت بوجود نمی آمد. اما چنين تصوری، وقتی ـ در همان نوشته های مطهری ـ مدون می شد، نشان می داد که خود کلاً از ذات ايدئولوژی زدگی برخاسته و دستگاه نوينی را برای تبعيض گذاری طراحی می کند. مطهری می نويسد: «اهتمام اسلام به امر سياست و حکومت و جهاد و قوانين سياسي براي حفظ مواريث معنوي يعني توحيد و معارف روحي و اخلاقي و عدالت اجتماعي و مساوات و عواطف انساني است».


        مطهری زنده نماند تا تحقق رؤياهای خود را در دريای خون که حکومت اسلامی اش ايجاد کرد تماشا کند و نتيجهء «اهتمام به امر سياست و حکومت و جهاد و قوانين سياسي» را به چشم ببيند. اما نکته در آن است که پس از مرگ مطهری و تحقق کامل حکومت اسلامی، و تجربهء تلخ و خونينی که بهمراه آورده نيز اينگونه انديشه های خيالبافانه همچنان در بين دينکاران جدا افتاده از قدرت رايج است. نمونهء بارز اين انديشه را می توان در نزد آيت الله منتظری محصور در خانه يافت که نشسته در قم همچنان رؤيای حکومت عدل علی را در سر می پرورد.

        باری، به گمان من، هرچه آزادی و تنوع را مانع باشد، هرچه خط قرمز بيافريند، هرچه خودی و ناخودی کند، و هرچه در يک يا همهء امور، بی توجه به شايسته سالاری، قائل به تبعيض باشد امری ضد سکولار است، خواه خود را آسمانی بداند و خواه منکر کل آسمان باشد.



        Comment


        • #5
          http://www.rangin-kaman.org/v1/index...d=34:politique



          Comment

          Working...
          X