Announcement

Collapse
No announcement yet.

Science or Beliefe?

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Science or Beliefe?

    روش هاى حل تعارض علم و دين

    از جمله موضوعات اساسى در بحث از رابطه علم و دين، بيان نحوه حل تعارض در مواردى است كه تعاليم دينى با داده هاى علوم اصطكاك پيدا مى كند.در اين مقاله ابتدا به بيان نظريات مختلف مكاتب غربى در حل تعارض علم و دين اشاره مى شود، سپس به اين سؤال پاسخ داده مى شود كه راه حل هاى طرح شده تا چه حد مى تواند در اسلام براى رفع موارد تعارض علم و دين كارساز باشد.


    مقدمه

    از جمله موضوعات اساسى در بحث از رابطه علم و دين، بيان نحوه حل تعارض در مواردى است كه تعاليم دينى با داده هاى علوم اصطكاك پيدا مى كند. دين شناسى در اين زمينه چه اقتضايى دارد؟ دانشمندان و متكلمان غربى چه پيشنهاداتى دارند؟ اسلام چه شيوه اى ارائه مى كند؟ در اين زمينه، ابتدا به بيان نظريات مختلف مكاتب غربى در حل تعارض علم و دين اشاره مى شود، سپس به اين سؤال پاسخ داده مى شود كه راه حل هاى طرح شده تا چه حد مى تواند در اسلام براى رفع موارد تعارض علم و دين كارساز باشد. در اين باره، به ذكر مشكلاتى اشاره خواهد شد كه گوياى عدم كارسازى و كارگشايى اين روش ها براى حل تعارض علم و دين در اسلام است. در نهايت، راه حل پيشنهادى اسلام در اين زمينه مطرح خواهد شد. اما پيش از هر چيز به دسته بندى نظريات مختلفى كه در زمينه حل تعارض علم و دين در غرب، به ويژه در مسيحيت ارائه شده است، مى پردازيم:

    شيوه هاى حل تعارض علم و دين از منظر غرب
    1. حاكميت مطلق دين بر علم

    يك راه حل براى رفع موارد تعارض علم و دين حاكميت مطلق بخشيدن به دين در برابر علم است. در ميان مسيحيان، كسانى به اين ديدگاه پاى بند بودند. همچنين گروهى از مسيحيان كه به «اصول گرايان»1 معروف بودند نيز از اين موضوع طرف دارى مى كردند. آنان در سال 1909 فعاليتى را آغاز نمودند و مطالبى را با عنوان بنيادها منتشر مى كردند. اين گروه نهضتى را براى دفاع در برابر نهضت «نوخواهى»2، كه در جهت پذيرش نظريه تكاملى داروينى حركت مى كرد، آغاز نمودند. اصول گرايان به لزوم حمل عبارات كتاب مقدس بر معانى ظاهرى آن تأكيد داشتند و اين مطلب را در همه موارد، از جمله موارد تعارض آن ها با نظريات علمى، لازم الاجرا مى دانستند. پيروان تندروتر اين نظريه نه تنها موضوع تكامل داروينيسم، بلكه به طور كلى علوم گوناگون و آموزش هاى جديد علمى را نيز مورد حمله قرار مى دادند; زيرا آن ها را داراى فحواى مادى و الحادى تلقى مى كردند.3
    روش ديگرى كه به حاكميت مطلق دين در موارد تعارض منجر مى شود، بى ارزش نمودن علم و يا كاهش ارزش واقع نمايى آن است. تعارض در صورتى حاصل مى شود كه آموزه هاى دين و علم، هر دو ناظر به واقع باشند و قضاياى واقع نمايى را، كه قابل صدق و كذب است، بيان نمايند. در اين صورت، اگر هر دو در يك مورد مخالف هم سخنى داشته باشند، نمى توانند هر دو صادق تلقى شوند و قابل پذيرش باشند، بلكه يكى از آن دو بايد كنار زده شود. اما اگر كسى معتقد باشد كه قضاياى علمى ارزش واقع نمايى ندارند، در نتيجه، قابليت صدق و كذب از آن ها سلب شده و امكان تعارض با جملات ديگرى را نخواهند داشت. از جمله انديشمندانى كه اين راه را برگزيدند، كسانى هستند كه در مصاف علم و دين از نظريه «ابزارانگارى در علم و واقع نمايى در دين» دفاع كرده اند. در فيزيك جديد، بسيارى از دانشمندان اين ديدگاه ابزارانگارى را برگزيده اند. اين مشرب يك مشرب مطرود و غيرقابل توجهى نيست، بلكه فيزيك دانان و رياضى دانان بسيارى در ميان طرف داران آن ديده مى شوند. از آن جمله، مى توان از دوئم (1861 ـ 1916، Duhem) فيزيكدان، رياضيدان و مورّخ علم فرانسوى و اروين شرودينگر (1887 ـ 1961، Erwin Schrodinger)، عالم اتريشى فيزيك نظرى، نام برد. اين دانشمندان معتقدند كه نظريه هاى علمى بيانگر واقعيت نيستند و تصورات حاصل از آن ها عيناً منطبق بر مابه ازايى در عالم خارج نمى باشند; نظريه ها صرفاً ابزارهايى رياضى هستند كه دانشمندان را براى پيش بينى و محاسبه حوادث كمك مى كنند.
    دوئم مسيحىِ كاتوليك بود كه موضعى ابزارانگارانه در باب علم، به ويژه فيزيك و ترموديناميك، اتخاذ كرد. او معتقد بود اصطلاحات نظرى مانند اتم، ملكول، انرژى، آنتروپى و امثال آن را ما ساخته ايم و به عالم خارج نسبت داده ايم; خود اين ها به طور مستقيم مشاهده نمى شوند، بلكه ابزارى براى تفسير مشهودات ما هستند; مثلاً، آنچه محسوس است حركت شىء و شتابى است كه آن مى گيرد، اما اين كه چيزى به نام «نيرو» مبادله شود، بيانى نظرى است، نه ضرورتاً مطابق با واقع. علم در مقامِ كشفِ واقع نيست تا گفته شود كه يك نظريه علمى به طور صحيح و يا باطل از واقع سخن گفته است، علم هدف ديگرى دارد. دوئم محتواى كتاب مقدس را صددرصد مطابق واقع مى دانست. به اعتقاد وى، اين كه منابع دينى مى گويند زمين ثابت است و خورشيد به دور آن مى چرخد، مطلبى درست است; چون دين واقع نماست، اما آنچه علم در اين باب مى گويد صرفاً بيان مصلحت عملى و ابزارى كارساز است كه حظى از واقعيت ندارد.4

    2. بى معنا تلقى نمودن قضاياى دينى

    در صورتى ميان دو قضيه تعارض به وقوع مى پيوندد كه هر دو معنادار بوده و اشاره حقيقى و خارجى از خود داشته باشند و در عين حال، مضمون يكى با ديگرى سازگار نباشد. اما اگر هر يك از دو طرف بى معنا تلقى شوند، امكان تعارض مرتفع خواهد شد. اثبات گرايى (پوزيتيويسم) منطقى به اين ديدگاه معتقد است. اثبات گرايان منطقى معيار معنادارى در جملات علمى را قابليت ارزيابى تجربى آن مى دانستند و اين ميزان را براى معنادارى هر قضيه اى مى پذيرفتند و چون قضاياى دينى قابل اثبات تجربى نبودند، آن ها را بى معنا تلقى مى كردند. آلفرد آير (1910 ـ 1989 Alfred, Ayer) سه دسته قضايا را معنادار مى داند: قضاياى شخصى حاكى از وقايع مشخص خارجى، قضاياى كلى علمى كه در خارج قابل اثبات يا ابطال اند، و قضاياى توتولوژيك كه در رياضيات و هندسه و امثال آن هستند. جملاتى كه خارج از اين سه قسم باشند، از حوزه سخنان معنادار خارج اند; يعنى ياوه اند و معناى محصلى افاده نمى كنند و فاقد محتواى ادراكى هستند.

    3. تابعيت دين از علم

    بنابر اين كه قضاياى دينى و علمى هر دو معنادار باشند، امكان تعارض وجود دارد، اما اگر هميشه فهم معناى صحيح دينى تابع نتايج علمى تلقى شود، تعارض مفروض حل مى شود. برخى از ديدگاه ها حل تعارض را با تابع قراردادن دين نسبت به علم حل مى نمايند كه از جمله، مى توان كسانى را نام برد كه معتقد به دست كشيدن بى رويه و افراط گونه از معانى حقيقى الفاظ در كتب دينى هستند. ارنان مك مولين (Ernan McMullin) از قول اگوستين نقل مى كند كه وى مى گويد: هرگاه تعارضى ميان يك نظريه ثابت شده علمى و معناى ظاهرى عبارتى از انجيل به وجود بيايد، عبارت كتاب مقدس بايد به صورت مجازى تفسير گردد; همان گونه كه در مورد فصل اول سفر پيدايش بايد چنين كرد. به نظر وى، كتاب مقدس درصدد بيان شكل آسمان ها نيست; روح القدس نخواسته است امورى را به انسان ها بياموزد كه ارتباطى با رستگارى آن ها ندارد.5
    نويسندگان مسيحى دوران قرون ميانه اشكال و صور گوناگون معناى حقيقى و سطوح و مراتب متفاوت حقيقت را در كتاب مقدس پذيرفتند و بسيارى از عبارات مسأله ساز كتاب مقدس را به گونه اى مجازى و استعارى تفسير نمودند. لوتر و اعضاى كليساى انگليسى6 اين روش را ادامه دادند، گرچه برخى لوترى ها و كالوينى هاى متأخّر بيش تر بر لزوم حمل به معناى حقيقى اصرار داشتند.7
    در قرن بيستم، كليساى رم و بسيارى از گروه هاى اصلى پروتستان ها گفتند كه متون مقدس مدرك، شاهد و يا گواهى انسانى نسبت به وحى اوليه است كه در زندگى پيامبران(عليهم السلام)و شخص مسيح(عليه السلام) اتفاق افتاده است. بسيارى از سنّت گرايان بر مركزيت مسيح اصرار دارند، بدون اين كه بر خطاناپذيرى تفسير انجيل و لوازم حمل عبارات آن بر معانى حقيقى آن ها پافشارى داشته باشند.8 برخى از متكلمان برجسته مسيحى مانند بريث ويت(Braithwaite) در يك سخنرانى مشهور تحت عنوان «ديدگاه يك تجربه گرانسبت به ماهيت اعتقاد دينى» تلاش كردند تا نشان دهند كه سخن دينى عمدتاً حاكى از تعهد اخلاقى و در عين حال، موجد آن است. اما اين اعتقادات را نمى توان صادق تلقى كرد.9

    4. جدايى كامل حوزه علم از دين

    برخى از نظريات حل تعارض علم و دين را در جدا نمودن قلمرو آن ها مى دانند. از اين جمله، مى توان كلام ليبرال، نئوارتدوكس، اگزيستانسياليسم و تحليل زبانى را نام برد.
    الف. كلام ليبرال (الهيّات اعتدالى): جدال هاى اوليه بر مسأله تكامل به تدريج، متكلمان را به دو قطب سنّت گرا و نوخواه تقسيم نمود. هر گروه درصدد دفاع و تقويت موضع خود برآمد. در اواخر قرن نوزدهم، يك ليبراليسم كلامى، كه حد واسط اين دو ديدگاه تلقى مى شد، در ميان متكلمان پروتستان حاكم گشت. آنان از يك سو، هم صدا با نوخواهان، نظريه تكامل را بدون هيچ گونه قيد و شرطى پذيرفتند و از سوى ديگر، اين پذيرش را مستلزم ايجاد جرح و تعديلى در عقايد دينى نمى ديدند; زيرا آنان مبناى الهيات را در احوال قلبى، دينى و اخلاقى، نه در الهيات عقلى و نقلى جستوجو مى كردند. به اعتقاد آنان، منشأ معرفت به خداوند بيش و پيش از آن كه ناشى از كتاب مقدس و يا جريان تكاملى باشد، ريشه در آگاهى دينى و اخلاقى انسان دارد.10 متكلمان ليبرال تحليل تاريخى متون مقدس را پذيرفتند و تفسيرهاى مخالف نظريه تكامل را ناشى از فرضيات علمى و وضعيت فرهنگى حاكم بر زمان نگارش اين تفاسير دانستند. لازمه اين ديدگاه پذيرش نظريه داروين در زمينه رشد تاريخى تفاسير متون مقدس بود.11
    4
    GOD
    25.00%
    1
    Scientist
    75.00%
    3
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

  • #2
    برجسته ترين ويژگى اين نوع نگرش عبارت است از: اعتنا به تجربه انسانى به جاى الهيات طبيعى (عقلى) يا وحيانى (نقلى). آنان مسلّم مى گيرند كه كتاب مقدس مستقيماً وحى مُنزل نيست و به دست انسان نوشته شده است. بعضى از آنان به جاى انكار مفهوم وحى، تعبير تازه اى ارائه مى نمايند; چنانچه مى گويند: وحى از سوى خدا فرستاده شده است، اما نه با املاى يك كتاب مصون از تحريف و خطا، بلكه با حضور خويش در حيات مسيح و ساير پيامبران(عليهم السلام). در نتيجه، كتاب مقدس وحى مستقيم الهى نيست، بلكه گواهى انسانى بر بازتاب وحى در آيينه احوال و تجارب بشرى است.12
    ب. نئوارتدكس: در قرن بيستم، نئوارتدكس13 (الهيات رسمى ـ سنّتى جديد) پروتستان از سويى، بر مركزيت مسيح و تقدم وحى تأكيد داشت و از سوى ديگر، درصدد پذيرش كامل نتايج پژوهش هاى نوين بر كتب مقدس و نتايج علوم جديد برآمد.14 راه حلى كه اين ها براى موارد تعارض ارائه مى دهند، جدايى كامل حوزه علم از دين است. از جمله رهبران اين نوع تفكر كارل بارث، متكلم پروتستان سوئيسى (1886 ـ 1986) است. وى بزرگ ترين متكلمى است كه در قرن بيستم تأثيرى شگرف بر تفكر پروتستان بر جاى گذاشت. وى به شدت با ليبراليسم يا الهيات اعتدالى قرن 19 مخالفت نمود.15 طبق نظر بارث و پيروان او، خداوند را مى توان تنها از طريق مسيح(عليه السلام)شناخت. خداوند امرى متعالى و «بكلى ديگر»16 مى باشد و صرفاً تا حدى مى توان او را شناخت كه خود را بر ما آشكار كرده باشد. كلام طبيعى17 مردود است; چون بر عقل انسانى تكيه مى كند. ايمان مذهبى كلاً مبتنى بر اين است كه از طرف خداوند بر ما ارزانى شود، نه اين كه مبتنى بر نوع فهمى باشد كه ما در مورد علم به دست مى آوريم. حوزه عمل خداوند تاريخ است، نه طبيعت. دانشمندان در تحقيقات و نتيجه گيرى هاى خود آزادند و كارشان هيچ ارتباطى به دين ندارد. دين نيز در اين زمينه، همين گونه مى تواند آزادانه عمل كند و هيچ تعارضى ميان علم و دين به وقوع نمى پيوند; زيرا روش و موضوع كار آن ها كاملاً از هم جدا و بدون ارتباط با يكديگر است. علم مبتنى بر مشاهده و عقل انسان مى باشد، در حالى كه كلام مبتنى بر وحى الهى است.
    بر اساس اين نظريه، كتاب مقدس بايد جدّى گرفته شود، اما اين به معناى پذيرش و جدّى گرفتن معانى حقيقى عبارات آن نيست. كتاب مقدس، به خودى خود، وحى الهى نيست، بلكه يك مكتوب خطاپذير انسانى است كه شهادت بر وقايع وحيانى مى دهد. رسالت الهى القاى يك متن نبوده، بلكه توجه به زندگى برخى اشخاص و اقوام بوده است; مانند قوم اسرائيل، پيامبران(عليهم السلام)، شخص مسيح(عليه السلام) و كسانى كه در كليساى اوليه پاسخ مسيح را دادند. نوشته هاى كتاب مقدس منعكس كننده تفاسير مختلفى از اين حوادث است. علاوه بر اين، ما بايد به محدوديت هاى انسانى نويسندگان كتاب مقدس و تأثيرات فرهنگى كه دوران حيات اين نويسندگان بر تفكرات آنان بر جاى نهاده است، اعتراف كنيم. ديدگاه هاى آنان در ارتباط با قضاياى مربوط به علوم تجربى منعكس كننده تفكرات ماقبل علمى دوران باستان است. بايد فصول كتاب آفرينش از انجيل را به عنوان تصويرى نمادين از رابطه اساسى انسانيت و جهان نسبت به خدا تلقى نمود. اين معانى مى تواند از جهان باستانى، كه در آن معانى اظهار شده اند، جدا شود.18
    توماس تورانس (Thomas Torrance) برخى از ديدگاه هاى نئو ـ ارتدوكسى را بسط و پرورش داده است. او مى گويد: الهيات يك علم مستقل با مشخصات ويژه خويش است; زيرا موضوعش خداوند است. اين علم قوانين داخلى و شيوه پژوهش خاصى دارد. خداوند امرى متعالى است كه تنها از طريق خود و به گونه اى كه او خودش را به ما نشان داده است، مى تواند شناخته شود.19
    ج. اگزيستانسياليسم: جريان ديگرى كه حل تعارض علم و دين را در تفكيك ميان حوزه علم و دين جست و جو مى كند، اگزيستانسياليسم است. بنيانگذار اين گرايش فكرى كى يركگور (1813 ـ 1855، Kierkegoard) متكلم پرشور دانماركى، است. گرچه انديشه هاى وى در قرن 19 چندان مورد توجه واقع نشد، اما اروپاى پس از جنگ در قرن بيستم، شاهد قدرت و نفوذ تفكرات وى گرديد. ژان پل سارتر (1905 ـ 1980، Jean Paul Sarter) آلبر كامو (1913 ـ 1960، Albert Camus) در نمايش نامه ها و داستان هاى خود، مارتين هايدگر (1889 ـ 1976; Martin Heidegger)، كارل ياسپرس (1883 ـ 1965; Kartl Jaspers) در مفاهيم فلسفى خود و مارتين بوبر (1878 ـ 1965; Martin Buber) و رودولف بولتمان (1884; Rudolf Bultmann) در مباحث كلامى خويش مضامين اگزيستانسياليستى را به كار گرفته و پرورش داده اند.20
    اگزيستانسياليسم معتقد به تقابل ميان حوزه خودآگاهى انسان و حوزه اعيان و امور فاقد آگاهى است. روش شناخت خودِ شخصى متفاوت از روش شناخت ساير امور است. همه اگزيستانسياليست ها، اعم از خداگرا و غيرخداگرا، در اين اعتقاد مشتركند كه ما تنها زمانى مى توانيم وجود انسانى اصيل21 خود را درك كنيم كه به طور شخصى در مسأله اى درگير شويم و به عنوان افراد جدا و مستقل از يكديگر به طور آزادانه تصميم بگيريم. معناى زندگى نه در تفكر منطقى و كاوشى علمى براى كسب مفاهيم كلى مجرّد و قواعد كلى، بلكه تنها در تسليم و عمل يافت مى شود.22
    به اعتقاد اگزيستانسياليست هاى مذهبى، رابطه ما با خداوند از نوع رابطه شخصى «من ـ تو» است، نه از نوع رابطه «من ـ آن» كه در علم مطرح مى شود و به معناى تحليل بركنارانه و تصرف در اشياى بى جان و ناآگاه مى باشد.23 بولتمن اعتراف مى كند كه كتاب مقدس مسامحتاً از فعل خداوند سخن مى گويد; چنانچه گويى مى توان فعل او را به زبان زمان و مكان توصيف نمود. بولتمن اصطلاحات گوناگون به كار برده شده در كتاب مقدس را، كه در مورد اعيان و اشيا خارجى است و براى توصيف صفات الهى فراتر از زمان و مكان به كار مى رود، «اساطيرى» مى نامد.24 به اعتقاد بولتمن، گرچه انجيل غالباً زبان عينى را در مورد اعمال خداوند به كار مى برد، ولى ما بايد آن را به زبانى قابل فهم براى انسان به زبان اميدها و ترس ها و انتخاب ها ترجمه كنيم. قضاياى دينى هيچ ارتباطى با نظريه هاى علمى در مورد جهان خارجى ندارند، بلكه آن ها ناظر به شناخت جديدى از خود ما هستند كه خداوند در طى اضطراب ها و اميدهايى كه در زندگى ما رخ مى نمايند به ما ارزانى مى دارد.25
    لنگدن گيلكى (Langdon Gilkey) در نوشته اوليه خود و در شهادتش در دادگاه آركانساس، بسيارى از اين مطالب را اظهار مى دارد. وى تفكيك علم و دين را چنين مطرح مى كند: علم اطلاعات قابل تكرار عمومى علمى را مى كاود، اما دين در مورد وجود نظم و زيبايى در جهان و تجارب زندگى درونى ما ـ مانند گناه، اضطراب و بى معنايى و يا بخشش و اعتماد ـ مى پرسد. همچنين علم سؤالات چگونگى را در مورد اشيا مى پرسد، در حالى كه دين سؤالات چرايى را از اشخاص درباره معنا و هدف و درباره ريشه نهايى و سرنوشت نهايى انسان مى پرسد. علاوه بر اين، قضايا و اخبارى را كه علم مطرح مى كند، به طور تجربى، قابل آزمون هستند، در حالى كه زبان قضاياى دينى زبانى نمادين است.26
    به اعتقاد گيلكى، اين اختلاف كامل روش شناسانه علم و دين و سؤالاتى كه هر كدام در پى پاسخ آن هستند، به اين نتيجه منتهى مى شود كه زمينه اى براى ايجاد ارتباط ميان نتايج تحقيقات علمى و مطالب متون مقدس باقى نمى ماند. در اين صورت ـ مثلاً ـ كلام انجيل در مورد نظريه خلقت را نبايد بر معناى حقيقى آن حمل نمود; زيرا اين مطلب يك اظهار مذهبى نمادين است كه بيانگر نيكويى جهان و وابستگى آن به خدا در تمام لحظات است. اين يك اظهار مذهبى است كه اساساً مستقل از جهان شناسى ماقبل علم و جهان شناسى نوين است.27
    د: زبان هاى مختلف علم و دين: يكى از راه هاى مؤثر، كه به واسطه برخى از فلاسفه و دين شناسان غربى براى حل موارد تعارض علم و دين مطرح شده، جداانگارى علم و دين به دليل داشتن زبان هاى گوناگون است. در نظريه تحليل زبانى، زبان علم و دين به گونه اى متفاوت تفسير مى شوند كه با هم بى ارتباط هستند و عملكرد آن ها كاملاً مختلف و غيرقابل تبديل به يكديگر است. در اين باره، ويتگنشتاين كلمه «بازى زبانى»28 را به كار مى برد. او و پيروانش علم و دين را داراى بازى هاى زبانى متفاوتى مى دانند. طبق نظر اين مسلك، علم و دين كارهاى كاملاً متفاوت دارند و هيچ يك نبايد به وسيله استانداردهاى ديگرى مورد قضاوت قرار بگيرند. زبان علمى اساساً براى پيش بينى و كاربرى به كار مى رود. يك نظريه علمى يك ابزار مفيد براى خلاصه كردن اطلاعات، مرتبط كردن قواعد در پديده هاى قابل مشاهده و فراهم نمودن زمينه براى كاربرد در فن آورى مى باشد. علم سؤالات مشخصى را درباره پديده هاى طبيعى مى پرسد. ما نبايد از علم چيزهايى انتظار داشته باشيم كه انجام آن ها خارج از عهده علم مى باشد; همان گونه كه فراهم آوردن جهان بينى كلى، يك فلسفه زندگى و يا يك مجموعه اى از معيارهاى اخلاقى از اين قبيل امور است.29
    بريث ويت مى گويد: گزاره هاى دينى نه صادق اند و نه كاذب، بلكه توصيه هايى براى يك شيوه زندگى اند. داستان هاى مذهبى صرف نظر از اين كه واقعيت داشته و يا نداشته باشند، در روحيات انسان ها مؤثرند. بنابراين، داستان هاى مجعول و غيرواقعى، اما مفيدى براى بشر هستند. لازم نيست كه كسى اين قضاياى دينى را باور داشته باشد; چنانچه ايان باربور اظهار داشته است: نظريه بريث ويت مشابه ديدگاه بسيارى از جامعه شناسان است كه مفاهيم دينى را مجعولات و مطالب ساختگى مى دانند كه نقش هاى مهم اجتماعى ايفا مى نمايند.30
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment


    • #3
      اشكالات بر طرح هاى ارائه شده و ناكاربرى آن ها در اسلام

      هر يك از نظريات ذكر شده بر اساس مبانى خاصى، راه حل خود را براى موارد تعارض علم و دين ارائه داده اند. در بررسى نظريات ذكر شده، صرفاً به نقد راه حل ارائه شده و لوازم آن بسنده مى شود و از بيان ساير اشكالات وارد بر جزئيات اصول تفكر هر يك از آن ها صرف نظر مى شود; بررسى جداگانه هر كدام مجالى ديگر و بيانى مفصل تر مى طلبد كه از حوصله اين بحث خارج است. هدف اصلى اين مقال پاسخ به اين سؤال است كه راه حل هاى طرح شده كه تماماً از آبشخور مكاتب غربى مايه مى گيرد تا چه حد مى تواند در اسلام براى حل موارد تعارض علم و دين كارساز باشد.
      نظريه حاكميت مطلق دين بر علم يك شيوه افراط گرايانه اى در باب دفاع از دين است كه امروزه طرف داران چندانى در مغرب زمين ندارد. در اين نظريه، تفكيكى ميان انواع متون دينى نشده و گويى هر نوع برداشت از كتب مقدس را غير قابل اصطكاك با نتايج علمى قلمداد نموده است. اين نظريه بيش از آن كه درصدد يافتن راهى براى رفع تعارض باشد، به ناديده گرفتن ارزش علم منجر مى شود. راه هاى صحيح ارتباط و تعامل ميان علم و دين را نيز مسدود مى نمايد. اين مسلك فكرى در اسلام نيز نمى تواند پذيرفته شود; زيرا اسلام بر نقش علم و خرد تأكيدى ويژه دارد كه مانع از ناديده گرفتن ارزش واقع نمايى آن براى رشد بشريت مى گردد.
      بى معنا تلقى كردن قضاياى دينى، كه اثبات گرايى منطقى بر آن اصرار دارد، داراى مشكلات زيادى است. مهم ترين اشكال آن در مبانى فلسفى اثبات گرايى است كه البته اين مقاله درصدد بيان تفصيلى آن نيست. اثبات گرايى منطقى ديدگاهى است كه در نيمه اول قرن بيستم مطرح شد و به زودى مورد انتقاد ساير متفكران و انديشمندان اين قرن قرار گرفت. حتى برخى از نظريه پردازان اوليه نيز تا حدى به ابهامات و مشكلات آن پى بردند. آير، كه بنيانگذار اصلى اين نظريه است و دقيق ترين و مهم ترين كتاب در زمينه اثبات گرايى منطقى31 را نوشته، نيز به ضعف اين ديدگاه اعتراف نموده است. خود آير بعدها در اين كتاب، تجديدنظر كرد و مؤخرّه اى بر آن افزود و در مورد ملاك معنادارى و علمى بودن، تغييراتى را در آراى خود به وجود آورد. به تدريج، اين نظريه رو به افول نهاد، به گونه اى كه آير پيش از مرگ خود نيز به ضعف اساسى آن و عدم موفقيت خود پى برد. نكته اى كه آير در آخر عمر خود گفته است اين مطلب را نشان مى دهد; او در مصاحبه اى در اواخر عمر گفته است كه تقريباً همه اميدهايش بر باد رفته و همه آنچه در اثبات گرايى به دنبال آن بوده و از آن دفاع و تبليغ مى كرده ويران شده است.
      گرچه رسوبات اثبات گرايى به صور ديگرى ـ كماكان ـ باقى است و در نوشتارهاى گوناگون دينى، فلسفى و غير آن مشاهده مى شود، اما امروزه دوران حاكميت اصل اين طرز فكر به سر آمده و كم تر انديشمندى را مى توان يافت كه از آن دفاع نمايد; چنانچه پترسون مى گويد: امروزه اصول اساسى ديدگاه اثبات گرايى نه تنها در مورد دين، بلكه در مورد علم نيز مردود شناخته شده است و هيچ فيلسوف قابل توجهى32 خود را «پوزيتيويست» نمى نامد.33
      ديدگاه اثبات گرايى منطقى حل تعارض علم و دين را در حذف كامل دين از صحنه معنادارى جستوجو مى كند. بر اساس اين نظريه، جملات اخلاقى و دينى همچون ياوه گويى هاى كسى كه در خواب سخنى به زبان مى راند، مطالبى بى معنا هستند و هيچ حكايتى از جهان خارج ندارند. چنين راه حلى به روشنى، منجر به تضعيف و بلكه بى محتوا نمودن معارف دينى مى گردد. اين روش نه تنها در موارد تعارض ميان علم و دين، دين را از صحنه تعارض خارج مى سازد، بلكه ساير تعاليم دينى را كه اصطكاكى با علم ندارند نيز بى محتوا و بى معنا مى سازد; نه تنها دين بلكه اخلاق و فلسفه را نيز بى ارزش مى نمايد.

      ساير راه حل هاى ارائه شده براى حل تعارض علمودين

      آيا لازم و بجاست كه روش دين شناسان جديد مسيحى براى رفع تعارض علم و دين در مسيحيت را در مورد اسلام بپذيريم و به كار بنديم؟ به نظر مى رسد كه استقلال فكرى و فرهنگى اقتضا مى كند كه ما دين خود را به خوبى بشناسيم و تفاوت هاى آن را از ساير اديان الهى درك كنيم و سپس بينديشيم كه تا چه حد رهاوردهاى دين شناسى مغرب زمين مى تواند كارگشاى معضلات فكرى در اسلام و از جمله حل تعارض علم و دين گردد. در اين زمينه به سادگى ممكن است كه انسان به ورطه افراط يا تفريط درغلتد. على رغم اين كه آشنايى با تفكرات كلامى، تفسيرى و فلسفى ساير اديان الهى مى تواند ما را در شناختى عميق از اسلام يارى رساند، اما عدم دقت در سرايت و تعميم ديدگاه هاى آنان بر اسلام ممكن است ما را ناخواسته به مغالطاتى نيز سوق دهد.
      هميشه توجه به بستر تاريخى رشد هر نظريه مى تواند ما را در فهم و تفسير بهتر آن ديدگاه يارى رساند. از اين رو، بايد به تحليل نظرياتى بپردازيم كه در مورد راه هاى رفع تعارض ميان علم و دين در مغرب زمين برداشته شده است. توجه به اين نكته روشن مى سازد كه تا چه حد مى توانيم و بايد درصدد انطباق اين ديدگاه ها با اسلام برآييم.
      توجه به بستر تاريخى رشد تفكرات كلامى در مسيحيت نشان مى دهد كه آنچه فلاسفه دين و متكلمان مسيحى را بر آن داشته است تا چنين مواضعى اتخاذ نمايند و بدين راه ها توسل جويند تعارضات جدّى تعاليم انجيل و تورات با علوم تجربى و عقل بشرى است. آنان براى حل اين تعارض ها راه ديگرى نداشته اند. دين تحريف شده مسيحيت همراه با عقايدى همچون وجود سه خدا (اب، ابن، روح القدس)، پسر داشتن خداوند، تجسّم يا حلول خداوند در حضرت عيسى(عليه السلام)، گناه كار و پست بودن ذاتى سرشت انسان ها از ابتداى خلقت، فروش گناه، فرود خداوند از آسمان و كشتى گرفتن با حضرت يعقوب(عليه السلام) و مغلوب شدن او، ثابت بودن زمين و چرخش خورشيد به دور زمين و امثال آن چگونه مى تواند مقبول انسان خردمند و برخوردار از نتايج علوم تجربى واقع شود؟ اما اين امر در مورد اسلام جارى نيست. كتاب آسمانى اسلام از تحريف مصون مانده و همراه با خرافات و عقايد خردستيز و علم گريز نيست و اگر احياناً برخى از تعاليم آن متعارض با علم به نظر مى رسد، تعارض بدوى و ابتدايى است و راه هاى خردپسندى براى رفع آن ها وجود دارد. از اين رو، در اسلام لزومى بر به كارگيرى روش هاى حل تعارض مسيحيت با علم وجود ندارد.
      اگر مسيحيت دينى كامل و خالى از نقص مى بود و كتاب آسمانى آن دست خوش تحريف نبود، خداوند پس از آن دين جديد و پيامبر تازه اى براى بشر نمى فرستاد. دين تحريف شده و داراى عقايد غيرمنطقى نمى تواند به سادگى قابل توجيه باشد. توجيه اين عقايد باطل است كه به رشد بحث هاى عميق و دامنه دار و موشكافانه در باب زبان دين، تحليل هاى فلسفى از عقايد دينى و مانند آن منجر شده است. بررسى تاريخى اين ديدگاه ها نشان مى دهد كه ريشه اين مباحث در غرب، در گرو وجود تعارض جدّى ميان عقايد دينى و نتايج علمى و فلسفى و از سوى ديگر، تمايل جدّى به حفظ دين دارى ـ تا حد ممكن ـ بوده است. هدف اصلى بسيارى از آغازكنندگان و يا رشددهندگان اين مباحث حل تعارض علم و دين و حفظ دغدغه دين دارى بوده است. آنان درصدد برآمده اند كه با ارائه اين راحل ها مردم را تا حد ممكن از پشت كردن كامل به مسيحيت در زمان خود باز دارند.
      روش هاى مزبور مستلزم وجود برخى ويژگى هاى مشكل زاست و در نتيجه، نمى تواند براى حل تعارض در اسلام كارگشا باشد. كاربرد اين روش ها در اسلام، نه براى رفع مشكل تعارض مورد نياز است و نه با قواعد و اصول اسلام تناسبى دارد. از آن جا كه برخى از اين ويژگى ها به صورت مشترك در روش هاى گوناگون حل تعارض وجود دارد، به جاى بحث جداگانه از هر يك از مكاتب ياد شده، ويژگى هاى مشكل زا ذكر مى گردد:

      1. تهى سازى متون دينى از معانى حقيقى

      لازمه بيش تر ديدگاه هاى يادشده دست كشيدن از معانى ظاهرى و حقيقى تمام يا مقدار كثيرى از عبارات كتاب مقدس است. اگوستين همه مطالب مربوط به حوزه علوم را كه در انجيل آمده است قابل تأويل مى داند. كليساى كاتوليك رم و بسيارى از گروه هاى اصلى پروتستان در قرن بيستم نيز ضرورتى بر حمل عبارات انجيل بر معانى حقيقى آن نمى ديدند. نئوارتدوكس و كلام ليبرال يا الهيات اعتدالى نيز معتقدند ضرورتى ندارد كه معانى حقيقى عبارات كتب مقدس جدّى گرفته شود. آنان قايل به پذيرش بدون قيد و شرط نتايج علوم هستند و هيچ تناقضى ميان نظريات علمى و دينى نمى بينند.
      گره گشايى تعارض در الهيات وجودى بولتمن نيز به واسطه ناديده گرفتن معانى حقيقى عبارات كتاب مقدس حاصل مى شود. بولتمن بسيارى از عبارات انجيل را اساطيرى مى داند و آن ها را به زبان اميدها و ترس ها و اعمال ترجمه مى كند، مثلاً، بولتمن مى گويد: موضوع «زنده شدن عيسى(عليه السلام)پس از مرگ»34يك رويداد واقعى نبوده، بلكه به معناى تجديد عهد ايمان به مسيح(عليه السلام) است. اين حادثه براى ياران و رسولان اوليه حضرت عيسى(عليه السلام)اتفاق افتاده است و امروز نيز مى تواند در زندگى يك مؤمن، هنگامى كه او احساس مى كند به وسيله عيسى(عليه السلام)آمرزيده شده است، حادثه تكرار شود.35 همچنين كلام انجيل در مورد آفرينش عالم و مبدأ و منشأ جهان را نبايد بر معناى حقيقى آن حمل نمود، بلكه يك بيان نمادين است كه بيانگر خوبى جهان و وابستگى آن به خدا در تمام لحظات است. اگزيستانسياليسم مسيحى بولتمن تنها از ما نمى خواهد كه معانى حقيقى عباراتى از انجيل را كه معارض با علم است ناديده و غيرجدّى بگيريم، بلكه ما را به تصرف گوهرى در معانى موارد بسيار ديگرى از كتاب مقدس نيز دعوت مى نمايد.
      دست كشيدن از معانى ظاهرى و حقيقى عبارات كتاب مقدس، كه لازمه بيش تر ديدگاه هاى يادشده مى باشد، در اسلام غيركاربردى است. ممكن است كسانى گمان كنند كه چنين راه حلى به هر يك از علم و دين خدمت مى كند و دين را از تعارض با علم مصون مى دارد. ولى به نظر مى رسد اين موضوع در واقع، ارائه راه حل براى موارد تعارض نيست، بلكه حاكم و مقدّم داشتن دايمى علوم انسانى و تجربى بر دين در موارد تعارض و ايجاد محدوديتى افراط گونه در دايره دين و بى ارزش نمودن آن است. چنين راه حلى براى رفع تعارض، در واقع، به تهى و بى ارزش سازى تعاليم موجود در قرآن و روايات منجر مى شود و هرگونه نقش عملى دين در جامعه را به نهايت، كم رنگ مى سازد. اين طرز تفكر در نهايت، متكلم مشهور مسيحى، بريث ويت، را به اين موضع رساند كه نمى توان اعتقادات دينى را صادق و صحيح تلقى نمود.

      2. تعميم به همه موارد متون مقدس

      نظريه هاى مذكور درصدد رفع تعارض برآمده اند، اما راه حل ارائه شده از سوى آن ها اختصاص به موارد تعارض ندارد. نظريه اگوستين، كه معتقد است روح القدس نخواسته امورى را به انسان ها بياموزد كه ارتباطى با رستگارى آن ها ندارد، گوياى اين است كه وى بيان امور مربوط به علوم طبيعى را خارج از حيطه كتاب مقدس مى داند; چون انتظارى كه از اين كتاب مى رود تبيين راه هاى رستگارى اخروى است. او نتيجه مى گيرد كه همه قضايا و عباراتى كه در انجيل در حوزه علوم تجربى بيان شده، قابل تأويل و تفسير به معانى مجازى است، به گونه اى كه دست شستن از معانى حقيقى آن ها كاملاً طبيعى و ممكن به نظر مى رسد.
      گرچه اصل اين نكته صحيح است كه ارسال كتب آسمانى براى هدايت انسان هاست، اما نتيجه اى كه اگوستين از آن مى گيرد اصل اعتبار كتاب مقدس را خدشهوار مى سازد. اگر چنين باشد كه بنابر يك قاعده كلى، تمام عبارات مربوط به علوم را كه در انجيل آمده است، به سادگى مورد تأويل قرار دهيم، جاى طرح اين سؤال وجود دارد كه به چه دليل، خداوند مطالب باطلى در حوزه علوم تجربى به بشر ارائه داده است تا آن ها مجبور به تأويل آن گردند؟ آيا اگر بشر به بركت علم به بطلان اين عقايد پى نمى برد، او بايد براى هميشه به واسطه تعاليم مسيحيت در تاريكى جهلى مركّب مى زيست و بر اعتقادات خرافى خويش همچنان پاى مى فشرد؟ اگر مطالب غيرمرتبط به رستگارى بايد كنار زده شود، چرا خداوند چنين مطالبى را در ضمن انجيل و تورات آورده است؟
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment


      • #4

        راه حل كليساى كاتوليك رم و بسيارى از گروه هاى اصلى پروتستان در قرن بيستم، كه ضرورتى بر حمل عبارات انجيل بر معانى حقيقى آن نمى ديدند، مشكل بيش ترى نسبت به نظريه اگوستين دارد. اگر اگوستين صرفاً در مورد عبارات كتاب مقدس، كه در مورد علوم تجربى است، قايل به برخورد مسامحى و جدّى نگرفتن معانى آن ها شد، نويسندگان نوين كاتوليك و پروتستان نظريه اگوستين را به همه محتويات انجيل تعميم دادند. ساير مسالك (كلام ليبرال، نئوارتدوكس، اگزيستانسياليسم و تحليل زبانى) نيز حكم كلى در مورد همه محتويات انجيل داده اند. راه حل آن ها جدا كردن كامل حوزه علم و دين است; به عبارت ديگر، سلب ارزش معرفتى و شناختى از كل قضاياى دينى است، نه صرفاً از مواردى كه با علم تعارض دارد. با پذيرش اين مبانى، حتى نيازى به عمل كردن به مواردى از دستورات دينى، كه مخالف نتايج علمى نيست، نخواهد بود.
        آنچه مكاتب ذكر شده براى رفع مشكل تعارض علم و دين پيشنهاد كرده اند سلب معانى حقيقى از كل عبارات كتب مقدس و يا دادن فتوا به جدايى كل حوزه علم از دين است، در حالى كه اگر ما بتوانيم در خصوص موارد تعارض چاره اى بينديشيم، لزومى به سرايت دادن يك مشكل به كل آن نخواهد بود.
        اگر فرض كنيم كه يك كتاب دينى و يا غيردينى وجود داشته باشد كه معناى ظاهرى و حقيقى تك تك عبارات آن با نتايج علوم تضاد كامل داشته باشد و به گونه اى مملو از خرافات باشد كه حتى يك جمله معقول و منطقى نيز در آن يافت نشود، باز هم راه حل هاى مذكور در مسالك مزبور براى رفع تعارض كافى خواهد بود; زيرا اگر قرار باشد معانى حقيقى را از كل يك كتاب سلب نماييم و آن ها را قضايايى نمادين بدانيم و معانى دلخواه خود را بر آن ها تحميل نماييم، در اين صورت، محتويات آن كتاب هيچ تعارضى با علم و منطق بشرى نخواهد داشت. اگر بخواهيم با اين روش عمل كنيم، مى توانيم به دلخواه خود، هر عبارتى را به هر معناى دلخواهى حمل نماييم. اگر چنين است كه كتابى آن چنان مملو از قضاياى مخالف علوم است كه ما براى رفع تعارض ناچار به ارائه چنين راه حل هايى هستيم، بهتر است كه پيشنهاد حذف و كنارزدن آن كتاب را بدهيم.


        3. تأكيد بر خطاپذيرى متون كتاب مقدس و ارائه تفسيرى جديد از معناى وحى

        بيش تر مسالك مزبور متون مقدس را مصون از خطا نمى دانند. بسيارى از سنّت گرايان و فِرَق عمده پروتستان ها بر اين نكته تأكيد مىورزند. نظريه پردازان نئوارتدوكس و كلام ليبرال كتاب مقدس را وحى مستقيم الهى نمى شمارند، بلكه آن را يك مكتوب خطاپذير انسانى مى دانند و لزومى به جدّى گرفتن معانى حقيقى عبارات آن نمى بينند. نئوارتدكس انجيل را وحى الهى نمى شمارد، بلكه آن را تفاسير مختلفى از حوادث وحيانى تلقى مى كند كه در زندگى قوم اسرائيل، پيامبران(عليهم السلام)، شخص مسيح(عليه السلام) و آن كسانى كه در كليساى اوليه پاسخ مسيح(عليه السلام) را دادند، اتفاق افتاده است. نوشته هاى كتاب مقدس منعكس كننده تفاسير مختلفى از اين حوادث است. در واقع، ارائه تفسير جديدى از وحى است كه زمينه رابراى پيشنهاد روش هاى مزبور براى رفع تعارض آماده مى سازد. هنگامى كه وحى، مكتوب خطاپذير انسانى تلقى شود، لزومى بر جدّى گرفتن معانى حقيقى جملات آن نخواهد بود.

        تأكيد بر خطاپذيرى متون كتاب مقدس و ارائه تفسيرى جديد از معناى وحى در اسلام، غيرمقبول است. سخن اين نظريه پردازان مسيحى بر سر اين نيست كه كتابى آسمانى به نام انجيل از طرف خداوند بر حضرت عيسى(عليه السلام) نازل شده و وى آن را بر مردم عرضه نموده است و امروزه مسيحيان هم به متن اصلى وحى و هم به تفاسير مختلف آن دست رسى دارند، بلكه سخن آنان اين است كه ما به متن اصلى كتاب آسمانى دست رسى نداريم. آنچه به نام انجيل وجود دارد خود تفسيرى است از وقايع وحيانى دوران زندگى حضرت عيسى(عليه السلام). از اين جا به خوبى روشن مى گردد كه مقايسه انجيل با قرآن و تعميم روش متكلمان مسيحى بر حل تعارض احتمالى علم و دين در مسيحيت به اسلام اشتباهى عظيم و قياسى مع الفارق است. اگر بخواهد مقايسه اى ميان روش حل تعارض علم و دين دراسلام و مسيحيت صورت گيرد، بايد تعارض انجيل با علم و تعارض برخى از تفاسير نوشته شده براى قرآن (به واسطه انسان هاى خطاپذير) با علم مقايسه گردد. مكتوبى كه به واسطه انسان هايى غيرمصون از خطا به نگارش درآيد مسلّماً خطاپذير است. اما آيا ارائه چنين تفسيرى از وحى با ديدگاه اسلام مى تواند قابل انطباق باشد؟ آيا قرآن چنين كتابى است كه دست نوشته انسانى خطاپذير باشد؟ اعتقاد به خطاپذيرى قرآن كاملاً با موضع اسلام در مورد قرآن تفاوت دارد و مخالف مبانى اسلامى است. قرآن تفسيرى از وحى خداوند بر پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)نيست، بلكه خود وحى الهى است. وحى در اسلام، عين كلام خداوند است كه توسط جبرئيل به پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرستاده شده است، بدون اين كه جبرئيل و يا پيامبر(صلى الله عليه وآله) بر آن چيزى اضافه يا كم نموده و يا آن را تفسير كرده باشند. عقل و نقل، كه پايگاه خود را در كلام ليبرال از دست داده و يا بسيار كم رنگ شده اند، دو منبع اصلى در اسلام به شمار مى آيند كه حذف و يا تضعيف آن ها به منزله حذف عمده ترين راه هاى شناخت اسلام است.


        4. فردى سازى دين

        فردى سازى دين، كه لازمه برخى از ديدگاه هاى مذكور ـ مانند اگزيستانسياليسم است ـ مستلزم درونى كردن ايمان همراه با حذف و ناديده گرفتن بُعد اجتماعى آن است و اين به معناى حذف بخش هاى وسيعى از تعاليم قرآن و بدين روى، در اسلام غيرمقبول است. اين سخن نه تنها در اسلام پذيرفته نيست، بلكه برخى از متفكران غربى همچون باربور نيز آن را به باد انتقاد گرفته اند.36 كوتاه نگاهى به تعداد آيات قرآن و روايات معصومان(عليهم السلام) در ابعاد اجتماعى زندگى بشر و مقايسه نسبت اين حجم از منابع اسلامى به موارد مربوط به امور فردى، اين نظريه را روشن مى سازد.


        5. قطع ارتباط و تعامل ممكن ميان علم و دين

        از جمله لوازم روش هاى مطرح شده دانشمندان غربى براى گره گشايى تعارض علم و دين، كه به جدايى قلمرو آن دو منجر مى شود و يا مسالكى كه لزومى به جدّى گرفتن معانى حقيقى كتب مقدس نمى بينند، قطع كامل ارتباط ميان علم و دين است; زيرا در صورتى مى توان از ارتباط و تعامل علم و دين سخن راند كه دين نيز همچون علم از ارزش معرفتى، جهان شناختى و انسان شناختى برخوردار باشد. اگر علم و دين، هر دو، در شناخت ما نسبت به خدا، انسان و جهان واقع نمايى داشته و معرفت بخش باشند، در اين صورت، نوبت به بحث از نحوه ارتباط علم و دين در تحقق اين شناخت مى رسد. اما اگر معانى حقيقى عبارات قرآن و عقايد اسلامى را ناديده بگيريم و يا آن گونه كه بريث ويت ادعا مى كند، قضاياى دينى را قابل صدق و كذب ندانيم و لزومى به باور داشتن آن ها نبينيم، روزنه اى براى تعامل ميان علم و دين نمى ماند.

        بيش تر دين شناسانى كه نظرياتشان در باب رفع مشكل تعارض علم و دين تبيين شد، به لازمه ديدگاه خود، كه قطع ارتباط ميان علم و دين است، تصريح دارند. براى مثال، انديشمندان نئوارتدكس و يا برخى از نظريه پردازان اگزيستانسياليسم مذهبى شيوه و موضوع كار علم و دين را كاملاً از هم جدا دانسته و اين دو را جداى از هم تلقى مى نمايند و اين نكته را دليلى بر نفى هرگونه ارتباط ميان علم و دين قلمداد مى كنند.

        تأكيد متفكران مذكور بر جدايى ارتباط علم و دين به دليل عدم اشتراك در روش، مطلبى غيرقابل قبول است. چنين نيست كه علم و دين هر دو داراى موضوع، قلمرو، غايت و روش مساوى و مشترك باشند و چنين هم نيست كه كاملاً از هم بيگانه و بى ارتباط باشند. در مواردى، هر كدام حوزه مستقل و جدايى دارند و در مواردى نيز داراى اشتراك هستند. روش پژوهش علمى متفاوت با روش كاوش دينى است. همچنين غرض اصلى دين، بر خلاف علم، تبيين قواعد تجربى حاكم بر طبيعت و ماده نيست، بلكه هدف غايى آن هدايت انسان در محور فرد و جامعه است. در عين حال، علم و دين در مواردى داراى مسائلى مشترك هستند. موضوع پژوهش در علوم تجربى طبيعت مادى و در علوم انسانى، انسان مى باشد. اسلام نيز به عنوان يك دين، گرچه مرادف و مساوى علم نيست اما هم در باب جهان شناسى و هم انسان شناسى سخنانى دارد. بنابراين، محورهاى مشتركى براى گفتوگو ميان دين و علم (به ويژه علوم انسانى) وجود دارد كه زمينه ارتباط آن ها را فراهم مى آورد. در نتيجه، تفاوت روش و پژوهش در علم و دين مانع از امكان ارتباط آن ها و وجود محورهاى مشترك بين آن ها نمى شود. قابل ذكر است كه در اين جا مراد از دين، «اسلام» و مراد از اسلام معناى خاص آن يعنى «دين حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)» است، نه هر دين الهى و نه هر چه امروزه لفظ دين بر آن اطلاق گردد; مانند بودايى، تائو، شنتو و زرتشتى.

        قطع ارتباط ميان علم و دين، كه از لوازم روش هاى مطرح شده دانشمندان غربى براى رفع تعارض علم و دين است، خود مانع ديگرى براى انطباق روش هاى يادشده در اسلام مى باشد. اسلام بر ارتباط ميان علم و دين تأكيد دارد و از اين رو، هر روشى كه گشايش گره تعارض ميان علم و دين را در قطع ارتباط ميان آن ها جستوجو كند، نمى تواند مقبول اسلام باشد. علاوه بر اين، قطع ارتباط ميان علم و دين به ضرر هر دو منتهى مى شود و تعامل آن ها به رشد هر دو كمك مى نمايد. يك نظريه علمى قطعى مى تواند منبّهى باشد كه در برخى موارد تفسير دينى را تصحيح نمايد يا به عكس، ممكن است دين نظريات و تعاليمى را مطرح نمايد كه طرح و پژوهش علمى در مورد آن ها گام هاى مؤثرى در رشد نظريه هاى جديد علوم (به خصوص انسانى) و از طرفى، كشف عظمت علمى تعاليم وحى را در پى داشته باشد. در لابهلاى آيات و روايات، به نكات علمى فراوانى اشاره شده كه صدها سال پس از بيان آن ها، امروزه علم به ارزش و اعتبار آن ها پى برده است. با توجه به چنين تجربه اى در تاريخ علم، بسيار شايسته است كه ساير نظريات مطرح شده در قرآن و روايات موثق در حوزه علوم تجربى و انسانى، كه هنوز علوم بشرى در آن موارد تحقيقى به عمل نياورده و يا به نتيجه روشنى دست نيافته است، مورد بررسى علمى قرار گيرد. چه بسا پژوهش در اين موضوعات، علم را به نتايج جديدى رهنمون سازد.
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment


        • #5

          راه حل پيشنهادى براى رفع تعارض ميان علم و دين

          روشن شد كه روش هاى متكلمان غربى براى گره گشايى تعارض مسيحيت با علم در مورد اسلام جارى نيست و دربردارنده لوازم باطلى است. علاوه بر اين، روش هاى پيشنهادشده، در واقع، نتيجه وجود عقايد باطلى است كه در مسيحيت و انجيل كنونى موجود است و اين ريشه در تفاوت جوهرى اسلام با مسيحيت و قرآن با انجيل و تورات دارد. علاوه بر آن چه بيان شد، تفاوت هاى ديگرى نيز ميان اسلام و مسيحيت وجود دارد كه بحث از مقايسه اين دو دين در برخورد با علم و راه حل هاى طرح شده براى رفع تعارض را مشكل مى سازد. از اين رو، پيش از ارائه راه حل پيشنهادى، به اختصار، به نكاتى اشاره مى شود

          :1ـ تفكرات مبتنى بر تعارض علم و دين، كه در غرب به طور دامنه دارى در طول تاريخ مطرح بوده، به جوامع اسلامى نيز سرايت نموده تا بدان جا كه كسانى ممكن است بر اين گمان باشند كه اسلام نيز همچون مسيحيت با علم تعارض جدّى دارد. حقيقت اين است كه اصطكاك هاى قطعى و مسلّمى كه تعاليم عهدين با نتايج علوم تجربى دارند در اسلام وجود ندارد و اگر ما از راه هاى رفع تعارض علم و دين در اسلام سخن مى گوييم، منظور اين نيست كه در مواردى، تعارض قطعى ميان اسلام و علوم تجربى وجود دارد و ما درصدد گره گشايى آن برآمده ايم، بلكه مراد اين است كه اگر احياناً به مواردى برخورد كرديم كه در آن ها احتمال تعارض برخى از تعاليم اسلام با داده هاى علوم تجربى مطرح باشد، چگونه بايد مشكل را رفع نمود. بنابراين، هنگامى كه در مسيحيت، از تعارض علم و دين سخن مى گوييم، از تعارض موجود و بالفعل بحث مى كنيم، اما وقتى در مورد اسلام سخن مى رانيم، به تعارض محتمل و ظاهرى اشاره داريم.

          2ـ برخى از مواردى كه به عنوان تعارض ميان انجيل و علم مطرح است نه تنها در مورد قرآن صادق نيست، در مورد انجيل نيز غير مقبول است. براى مثال، يكى از بحث هاى دامنه دار در غرب در مورد تعارض علم و دين، موضوع نقش خداوند، ملائكه و عوامل غيبى در اين عالم است. هر روز كه علم جديد علتى براى تبيين علمى چيزى ارائه مى دهد، به منزله عقب نشينى دين و خدا در روى زمين است، در حالى كه اين نظريه ناشى از فقدان متافيزيكى غنى همچون متافيزيك اسلام در مغرب زمين است. از اين رو، بيش تر متكلمان مغرب زمين نتوانسته اند توجيه فلسفى قوى اى براى نقش خداوند در عالم ارائه دهند، در حالى كه فلاسفه اسلامى به خوبى اين گره را گشوده اند.

          3ـ پژوهش هاى غربى در حوزه تعارض علم و دين، بيش تر بر تعارض علوم تجربى با دين متمركز بوده است، در حالى كه ديدگاه اسلام با نظريات تثبيت يافته علوم تجربى تعارض ندارد. وايت تحقيق مفصّلى در مورد تاريخچه تعارض علم و دين در مسيحيت نموده است. كتاب وى گرچه قديمى است، اما هنوز از منابع مهم و سنّتى به شمار مى رود.37 وايت درصدد جمع آورى موارد تعارض مسيحيت با دين برآمد. بيش از 99 درصد موارد تعارض را، كه وى ذكر كرده، مربوط به علوم تجربى است. مراجعه اى به ساير كتب غربى در زمينه علم و دين نيز اين را تأييد مى نمايد.

          4ـ در مقايسه با ساير اديان، اسلام مطالب قابل ارائه بيش ترى در زمينه علوم انسانى دارد. ممكن است برخى از نتايج علوم انسانى با تعاليم اسلام ناسازگار به نظر برسد. در ارتباط با علوم انسانى نيز تعارضى ميان اسلام و يافته هاى تجربى در علوم انسانى نيست. براى مثال، اگر روان شناسان رشد كودك، سنين خاصى را براى مراحل رشد حسى ـ حركتى كودك از طريق مشاهده و آزمايش به دست آورده اند، اسلام با نتايج اين پژوهش ها مخالفتى ندارد. اگر تعارضى وجود دارد، در مورد نظرياتى است كه بيش از تجربه،بر تعميم ها و استنتاج هاى عقلى و بنيادهاى فلسفى مبتنى مى باشد. به طور خلاصه، آن چه براى متكلمان مغرب زمين در ارتباط با تعارض علم و دين مطرح است تعارض با علوم انسانى در خصوص نظرياتى است كه از مشاهده و تجربه پا فراتر نهاده و بر فرضيات و نظريه هاى فلسفى مادى و غيرالهى مبتنى مى باشد.

          5ـ حل مشكل تعارض دين و علوم انسانى تفاوت عمده اى با تعارض دين و علوم تجربى دارد; چون نتايج تحقيقات در علوم انسانى كم تر مورد اطمينان است و ضريب خطاپذيرى نتايج آن بالاتر از ضريب خطاپذيرى علوم تجربى است. پژوهش، بررسى و آزمايش بر يك موجود نياز به ايجاد شرايط ويژه آزمايشگاهى دارد كه امكان تمركز بر عامل مورد نظر و مهار ساير عوامل را فراهم مى سازد. ايجاد چنين شرايطى براى تحقيق روى يك عنصر مادى طبيعى بسيار آسان تر از فراهم نمودن اين شرايط در مطالعه رفتار يك انسان است. به هر روى، از سويى ضريب خطاپذيرى در علوم انسانى بالاتر از علوم تجربى است و از سوى ديگر، ديدگاه هاى اسلام نيز در اين زمينه چندان منقّح نشده و مباحث آن قابل رشد، تعميق و گسترش است; چون در مقايسه با ساير مباحث اسلامى، در اين زمينه پژوهش هاى كم ترى انجام شده است.

          6ـ نبايد از تعارض هاى ظاهرى ميان علم و دين نگرانى به خود راه دهيم، بلكه بايد از آن استقبال نماييم; چون اين موضوع ما را به شناخت صائب دينى و فهم صحيح علمى نزديك تر مى سازد. همين تعارض هاى ظاهرى است كه ما را به فهم دقيق تر يك نظريه رهنمون مى كند. از اين رو، بايد تعارض ها را تا حدّى مغتنم بدانيم و از آن ها استقبال كنيم و در صورت احتمال خطاى در فهم در هر علمى، به روش مناسب خود به بازنگرى آن بپردازيم. اگر معتقديم اسلام در زمينه علوم انسانى و مسائل اجتماعى سخنى دارد، فهم و رشد و پرورش اين نظريات نيازمند تعامل ميان علم و دين است. در اين تعامل، هر يك از اين دو بايد آماده پرورش و تصحيح باشند; زيرا لازمه تعامل همين است. ديدگاه اسلام در مورد اصول و ضروريات آن روشن و نسبتاً ثابت است، اما در زمينه علوم انسانى امكان رشد و بازنگرى وجود دارد.

          7ـ شناخت موارد تعارض اسلام و علوم انسانى چندان كه به نظر مى آيد، ساده نيست. تعارض علم و دين در جايى است كه هر دو حكمى را مخالف يكديگر، بر موضوعى واحد و از جهتى واحد بار نمايند، نه در جايى كه يكى سخنى دارد و ديگرى ساكت است و يا يكى حاكم بر ديگرى و مبيّن موضوع ديگرى است و يا اين كه جهات حكم در اسلام و علم متفاوت است.

          در برخى از موارد، كه تعاليم اسلام متعارض با علم تلقّى مى شود، تعارض جدّى و واقعى وجود ندارد. به عبارت ديگر، برخى از موارد تعارض ظاهرى ميان اسلام و علوم انسانى ناشى از غفلت اسلام از بعد علمى موضوع نيست، بلكه ناشى از توجه به عوامل ديگرى است كه مورد غفلت علم است. مثلاً، اگر توصيه برخى از صاحب نظران علوم تربيتى در مورد روش كلاس دارى اين باشد كه مختلط بودن كلاس دختر و پسر و ايجاد گروه هاى مختلط درون كلاس در رشد فراگير زبان انگليسى مؤثر و مفيد است و از اين رو، بهتر مى نمايد كه كلاس ها به صورت مختلط باشد، چون در اين شرايط، بهتر با يكديگر مأنوس و هم صحبت مى شوند و علاقه بيش ترى براى گفتوگو پيدا مى كنند و اين رشد زبان آن ها را تسريع مى نمايد، اگر اسلام توصيه اى خلاف آن داشت و ما را از اين كار منع نمود، اين به معناى غفلت دين از فوايد اين شيوه در فراگيرى زبان نيست، بلكه به اين دليل است كه اسلام در مجموع فوايد و ضررهاى اين كار، ضررهاى آن را بيش تر مى داند. اسلام در اين توصيه خود، عوامل ديگرى را نيز در نظر مى گيرد كه علوم تربيتى ازآن غافل است. اگر روش هاى پيشنهادى متكلمان مسيحى را براى گره گشايى تعارض علم و دين بپذيريم، هيچ دليلى اقتضا نمى كند كه ما عمل حرامى را كه ممكن است از نظر علمى نفع مادى خاصى داشته و منطبق بايك نظريه علمى باشد ترك نماييم.

          بنابر اين كه قضاياى دينى را معنادار بدانيم و آن ها را ميان تهى نشماريم و موضعى واقع گرا اتخاذ نماييم، چگونه مى توان براى موارد تعارض چاره اى انديشيد؟ موارد تعارض ظاهرى علم و دين قابل تقسيم به موارد ذيل است:


          الف ـ تعارض ديدگاه علمى قطعى با نظريه دينى قطعى;
          ب ـ تعارض نظريه علمى ظنى با نظريه دينى ظنى;
          ج ـ تعارض نظريه علمى قطعى با نظريه دينى ظنى;
          د ـ تعارض نظريه علمى ظنى با نظريه دينى قطعى.

          تعارض جدّى وحقيقى علم ودين تعارض نوع اول است. آنچه در سايرموارد،تعارض تلقى مى شود، تعارض مشكوك و احتمالى است.

          تعارض احتمالى مسامحتاً «تعارض» ناميده مى شود و در چنين مواردى ممكن است حقيقتاً تعارضى وجود نداشته باشد. ما صرفاً به دليل ضعف علمى و دست رسى نداشتن به حكم واقعى دينى و علمى، گمان مى كنيم كه تعارض وجود دارد. به هر حال، در مورد نوع اول بايد گفت: لازمه واقع نمايى دين و علم عدم امكان تحقق چنين تعارضى است. دو دليل اين موضوع را اثبات مى نمايد:

          دليل اول: اين دليل مركّب از مقدّمات ذيل است:


          الف) نظريه علمى قطعى نظريه اى است كه بدون شك، مطابق واقع است و واقع را به طور صحيح به ما مى نماياند. دين نيز دربردارنده قضاياى اخبارى واقع نمايى در مورد جهان و انسان است. بنابراين، علم و دين در مواردى ارائه دهنده قضاياى معرفت بخش و مشتركى در موضوع واحدى هستند.
          ب) صادق بودن و حقيقت داشتن قضاياى اخبارى به معناى مطابقت داشتن آن ها با واقع است.
          ج) واقعيت هر قضيه امر واحدى است و تعدّدبردار نمى باشد.
          د) تعارض نظريه علمى قطعى و نظريه دينى قطعى مستلزم اين است كه يك قضيه واحد در آن واحد و با شرايط واحد، هم صادق باشد و هم كاذب باشد و اين غيرممكن است.

          نتيجه مقدمات مذكور عدم امكان تعارض دو قضيه قطعى علمى و دينى است.

          دليل دوم: از جمله امتيازات اسلام در مقايسه با ساير اديان، تأكيد بر استفاده از علم و خرد است. اين نكته مورد اعتراف برخى از دانشمندان غربى و غيرمسلمان نيز هست. براى مثال، باربور در كتابى كه در باب علم و دين نوشته است، مى گويد: «علم در ميان اعراب در قرون وسطا، رشد مهمى پيدا كرد، در حالى كه در غرب به واسطه تأكيدات دينى و آخرت گرايانه غالباً از رشد علم ممانعت شده است.»38مكتبى كه چنين تأكيداتى بر نقش عقل و علم در زندگى و رشد بشريت دارد، نمى تواند داده هاى آن با نتايج قطعى علم و خرد در تضاد باشد. اگر قرآن ما را به پيروى از يك منبع خبرى فراخواند و يا ما را از پيروى منبع ديگرى منع نمود، هر يك از اين دو مى تواند منشأ اثبات و يا نفى اعتبار از اين منابع گردد. قرآن در مورد خبرى كه از ناحيه فاسق به ما برسد، دستور تفحّص مى دهد تا از صحت و سقم آن مطلع گرديم. از سوى ديگر، قرآن ما را به پيروى كامل از سخنان پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)و الگو قراردادن وى در حيات و زندگى خويش فرامى خواند. لازمه اين موضوع قابل اعتماد بودن گفته ها و اعمال پيامبر(صلى الله عليه وآله) است. از جمله امورى كه قرآن و روايات ما را به پيروى آن دعوت نموده و به عنوان منابع شناخت تلقى شده عقل، علم و تجربه بشرى است. گرچه لفظ «علم»، كه در قرآن به كار رفته، مساوى با معناى علم تجربى نيست، اما نتايج قطعى علوم مى تواند از مصاديق «علم» به شمار آيد. تأكيد اسلام بر ارزش اين منابع ـ فى الجمله ـ دليلى بر اعتبار نتايج قطعى خرد و علم و عدم امكان تعارض آن ها با تعاليم اسلام است. از اين رو، اگر تعارضى ميان دليل قطعى دينى و علمى مشاهده شد، تعارض بدوى است كه با دقت و ملاحظه بيش تر، موضوع تعارض برطرف مى گردد و يا تعارض به اين دليل است كه يكى از دو طرف تعارض به اشتباه، قطعى و يقينى فرض شده است.
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment


          • #6


            آنچه بيان شد، عدم تعارض ميان دين واقعى و حقايق واقعى علمى است. اما فهم ما از دين جز در مورد ضروريات و قطعيات دينى، چه بسا منطبق با دين واقعى نباشد. به همين صورت، دست رسى به نظريات علمى قطعى و منطبق با واقع، به ويژه در علوم انسانى، به ندرت حاصل مى شود. نمودار تاريخ رشد و تحول نظريات علمى و دينى منحنى پرفراز و نشيبى را نشان مى دهد. در طول تاريخ علم، نظريه هاى بسيارى آمده و به تدريج در مصاف با نظريات ديگر به افول گراييده و ابطال شده اند. ظهور نظريه هاى جديد از يك سو، به رشد علم كمك كرده و از سوى ديگر، گاهى پايه هاى نظريات قبلى را سست و لرزان ساخته است. همه اين ها ريشه در دشوارى دست يابى دانشمندان به نظريات مطابق با واقع دارد كه به نوبه خود، وجود نظريات ظنى علمى و دينى و احياناً بروز تعارض ها را به دنبال دارد.

            در مورد نوع تعارض سوم و چهارم، مى توان روش مشابهى براى رفع تعارض به كار برد. با توجه به اين كه علم و دين هر دو ما را به درك واقع نزديك مى سازند، اگر اين ها در موردى با هم تعارض پيدا كردند، مى توانيم همان راه علاجى را پى بگيريم كه اگر درون حوزه علم نظريه اى متعارض با نظريه ديگر يافت شود و يا درون حوزه دين مطلبى متعارض با ديگرى به چشم بخورد. در تحليل نظريات علمى، اگر يك نظريه با نظريه ديگرى در تعارض قرار گرفت، در صورتى كه يكى از آن دو قطعى و يا قريب به آن باشد و در مجامع علمى تثبيت شده و مسلّم فرض شود، نظريه ديگر، كه احتمالى و مشكوك است، مورد تأمّل و بازنگرى قرار مى گيرد. اين كار خردپسند تلقى مى شود و هرگز به معناى بى ارزش نمودن برخى از نظريه هاى علمى نيست، بلكه بدان روست كه عقلاً قطع مقدّم بر ظن است و از قابليت اعتماد بيش ترى برخوردار است. اين روش در بحث تعارض ميان ادلّه شرعى نيز جارى است. اگر دو حديث با هم تعارض داشتند و مدلول يكى ظنى و ديگرى قطعى بود، دليل قطعى مقدّم مى شود. از اين رو، همين روش در مورد تعارض نظريه علمى قطعى با نظريه دينى ظنى و يا تعارض نظريه دينى قطعى با نظريه علمى ظنى نيز كارساز است. در مورد اول، علم مقدّم مى شود و نظريه دينى مورد بازنگرى و تفسير مجدد و چه بسا مورد تأويل قرار مى گيرد و در مورد دوم، نظريه دينى مقدّم مى شود و نظريه علمى تصحيح مى گردد.
            آيا تقدّم نظريه دينى قطعى برنظريه علمى ظنى منجر به بى ارزش نمودن علم در برابر دين مى شود؟ پاسخ اين سؤال منفى است; زيرا:

            اولاً، اين يك روش خردپسند و منطقى است كه صرف نظر از رابطه علم و دين با يكديگر، در درون حوزه و قلمرو علم نيز به كار گرفته مى شود. آيا اگر در تعارض نظريه دينى قطعى با نظريه دينى مشكوك، اوّلى را مقدّم داشتيم، اين مطلب مستلزم بى ارزش ساختن دين است؟ آيا اگر در تعارض نظريه علمى قطعى با مشكوك، نظريه قطعى را ترجيح داديم، علم را تحقير نموده و بى اعتبار ساخته ايم؟ آيا اگر در اين دو مورد، نظريه مشكوك را مقدّم داريم، علم و دين را اعتبار بخشيده و كارى مطابق خرد و منطق انجام داده ايم؟ جواب هر سه سؤال منفى است. از اين جا، مى توان دريافت كه تقدّم نظريه دينى قطعى بر نظريه علمى مشكوك و يا تقدّم ديدگاه علمى قطعى برديدگاه دينى مشكوك روشى صحيح است.

            ثانياً، چنين نيست كه تمام يا بيش تر نظريات دينى به نحوى قطعى باشد كه تعارض آن با علم (به ويژه علوم انسانى كه در اسلام بيش تر مطرح است) موجب كنار زده شدن علم گردد، بلكه نظريات دينى قطعى در زمينه علوم انسانى چندان زياد نيستند. گرچه رسيدن به نتايج قطعى در حوزه علوم انسانى نيز بسيار مشكل است. مگر در حوزه علوم هرگاه يك نظريه اى مطرح شد، براى هميشه مسلّم فرض مى گردد؟ علاوه بر اين، در علوم تجربى و انسانى، نظريات متعدد و گاه متعارضى در يك موضوع يافت مى شود. چه بسا يك نظريه دينى با يك نظريه علمى ناسازگار، اما با برخى ديگر از نظريات علمى در همان موضوع سازگار باشد.

            در مورد دوم، در صورتى كه هر دو محتمل الصدق بوده و از احتمالى مشابه برخوردار باشند و هيچ راهى براى تقويت يكى از دو طرف نيابيم، در مقام نظرى، حكم قطعى به ترجيح هيچ كدام ممكن نيست. اما اگرنظريه دينى مربوط به عمل باشد و منشأ آن ظنون ويژه اى باشد كه اسلام آن را معتبر شناخته، نظريه دينى مقدّم مى شود. در ساير موارد، توقف لازم است.


            خلاصه

            مسالك گوناگون مكاتب غربى در حل تعارض علم و دين، به چهارگروه قابل تقسيم مى شوند. يك راه حل براى رفع موارد تعارض علم و دين، حاكميت مطلق بخشيدن به دين در برابر علم است كه از سوى مسيحيان اصولگرا و برخى از پروتستان هاى محافظه كار مطرح شده است. روش ديگرى كه به حاكميت مطلق دين در موارد تعارض منجر مى شود، مسلك كسانى مانند دوئم است كه در مصاف علم و دين، از نظريه ابزارانگارى در علم و واقع نمايى در دين دفاع كرده اند. برخى از نويسندگان مسيحى دوران قرون وسطا، لوتر و اعضاى كليساى انگليسى حل تعارض را با تابع قرار دادن دين نسبت به علم حل مى نمايند. برخى از نظريات، حل تعارض علم و دين را در جدا نمودن قلمرو آن ها مى كاوند كه از اين جمله مى توان كلام ليبرال، نئوارتدوكس، اگزيستانسياليسم و تحليل زبانى را نام برد.

            از ميان اين مكاتب فكرى، نظريه «حاكميت مطلق دين بر علم» بيش از اين كه درصدد يافتن راهى براى رفع تعارض باشد، به ناديده گرفتن ارزش علم منجر مى شود. اين مسلك فكرى در اسلام نيز نمى تواند پذيرفته شود; زيرا اسلام بر نقش علم و خرد تأكيدى ويژه دارد كه مانع از ناديده گرفتن ارزش واقع نمايى آن براى رشد بشريت مى گردد. ساير ديدگاه هاى مطرح شده كمابيش در اشكالات ذيل مشترك اند:


            الف)پذيرش آن ها مستلزم دست كشيدن از معانى ظاهرى و حقيقى تمام يامقدار از عبارات متون اصلى و اوليه دينى است.
            ب) نظريه هاى مذكور درصدد رفع تعارض برآمده اند، اما راه حل ارائه شده آن ها اختصاص به موارد تعارض ندارد و مشكل را به تمام متون دينى سرايت مى دهد.
            ج) بيش تر مسالك مزبور متون مقدس را مصون از خطا نمى دانند، بلكه آن را يك مكتوب خطاپذير انسانى مى شمارند.
            د) برخى از اين نظريات، مانند اگزيستانسياليسم، مستلزم فردى سازى دين، درونى كردن ايمان همراه با حذف و ناديده گرفتن بُعد اجتماعى آن است.
            هـ) روش هاى مطرح شده براى حل تعارض به جدايى و قطع كامل ارتباط ميان علم و دين مى انجامد.

            هيچ يك از لوازم ذكر شده قابل انطباق بر قرآن و قابل التزام در اسلام نيست و از اين رو، بايد به كاوش راه چاره ديگرى پرداخت.

            بنا بر روش پيشنهادى، براى رفع تعارض علم و دين، مى توان گفت كه تعارض جدّى و حقيقى علم و دين تعارض يك نظريه علمى قطعى با يك نظريه دينى قطعى است و تحقق چنين امرى در اسلام، غيرممكن است، اما فهم ما از دين جز در مورد ضروريات و قطعيات دينى چه بسا منطبق با دين واقعى نباشد; چنانچه دست رسى به نظريات علمى قطعى و منطبق با واقع، به ويژه در علوم انسانى، به ندرت حاصل مى شود. وجود نظريات ظنى علمى و دينى احياناً بروز تعارض هايى را به دنبال دارد. علاوه بر، تعارض در قطعيات، در موردتعارض نظريه علمى قطعى بانظريه دينى ظنى و يا تعارض نظريه دينى قطعى بانظريه علمى ظنى،نظريه قطعى رجحان مى يابد. در مورد تعارض نظريه علمى ظنى با نظريه دينى ظنى توقف لازم است، مگردر موارد خاصى كه نظريه دينى مقدّم مى گردد.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • #7
              Come on People vote and dont be afraid of giving your opinion
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment


              • #8
                ماه گذشته شهر تورنتو شاهد برپائی نمایشگاهی تحت عنوان "سلاطین علم: کشف دوباره هزار سال دانش" بود که تا دهم می ادامه خواهد داشت. این نمایشگاه که ابتدا در دوبی و سپس در آفریقای جنوبی برگزار شده، اکنون پایش به تورنتو هم کشده شده و در مرکز علوم اونتاریو (Ontario Science Center) به معرض دید علاقه مندان گذارده شده است. در مقدمه ای که به منظور معرفی این نمایشگاه در سایت مرکز علوم اونتاریو آمده است از "عصر طلائی علوم اسلامی" نام برده شده است و بر شکوفائی علوم در حوزه و فرهنگ اسلامی در فاصله میان قرون 8 تا 18 میلادی تاکید گذارده شده. طبیعی است که کسی نمیتواند رشد چشمگیر علوم را در این دوره و در امپراطوری اسلامی نادیده گرفته و انکار نماید. بخصوص که علوم این دوره بحق مبنای پیشرفتهای علمی اروپا در عصر رنسانس قرار گرفته، نقش مهمی را در آن ایفا نمودند. آنچه که مرا به نوشتن این مقاله ترغیب کرد، حقیقت "نامُحِقانه ای" است که در عبارت "علوم اسلامی" در جمله ی بالا نهفته است. این همان عبارت غلط اندازی است که ناآگاهانه مایه مباهات و افتخار مسلمانان و مبلغین اسلامی در دوره مزبور شده، اسباب دست این استدلال می گردد که گویا اسلام نه تنها با علم و دانش بشری هیچگونه دشمنی و عداوتی ندارد، بلکه همانطور که واقعیت "عصر طلائی علوم اسلامی" نیز نشان میدهد، یک دوره شکوفائی و رشد علم را نیز زیر پرچم خود از سر گذرانده است.

                اولین مطلبی که در این مورد، یعنی در مورد بی پایه بودن این غرور و افتخار بی جا و ادعای موهوم انطباق علم با اسلام قابل ذکر است، تناقضی است که در خود این عبارت "علوم اسلامی" نهفته است. اجازه بدهید ابتدا به جنبه نظری این تناقض بپردازیم. ما همه میدانیم که علوم اسلامی محدوده معینی را در بر می گیرد که فراتر از علم کلام، تفسیر، حدیث، و فقه و امثالهم و خلاصه مسائل مربوط به الهیات نمیرود. از همین رو عالم اسلامی کسی است که در مورد موضوعاتی مانند خلقت، نبوت، معاد، قضا و قدر الهی و اینطور مسائل موهوم و غیر واقعی تحقیق می کند، و اساسا کاری به علوم طبیعی، یعنی علومی که ماده و مشتقات آنرا مورد بررسی قرار میدهد ندارد. منبع و تکیه گاه علوم اسلامی، کلام خدا، یعنی قران، و اعمال و افکار فرد بی سوادی بنام محمد و اصحاب او می باشد، در حالیکه علوم طبیعی بر تجریه و عقل و تلاش افراد دانشمندی که سالها در این راه زحمت کشیده و کسب دانش نموده اند، استوار می باشند. از اینرو، علم به معنای رایج آن نمیتواند اسلامی باشد، همانطور که هیچ چیز اسلامی نیز نمیتواند علمی باشد.

                اولین اصل علم بر این قرار دارد که هیچ چیزی را که بطور تجربی قابل اثبات نباشد نمی پذیرد. مثلا یک دانشمند تنها وقتی قبول می کند که آب در درجه حرارت معینی تبدیل به بخار می شود که اینرا در عمل تجربه کرده باشد، در حالیکه در نزد یک مسلمان، قبول مسئله معاد و زنده شدن مردگان در روز قیامت مستلزم اثبات آن نیست. یا وقتی که در قران نوشته شده است که کوهها عمود بر سقف آسمان و ستونی بر آنند که فرو نریزند، شما باید آنها را بدون چون و چرا بپذیرید، چون کلام خدا بوده و در قران نوشته شده است. حتی اگر با هواپیما هم به شما نشان دهند که چنین چیزی صحت ندارد، نمیتوانید آنرا رد نمائید. اگر غیر از این بود تروریستهای مسلمانی که با هواپیما به برجهای نیویورک حمله کردند، همانجا در آسمان و در مسیر راه مرتد شده، راه خود را کج می کردند. بنابراین، می بینید که هیچ رابطه ای میان مذهب با علم وجود ندارد. علم بر پایه تجربه، تعقل، و استدلال و مذهب بر اساس قبول کورکورانه ی یک مشت خزعبلات قرار دارد. از اینرو، این دو ناقض یکدیگرند. اگر شما با اسلحه علم یعنی با منطق و تجریه سراغ مذهب بروید در همان قدم اول تمامی آن فرو میریزد، و اگر هم با سلاح مذهب یعنی با سلاح ایمان کور به سراغ علم بروید، اساسا به درگاه آن حتی نمیتوانید نزدیک شوید. علم ناقض مذهب و مذهب ناقض علم است. مذهب جائیست که در آن همه خزعبلاتی که به عقل و خرد انسان جور در نمی آید، مانند زنده شدن مردگان در روز قیامت، معراج، داستانهای مربوط به جنها و پریان و .... قابل قبول میگردند، در حالیکه علم جائیست که در آن تنها چیزی که قابل قبول و حتی بررسی هم قرار نمی گیرد همین خزعبلات و ادعاهای بی پایه است. علم محصول تلاش هدفمند و معقولانه انسان از طریق تفکر، تجریه و کوشش و خطا در مبارزه برای بقا و پیشرفت بشریت است، در حالیکه مذهب مکتبی برای بی عملی و توکل به خدا و مشیت او و سپردن کارها بدست وی و در نتیجه انفعال و جمود فکری بشر است.

                از جهت دیگری هم میتوان به تناقض ذاتی میان مذهب و علم پی برد. از این نظر که اگر خدا همه علوم را در اختیار دارد، چرا آنرا در اختیار بشر نمی گذارد و زحمت او را کم نمی کند؟ البته، مسلمانان می گویند که همه علوم در قران مستتر است و ما باید زحمت کشف انها را بکشیم. باید گفت این یک دروغ بزرگ است، مگر اینکه بپذیریم که خدا موجودی بیمار و بغایت روانی است که از رنج و مشقت دیگران لذت می برد. حقیقت اینست که بخاطر همین اعتقاد وجود همه علوم در قران و بی نیازی بشر به کسب آن بود مسلمانان از همان ابتدا، عقیده داشتند که کتابخانه ها باید سوخته شوند و بفرمان عمر همین کار را هم کردند، و یا همواره دیگران را از دنبال کردن علم برحذر میداشتند، چون عقیده داشتند که منطق و علم بی تردید ره به جایی جز دیار بی ایمانی و کفر نمی برد. این خاص اسلام هم نبوده است. در اروپا نیز پس از تمدن یونان که اوج دانش بشری در زمان خود بود، با سلطه مسیحیت، علم یک توقف دو هزار ساله می کند، و تنها در جریان جنیش ضد مذهبی روشنگری در دوهزاره بعد است که میتواند با رهاندن خود از بندهای سنگین مذهب، دوباره به حرکت در آید. بنابراین، می بینید که چیزی بنام علوم اسلامی اساسا نمیتواند جز در ذهن بی اطلاع مسلمانان وجود خارجی داشته باشد.

                اما اجازه دهید اکنون به جنبه عملی مسئله بپردازیم. یعنی اینکه اگر چنین است پس چرا در دوران خلافت اسلامی علم و دانش اینهمه رشد و پیشرفت داشته است. علت این امر بسیار روشن است. فتوحات و غارتهای اسلامی یکی از نتایجش گردآمدن ثروت حیرت انگیزی در دست زعمای چپاولگر اسلامی بود. رشد علوم نتیجه این تمرکز ثروت بود. باید توجه داشت که در گذشته که دانشمندان مانند امروز وسیله امرار معاش مستقلی نداشتند و اگر هم به کار بدنی برای امرار معاش خود میپرداختند دیگر فرصتی برای پرداختن به امور علمی نمی یافتند، هرجا که شاه و درباری بود، برای انجام امور علمی به درگاه آن پناه برده در خدمت آن قرار میگرفتند. شاهان نیز در رقابت با یکدیگر برای نشان دادن شکوه و عظمت خود، سعی در گرد آوردن دانشمندان، و شاعران و هنرمندان به گرد خود میکردند، و با پرداخت صله و ارحام آنها را بسوی خود جلب می نمودند. بنابراین، همواره در طول تاریخ میان ثروت و تمرکز آن از یک سو و رشد علم از سوی دیگر رابطه مستقیمی وجود داشته است. امروزه هم این قانون برقرار است. نمونه، فرار مغزها از سرتاسر دنیا بسوی آمریکا، این ثروتمندترین کشور جهان است. همانطور که امروز در آمریکا بخاطر اختصاص بیشترین بودجه ها برای تحقیقات علمی، بیشترین اختراعات در این کشور انجام میگیرد، در امپراطوری اسلامی هم دلیل پیشرفت علوم چیزی جز این نبوده است که دانشمندان در کنف ریخت و پاشهای دربار خلافت میتوانسته اند به راحتی به کارهای علمی بپردازند. این پیشرفت هیچ ربطی به اسلام نداشته است. بالعکس، حقایق تاریخی نشان میدهد که در تمام طول امپراطوری اسلامی دانشمندان زیر تیغ سرکوب و سانسور متشرعین و مقامات مذهبی بوده اند، بطوریک دانشمندان تنها از طریق تظاهر به اسلام و یا خود سانسوری بوده است که قادر به پیشبرد فعالیت های علمی خویش بوده اند. برای همین اگر دانشمندى هم این ظاهر سازی را نمیکرده و با تكيه بر استدلال عقلى، بر تناقض علم و مذهب تاکید می کرده و مثلا آيه هاى غير عقلائى و بى معناى قرآن را زير سئوال مى برده است، يا مورد تكفير قرار مي گرفته و يا كتابهايش‏ سوزانده و خود وى تبعيد و يا به قتل مى رسیده است . از جمله همان ابتدای خلافت اسلامی، پس از پایان فتوحات و گرد آمدن دانشمندان در بلاد اسلامی و آغاز تراوشات فکری و فلسفی آنان، بسیاری از آنها بخاطر رد مذهب به قتل رسیده، آثارشان سوخته و هیچ اثری از آنها بجا نماند. نمونه آنها زنادقه اند، که بکلی منکر خدا و الهیات بوده، تفکری ارتدادی و کاملا مادی داشته اند و از همین رو همگی شان به قتل رسیده و کتابهایشان سوخته می شود، و اطلاع ما از وجود و عقاید آنها صرفا از لعن و طعنی است که متشرعین در کتابهای خود از آنها کرده، یادشان کرده اند. نمونه دیگر زكرياى رازى بزرگترين دانشمند و پزشك قرن 9 و 10 و كاشف الكل بوده است که دارای 271 رساله و كتاب علمى بوده كه اكثر آنها بعدا بزبان لاتين ترجمه شده و منجمله دائرالمعارف بزرگ پزشكى وى "الحاوى"، پس‏ از ترجمه به لاتين در 1279، 5 بار در اروپا تجديد چاپ شده است. وی را بخاطر رد مسئله وحی آنقدر با كتاب هايش‏ بر سرش‏ می كوبند که نابينا می شود. یا " ابن مقفع پارسى" ، محقق بزرگ ايرانى و مترجم كتابهاى بيشمار پارسى و يونانى به عربى را که در 763 ب . م به اتهام كفر زنده زنده در آتش‏ سوزاندند. و "ابن العربى" ، متفكر بزرگ صوفى مسلک (1240-1165 ب.م) یکی دیگر از قربانیان تروريسم اسلامى در آنزمان بود . به او بيش‏ از هشتصد كار نسبت داده اند كه نزديك به چهار صد تاى آن بجا مانده است. او را بخاطر عقايدش‏ متهم به چند خدائى كردند و پس‏ از آنكه علماى شرع در مصر حكم به ارتداد وى دادند ، به جانش‏ سوة قصد نمودند.

                همچنين ، "الكندى" فيلسوف عرب را كه تنها به جرم اينكه از آشتى منطق و الهيات دفاع كرده بود در 62 سالگى 52 ضربه شلاق زدند و سپس‏ كتابخانه اش‏ را در رود دجله ريختند و از ميان بردند تا جائيكه خود وى نيز چندى بعد زير فشار روحى و روانى ناشى از اين واقعه بطور غم انگيزى درگذشت .

                بنابراین می بینیم که رشد علوم در امپراطورى اسلامى نه تنها در سايه اسلام صورت نگرفت بلكه بالعكس‏ در مبارزه با آن و آنهم در مبارزه اى خونين و بسيار سهمگين تر از آنچه كه تاريخ بعدا در اروپا شاهد آن بود عملى گشت . اين رشد به شهادت تاريخ تماما توسط نيروهايى انجام گرفت كه يا در امر وحى و پيامبرى ترديد داشته، براى به كرسى نشاندن خرد و عقل با شريعت كور اسلامى در نبرد بودند، و یا برای حفظ جان خود و پیشبرد فعالیت های علمی شان به مسلمان بودن تظاهر می کردند . بنابراین، می بینید که نه مسلمان بودن دانشمندان و نه تعلق آنان به قلمرو اسلامی هیچکدام نمیتواند توجیهی برای عباراتی نظیر "دانشمندان اسلامی"، "علوم اسلامی" و یا "دوران طلائی علوم اسلامی" باشد. بله، علوم در عصر خلافت اسلامی رشد چشمگیری داشتند. ولی این رشد نه به مدد باورهای اسلامی، بلکه در مبارزه بر علیه آن بود که انجام گرفت و تلفات خود را نیز داد. درست مانند اینکه اگر امروز ما در ایران فرضا از پیشرفت موسیقی یا هنر سینما نام ببریم این نه بمعنای اینست که این پیشرفت در سایه اسلام و حکومت جمهوری اسلامی انجام گرفته است، بلکه بالعکس به معنی آنست که چنین پیشرفتی علیرغم سانسور و در جریان مبارزه با این سانسور محقق شده است. عبارت "علوم اسلامی" به همان اندازه بی معنا، موهوم و در نفس خود متناقض است که عباراتی مانند "عدالت اسلامی"، "برابری اسلامی"، "حقوق بشر اسلامی"، و هزار و یک عبارت مشابه دیگر که هدف از آنها اینست که با استفاده از مفاهیم و کلمات ارزشمند و احترام برانگیز انسانی و قراردادن آنها در کنار نام اسلام، پرده بر ماهیت زشت و هراس انگیز این پدیده انداخته، برای آن وجهه و آبروئی کسب کنند.

                سیامک ستوده



                Comment


                • #9
                  god of course

                  Comment


                  • #10
                    science!
                    .Proud to be Persian.

                    Comment


                    • #11
                      is there an example of when the two dont agree?
                      Take him and cut him out in little stars,
                      and he will make the face of heaven so fine,
                      that all the world will be in love with night,
                      and pay no worship to the garish sun

                      - Shakespeare

                      "In all intellectual debates, both sides tend to be correct in what they affirm, and wrong in what they deny." - JS Mill

                      Comment


                      • #12
                        Originally posted by zubin View Post
                        is there an example of when the two dont agree?
                        here's one: BIG BANG or God-created-world-in-7-days???
                        Did humans just appear on earth? ---> Adam & Eva or Evolution beginning with a unicellular organism
                        ~ Bahar ~

                        Comment


                        • #13
                          god didnt create the world in 7 days!!
                          and adam and eve werent miraculously sent to earth!

                          defo evolution and possibly big bang..
                          .Proud to be Persian.

                          Comment


                          • #14
                            both and neither. No one has all the answers except the one who is asking the question. So, each one of those societies have somethings that one may learn from but neither one is the absolute.
                            I would be true, for there are those who trust me;
                            I would be pure, for there are those who care;
                            I would be strong, for there is much to suffer;
                            I would be brave, for there is much to dare.
                            I would be friend of all—the foe—the friendless;
                            I would be giving and forget the gift;
                            I would be humble, for I know my weakness;
                            I would look up and laugh—and love—and lift.
                            Howard Walter
                            http://www.farsinet.com/poetry/images/poemvatn.gif

                            Comment


                            • #15
                              Originally posted by DokhtarIrooni View Post
                              here's one: BIG BANG or God-created-world-in-7-days???
                              Did humans just appear on earth? ---> Adam & Eva or Evolution beginning with a unicellular organism
                              thats an example of a conflict of the wording of a book with science, not God and science.

                              many if not most would also say thats not even a conflict between religion and science because religion is stories and rules for us to learn from, and should not be taken literally.
                              Last edited by zubin; 04-06-2009, 05:01 PM.
                              Take him and cut him out in little stars,
                              and he will make the face of heaven so fine,
                              that all the world will be in love with night,
                              and pay no worship to the garish sun

                              - Shakespeare

                              "In all intellectual debates, both sides tend to be correct in what they affirm, and wrong in what they deny." - JS Mill

                              Comment

                              Working...
                              X