Announcement

Collapse
No announcement yet.

Armenian Ppl

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Armenian Ppl

    حدود يک سال پيش از اين به مناسبت چهارصدمين سال کوچ ارامنه به ايران اينجا و آنجا مراسمی برپا شد تا بدين وسيله از اين اقليت بزرگ و برجسته در ايران قدردانی شود. هر چند اين کار با توجه به پراکندن اقليت های ايرانی بعد از انقلاب اسلامی و ايجاد شرايطی که آنان را ناگزير به مهاجرت گسترده از ايران کرد، شايد گامی در جهت جبران مافات بود، اما به هر حال گامی بود برای يادآوری خدمات برجسته اقليتی تاثير گذار بر تاريخ و فرهنگ ايران.
    ارامنه در طول چهارصد سال زندگی در ايران که به آنان هويت ايرانی بخشيد، هر چه توانستند از فرهنگ و تمدن ايرانی گرفتند پذيرفتن چيزهای خوب خوی آنان بود و چند برابر آنچه پذيرفته بودند بر فرهنگ ايرانی تاثير گذاشتند. تاثير فرهنگ ايران بر ارامنه موضوعی است که بيشتر خود ارمنی ها می توانند در آن باب بگويند و بنويسند. آنچه مقصود اين گزارش است تاثير ارامنه بر فرهنگ و جامعه ايران است.

    در رمان "سمفونی مردگان" (عباس معروفی) که در دهه بيست می گذرد و موضوع آن برادر کشی است، هر کس در سياه کردن روزگار آيدين، قهرمان داستان نقشی می زند الا يک خانواده ارمنی، ميرزايان، صاحب کارخانه چوب بری، که از هيچ کمکی در راه نجات قهرمان مسلمان رمان دريغ نمی ورزد.

    اين يک تصوير ساختگی و تصادفی از ارامنه ايران نيست، تصويری است که به تقريب عموم ايرانيان از اين هموطنان چهار صد ساله خود دارند. هر يک از ما که در شهر و ديار خود با ارامنه سروکار داشته، تصويری از همدلی و همرايی آنان در ذهن دارد. اما اشاره سمفونی مردگان تنها به پاکی نهاد اين گروه اقليت نيست، به صنعتگری آنها نيز اشاره دارد.



    تصوير ارامنه در ذهن ايرانيان، تصوير صنعتگران ماهری است که بی کلک و سرشار از قابليت اعتماد، در رشته های گوناگون فنی به کار و کسب مشغول اند. تا زمان انقلاب يعنی تا زمانی که به شکل گسترده تری در ايران حضور داشتند، معمولا بهترين نجاران، با سليقه ترين مبل سازان، پاکيزه ترين تهيه کنندگان مواد غذايی، قابل اعتمادترين مکانيک ها، خياط ها، کفاش ها، شيرينی پزها را همواره در ميان آنان می بايستی و می توانستی جست. کوی می فروشان نيز البته از متعلقات هميشگی آنان بوده است.

    درنگ در نام پيشروان رشته های مختلف هنر و صنعت و بازرگانی در دوران معاصر روشن می کند که اين اقليت چه تاثير بزرگی بر فرهنگ ايرانی گذاشته است. در پيشرفت های ايران معاصر، عرصه ای وجود ندارد که از نام آنان خالی باشد. همه جا يا از سرآمدان اند يا از پيشروان.

    ارامنه پس از کوچ جانکاه دوره شاه عباس، و پس از استقرار در جلفای اصفهان و ترميم جراحت ها که شاه به جد در آن زمينه کوشيد، ايرانی شدند و در آبادانی کشور بی اندازه کوشيدند و از آنجا که مردمی با فرهنگ بودند در تمام زمينه ها پيشگام ترقی و نوآوری شدند؛ در سياست، در هنر، در علم و دانش، در موسيقی، در سينما، در نقاشی، در تآتر، در عکاسی، در روی آوری به تمدن، در چاپ و نشر، در صنعت و معماری و در هر زمينه ای که بتوان فکرش را کرد نام ارامنه ايران در صف پيشروان جای دارد. شايد هيچ اقليتی را در هيچ جای جهان نتوان سراغ کرد که اينهمه به کشوری که بقاعده می بايست کشور دوم آنان باشد و در عمل کشور اصلی شان شد، خدمت کرده باشند.

    آنان از همان زمان شاه عباس به علت ورود در کارهای بازرگانی عامل ارتباط ايران با غرب بوده اند. پراکندگی ارامنه در جهان که رفت و آمد آنان را به نقاط ديگر سهل می کرد از يک سو و رفت و آمد مسيحيان اروپا با آنان از سوی ديگر سبب می شد که زودتر از ديگر ايرانيان با نوگرايی و تمدن غرب آشنايی يابند.

    همين امر آنان را پيشتاز کسب علوم و مهارت های فنی کرد و اين خود سبب شد تا در دوره های بعد به ويژه در صد و پنجاه سال اخير، که نگاه ايران متوجه پيشرفت های غرب شده بود، اينان چون پنجره ای گشوده در برابر تمدن اروپا عمل کنند.

    ما ايرانيان وجود ارامنه را به شاه عباس بدهکاريم. دين ما به خود ارامنه بی حساب است. مردمی که چهارصد سال در ميان ايرانيان زيستند، فارسی آموختند و به فارسی آثاری پديد آوردند (برجسته ترينشان ميرزا ملکم خان) اما زبان خود را حفظ کردند. هيچ قوم و ملت ديگری سراغ ندارم که وزن آنان را داشته باشد، چند قرن در ميان غريبه ها زيسته باشند، از غريبگی به در آمده باشند، اينهمه نقش عجب زده باشند، صاحبخانه شده باشند و در عين حال هويت و استقلال خود را نباخته باشند. اين هنری است که از هر قومی بر نمی آيد.

    ارامنه در سال ۱۰۱۳ هجری قمری برابر با ۱۶۰۴ ميلادی از سرزمين همسايه به ايران کوچانده شدند




  • #2
    تاسيس دانشگاه از همان آغاز با نام ارامنه عجين است. بسياری نخستين دانشگاه ايران را دارالفنون می دانند. دارالفنون به معنی امروزی کلمه دانشگاه نبود اما هسته اصلی دانشگاه را در خود داشت. زيرا از جنس مدارس سنتی ايران نبود. مدرسه ای غير دينی بود که در آن پزشکی و مهندسی و زبان خارجه به شيوه امروز تدريس می شد.
    به عنوان اين نامه که اميرکبير نوشته است توجه کنيد: "عاليجاه ذکاوت و فطانت همراه، زبدة المسيحيه موسيو جان داوود مترجم اول دولت عليه ايران ... "، اين خطاب اميرکبير به مسيو جان داوود ارمنی است که به عنوان نماينده اميرکبير و با سمت سفير فوق العاده ناصرالدين شاه به اتريش رفت تا معلمان و استادان دارالفنون را انتخاب و استخدام کند. اگرچه تا مسيو جان داوود کار استخدام معلمان را به سامان برساند درباريان کار امير را يکسره کرده بودند، و او به همراه معلمانی که استخدام کرده بود، زمانی به تهران بازگشت که دو روز قبل از آن امير کبير را در حمام فين رگ زده بودند. همانطور که در خطاب اميرکبير آمده جان داوود مترجم اول دولت ايران بود.

    بعدها دکتر بازيل ارمنی در همان دارالفنون شروع به تدريس طب فرنگی کرد. تا پيش از دارالفنون طب رايج در ايران طب سنتی بود و از شروع کار دارالفنون طب امروز جای طب سنتی را گرفت. طب امروز را در مقابل طب سنتی، طب فرنگی نام نهاده بودند. دکتر بازيل ارمنی که در انگلستان تحصيل کرده بود، توسط مخبرالدوله وزير علوم، به جای دکتر آلبو (آلمانی) برای تدريس طب دعوت شد و بيست و پنج سال به اين کار پرداخت.

    دانشگاه تهران نيز که نخستين دانشگاه ايرانی به معنی اروپايی کلمه است، هيچگاه از ارامنه خالی نبوده است. به غير از دانشگاه تهران، دانشگاههای تبريز، صنعتی، ملی (شهيد بهشتی) صنعت نفت آبادان و بويژه اصفهان، استادان ارمنی بسيار داشته اند. دانشگاه اصفهان از اين نظر شايد سرآمد دانشگاههای ديگر باشد. در همين دانشگاه بود که برای نخستين بار رشته آرمنولوژی (مطالعات ارمنی) داير شد که بعدتر در سال ۱۳۵۰ به دانشکده آرمنولوژی ترقی کرد.
    ارامنه در پذيرفتن آموزش و ايجاد مدارس از ديگر ايرانيان همواره آمادگی بيشتری داشته اند. ميرزا حسن خان رشديه که برای تاسيس مدارس به سبک امروز در ايران قرن نوزده به جان کوشيد، نخستين مدرسه خود را برای بچه های ايرانی در ايروان داير کرد. او که مرد زيرکی بود هنگامی که ناصرالدين شاه از سفر فرنگ باز می گشت، به دست بچه های مدرسه خود در ايروان، پرچم هايی داد تا سر راه شاه بايستند و برای او ابراز احساسات کنند.

    ناصرالدين شاه از اين ابراز احساسات خوشش آمد. پياده شد و به داخل مدرسه رفت. ميرزا حسن خان که چنين اتفاقی را پيش بينی می کرد، از قبل خود را آماده کرده بود. چندی در فوايد ايجاد مدارس سخن گفت و از شاه خواست که اجازه دهد چنين مدارسی در ايران تاسيس شود. شاه چنان تحت تاثير سخنان ميرزا حسن خان قرار گرفت که دستور داد پا در رکاب کند و همراه شاه عازم تهران شود. ميرزا حسن خان چنين کرد اما تا به نخجوان برسند رنود و مخالفان زير پايش را خالی کرده بودند.

    هنگامی که کالسکه شاه از نخجوان حرکت کرد، او را بر جا گذاشتند به اين بهانه که ساعتی ديرتر و با ديگران حرکت خواهد کرد. اما در واقع زندانی اش کرده بودند. ميرزا حسن ناگزير به ارمنستان گريخت و کار مدرسه اش را از سر گرفت. بعدها البته کارهای بزرگی در زمينه آموزش در ايران کرد و مدارس بسياری بنا نهاد که موجب خوشنامی او در ميان روشنفکران شد. چنانکه نيما درباره او می گفت "ياد بعضی نفرات خوش دلم می دارد" اما هر بار که مدرسه ای بنا می گذاشت، طلاب و متحجران با بيل و کلنگ می ريختند و مدرسه اش را ويران می کردند و بچه های مدرسه اش را کتک می زدند. ميرزا حسن خان از تهران به مشهد می گريخت و چون در مشهد مدرسه اش را خراب می کردند به تبريز می رفت و از آنجا به تهران. اين کشاکش سالها ادامه داشت و سرانجام موفق شد در تهران، تبريز و مشهد مدارسی داير کند و بنای آموزش دبستانی را در ايران بگذارد.

    هر چه ايجاد مدارس در بين ايرانيان مشکل بود و با مخالفت های بسيار مواجه می شد، در بين ارامنه ايران اين کار به آسانی صورت می گرفت. آنان به دلايل مختلف برای نو شدن و معاصر شدن آماده تر بودند. نخستين مدارس ارامنه بسی زودتر از کوشش های ميرزا حسن خان پا گرفت. حتی در ۱۲۳۷ ش (۱۸۵8 م) اولين مدرسه دخترانه ارامنه در ايران تاسيس شده بود و اين کار ادامه يافت.

    پس از دوران قاجار، در دوران رضاشاه نيز ارامنه در ايجاد مدارس سهم بسزايی داشته اند. نام مدرسه برسابه را گويا همه نسل های پيش از انقلاب شنيده باشند. برسابه هوسپيان يک بانوی ارمنی و زاده چهار محال بختياری بود که از يک سالگی به همراه خانواده اش ساکن تهران شد. او نخستين کودکستان ايرانی را در سال ۱۳۰۹ ش (۱۹۳۰ م) با مجوز رسمی وزارت فرهنگ در تهران تاسيس کرد.

    بعدها، برسابه، دبستان و دبيرستان خود را هم به کودکستان افزود. آموزش در مدارس برسابه نيز از ابتدای کار به زبان فارسی بود. روايت درس خواندن در مدارس برسابه به قلم بعضی، از جمله دکتر صدرالدين الهی، روزنامه نگار و استاد روزنامه نگاری، در زمينه کودکستان برسابه، گويای تلاش های ارزنده اين بانوی ارمنی است. اين مدارس از نامدارترين مدارس ايران پيش از انقلاب به شمار می رفتند. متاسفانه مدرسه های برسابه بعد از انقلاب تعطيل شد و برسابه هوسپيان اواخر عمر خود را نه در ايران که در امريکا سپری کرد و در سال ۱۳۷۸ شمسی در آن کشور بدرود حيات گفت.

    جالب است که در دوره رضاشاه که ايجاد مدرسه به معنای وسيع کلمه در ايران جدی شد، چندی مدارس ارامنه را تعطيل کردند. دستور رضاشاه به عنوان ممنوعيت استفاده از زبان های خارجی در مدارس صادر شده بود و در آن دوره (بعد از ۱۳۱۵ ش) حتی از چاپ کتاب و اجرای تآتر به زبان ارمنی جلوگيری می کردند اما اين جلوگيری ها، مانع آموزش کودکان به زبان ارمنی نشد.

    برای مقابله با اين وضع، ارامنه ايران بطور وسيعی در برگزاری کلاس های خصوصی و غير رسمی کوشيدند و از اين راه توانستند آموزش کودکان را ادامه دهند و نگذارند آموزش به زبان مادری شان تعطيل شود.

    به غير از مدرسه برسابه شايد ياد کردن از نام چند مدرسه ديگر ارامنه که پيش از انقلاب فعاليت می کردند و در تهران شهرتی داشتند، ضرورت داشته باشد. مدرسه مريم، کوشش، مهرجردن، گلبنگيان، رستم و ...




    Comment


    • #3
      نيما می گفت "ياد بعضی نفرات روشنم می دارد" و از قضا اين سخن را در ارتباط با کسانی از جمله ميرزا حسن خان رشديه می گفت که در بخش آموزش از او ياد کرديم.
      ياد ارامنه برای من حکم همين حرف نيما را دارد. اقليت ارامنه ايران پر از نام است. نام های خوب، نام های درخشان، نام های سرفراز. در ذهن من اما پيش از اين نام های سرفراز، تصوير همشهری های خودم زنده می شود. آقا و خانم وارطان، آقا و خانم سرکيسيان و مارتروس شاهورديان. اينها خوبان شهر ما بودند. حتی آنکه گله خوک داشت و گله خوک هايش را به هنگام چرا هنوز به خاطر دارم اما خودش و نامش را نه، از خاطر گريخته است.

      وارطان آن وقت ها که راديو دنيا را عوض کرد به قول ابراهيم گلستان "در بعد و وقت دستکاری کرد، و لهجه های مختلف به دنيا داد، دنيا ديگر خطوط و کلمه و کاغذ نبود، يا لکه های رنگ روی نقشه جغرافی. دنيا صدا می داد"، فروشگاهی داشت که در آن وسايل مدرن از جمله راديو می فروخت. آقا و خانم سرکيسيان در ميدان مرکزی شهر داروخانه داشتند و ميخانه هم متعلق به مارتروس بود اما ما اول بار او را نه با ميخانه اش که با واهيک و شاهيک اش شناختيم که هم مدرسه ای ما بودند البته دو سه سالی بزرگتر و جلوتر. گرچه اولين بطر شراب را هم از او خريديم و دور از چشم بزرگترها به جنگل زديم و سه تايی با اسحاق و داوود در يک ساعت يک پاکت سيگار را هم همراه تجربه تازه و کشف تاثيرات الکل در مغز يکجا دود کرديم.
      بعدها که دايره شناخت ارامنه از دايره شهر و ديار بزرگتر شد، اولين نام ارمنی که شنيدم آرمان بود که تصويرش را در آن سالهای دور در سينما می ديديم. بزرگتر که شديم و فهميديم هر فيلمی کارگردانی دارد، نام ساموئل خاچيکيان نيز که خيلی اسم آرتيستيکی بود، اضافه شد و بعد ديگران و بازيگران بسيار که ارامنه تحويل سينمای ايران داده بودند.

      وقتی نوجوان شديم و تجربه و آزمودن را لبی تر کرديم آبجو شمس و مجيديه و استار - هر سه ساخت کارخانجات ارامنه - به همراه کالباس آرزومان، بيشتر از هنرپيشه های ارمنی به دل می نشست. باشگاه آرارات هم که جای خود داشت. نام های ورزشی بسياری از آنجا بيرون می آمد.

      وقتی آنقدر برزگ شديم که شعر خواندنمان گرفت، يک شاعر ارمنی هم در صف شعرای مورد علاقه حضور داشت. کارو. مسلول. نامش تداعی کننده شعر مسلول بود که آن سالها ورد زبان همه بود. ما در آن عوالم شهرستانی تعجب می کرديم که چطور يک بچه ارمنی شاعر زبان فارسی است. بعدتر فهميديم که برادر ويگن هم هست که صدايش را آنهمه دوست داشتيم و اين در ذهن کودکانه ما يک حالت خودمانی بودن به کارو می داد.

      چند سال بعد، کافه نادری که امروز همه گارسون های خوب ارمنی اش را از دست داده، جای مهمی بود. بنيانگذار کافه نادری نمی دانم که بود اما يک ارمنی آشنا به فرهنگ فرنگ بود. کافه ای درست کرده بود که پاتق همه روشنفکران بود. می توانستی روشنفکران برجسته وقت را در آنجا مشغول بحث و مباحثه ببينی و با آشنايی با آنان خود را مهم بيابی. البته بعدها معلوم شد اين روشنفکران چندان هم روشن نمی انديشيده اند، سهل است احتمالاً سهم قابل توجهی هم در بيراهه رفتن نسل ما داشته اند. شبها هم اگر گذرت به کافه نادری می افتاد توی آن حياط زبيا می توانستی رقص های مد روز را هم تماشا کنی. کافه نادری سالهای دراز مآمن نويسندگان و شاعران و روشنفکران ايران بود.

      اما اين سالهای آخر ديگر کافه نادری سابق نبود. هنوز ته مانده روشنفکری دهه های سی و چهل گهگاه در آن پيدا می شدند و هنوز قرار و مدارهای روشنفکری در آنجا گذاشته می شد، اما بی جنب و جوش و خلوت بود، سرد و ساکت و بی حرکت بود. طعمی از گرما داشت که از خاطره اش برمی خاست اما گرمی نداشت. تا اينکه بالاخره ميراث فرهنگی فهميد و از نابودی نجاتش داد. هر چيز تا زنده است، زنده است و کاری به ارث و ميراث ندارد. وقتی به سکرات افتاد، آن وقت عده ای پيدا می شوند و برای آنکه خاطره اش را زنده نگه دارند، تبديلش می کنند به ميراث فرهنگی. در حالی که کافه می تواند صدها سال زنده بماند بی آنکه ميراث شود. با وجود اين بايد از ميراث فرهنگی سپاسگزار بود که با دست گذاشتن روی آن اجازه نداد به جايش يک آسمانخراش هوا کنند.

      باری، وقتی از خيابان نادری عبور می کردی تا به کافه نادری برسی، اگر اهل روزنامه و مجله می بودی و سری به پيشخوان مطبوعات می زدی، کنار روزنامه های فارسی، حتما روزنامه آليک را هم می ديدی که در دکه های روزنامه فروشی نادری حکم سرقفلی داشت و بيش از روزنامه های فارسی جلوه می فروخت، هرچند هر چه نگاهش می کردی يک کلمه اش را نمی توانستی بخوانی. هنوز از سر تنبلی نمی توانی.

      بعدها فهميدی که ارامنه، همين آبجو شمس و کافه خاچيک و کالباس آرزومان نيست. تو که سرت برای مخالفت با حکومت درد می کرد و سر کلاس درس دانشگاه حتی با آدم بزرگی مثل عبدالرحمان فرامرزی در می افتادی که چرا اينقدر عليه حزب توده می گويد و چندان سر شاخ شدن را ادامه می دادی که پيرمرد ناچار شود از کلاس بيرونت کند، نام آرداشس آوانسيان را هم می شنيدی. ارمنی کژ طبعی که در ذهن آن روزهای تو مثل خيلی های ديگر قهرمان می نشست. تو اصلا نمی دانستی کيست؟ چطور فکر می کند؟ چه کرده است؟ فقط می دانستی که زندانی است يا بوده است و همين کافی بود برای آنکه يک سوپرمن از او بسازی. تمام عمر نسل من تا زمان انقلاب به همين قهرمان بازی و سوپرمن سازی و بازی های کودکانه ديگر گذشته است. نسل پرت، نا آگاه، از خود راضی و در جهل مرکب که هنوز هم به خود نيامده است. به هر حال اين ارمنی نامدار هر چه بود از بنيانگذاران حزب توده بود و نماينده مجلس چهاردهم از سوی ارامنه شمال. اما قهرمان واقعی توده ای های ارمنی نه او که وارطان بود. همان وارطانی که در شعر شاملو به نماد مقاومت تبديل شد. هر چند که بعدها نام نازلی به جای وارطان نشست.

      وارطان بهار خنده زد و ارغوان شکفت
      در خانه زير پنجره گل داده ياس پير
      دست از گمان بدار
      با مرگ نحس پنجه ميفکن
      بودن به از نبود شدن خاصه در بهار
      وارطان سخن نگفت
      سرافراز دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت

      نام شاملو نيز با نام يک خانم ارمنی عجين است. آيدا که تمام شعرهای عاشقانه شاملو او را خطاب قرار می دهد. اين دختر ارمنی سالهای چهل، سالهای دراز و تا آخر عمرهمدم شاعر بزرگ ايران، ماند.

      او از معدود کسانی است از ميان ارامنه که با مسلمان ازدواج کرده است. پيش از او از شخصيت های نامدار ارمنی که همسر مسلمان اختيار کرده اند لرتا را می شناسيم که همسر عبدالحسين نوشين بود و بازيگر برجسته تآتر و سينمان ايران. حيف که در اين گزارش حق پيشگامی ايرانيان ارمنی درتآتر و سينما ادا نمی شود. آنها بسيار حق به گردن تآتر و سينمای ايران دارند. اما به هر حال ارامنه اگر هيچ تعصبی نداشته باشند، يک تعصب در ميانشان بسيار نيرومند است که با غير ارمنی ازدواج نمی کنند. شايد راز پايداری قوميت شان نيز در همين باشد. (۱)

      باری، صحبت از آرداشس و وارطان بود. سياسيون در بين ارامنه کم نبودند اما بيشتر گويا به اشتباه داخل سياست شده بودند. نمونه روشن اين اشتباه کاری، سروژ استپانيان بود که سر از حزب توده در آورد و محکوم به اعدام شد و برای رهايی از اعدام چه کارها که مجبور نشد بکند، در حالی که عاقبت معلوم شد او بيشتر اهل ادبيات بود تا سياست. ترجمه درخشان او از بچه های اربت آناتولی ريباکوف و داستان های چخوف نشان می دهد که او چه قابليتی برای کار فرهنگی داشت. کاری که متاسفانه خيلی دير به آن پرداخت.

      اساسا ارامنه ايران بيشتر مردم فرهنگی بوده اند تا سياسی. آثار يرواند آبراهاميان محقق برجسته ايرانی مقيم آمريکا بهترين دليل اين امر است. اثر بزرگ او "ايران بين دو انقلاب" را می توان بارها خواند و آموخت. اما از اهل تحقيق و ترجمه که بگذريم در نويسندگی نيز ارامنه به نحو چشمگيری ظهور کرده اند. بهترين شان همين بعد از انقلاب با "چراغ ها را من خاموش می کنم" چراغ تازه ای در زبان فارسی افروخته است. زويا پير زاد پس از آن "عادت می کنيم" را به زبان فارسی اهدا کرد و بر تعداد آثار ارمنيان فارسی نويس افزود.




      Comment


      • #4
        اهل هنرش که خيلی زيادترند. آنتوان سورگين عکاس بزرگ دوره قاجار چه عکس های خوبی از روزگار سپری شده برای ما به يادگار گذاشته است. دو سه سال پيش، نمايشگاه عکس های او در کاخ گلستان، نشان داد که با چه ديد عميقی به جامعه و زمانه خود می نگريسته است. به گمانم در همان مجلس بود که دريافتم نقاش برجسته آندره سورگين که در ايران بيشتر به درويش نقاش معروف است و صادق هدايت در ترانه های خيام آنهمه از او تعريف کرده، فرزند همين آنتوان سورگين عکاس بوده است. تابلوهای شاهنامه ای آندره سورگين معروف است. هنر از سرانگشتان اين پدر و پسر می ريخته است.

        اگر حرفه پدر يعنی عکاسی را دنبال کنيم به نيکول فريدنی می رسيم که در روزگار ما عکس هايش همتا ندارد و چند کتاب خوب عکس چاپ کرده است. اما اگر سراغ هنر پسر يعنی نقاشی برويم، ارامنه نقاش های بزرگتری هم به جامعه ايران تقديم کرده اند. مارکو گريگوريان و کلارا آبکار شايد مشهورترين نام ها در اين زمينه باشند. نقاشان ارامنه مانند معماران و هنرپيشه های سينما و تآتر، تعدادشان آنقدر زياد است که در اين مختصر حتی نام بردن از همه آنها ممکن نيست.

        مارکو گريگوريان که حالا در ارمنستان روزگار می گذراند اولين کسی بود که نقاشی کاهگل را در ايران باب کرد و آثار بازمانده نقاشی های معروف به قهوه خانه ای را گرد آورد و ارزش آنها را شناساند. همچنين کلارا آبکار که نام تابلوهايش باده عشق بود و انوشيروان و بزرگمهر و شکار بهرام و يوسف و زليخا. يا موضوع بعضی نقاشی هايش آرامگاه عمر خيام بود و عطار. از اين ايرانی تر که نمی توان بود.

        حالا که صحبت هنرمندان است نمی توان از آربی آوانسيان ياد نکرد که با "چشمه" اش از سينماگران خوب، و با کارهای ديگرش از نام های درخشان پهنه تآتر و هنر ايران است. او زاده جلفای اصفهان است اما از سال ۵۸ مقيم فرانسه شده است. اينکه چند بار از جلفای اصفهان ياد کرديم نکته ای را به ذهن می آورد. در ايران جز اصفهان، دو شهر ديگر نيز يادآور نام ارامنه است. تبريز و اروميه. بخصوص اروميه که به شهر ارامنه شهرت دارد. دليل اين تداعی اين است که ارامنه ايران بيشتر در همين سه شهر ساکن بوده اند. با وجود اين به نظر نمی رسد جمعيت ارامنه تهران که بيشتر در محلاتی مانند مجيديه، بيست و پنج شهريور (هفت تير)، ... ساکن اند کمتر از آن سه شهر باشد.

        نام آربی آوانسيان يک آوانسيان ديگر را در خاطر زنده می کند. آرمن آوانسيان. داروخانه دار نيکوکاری که اين سالها يکی از روزنامه نگاران برجسته ايران نام و يادش را زنده کرده است. فقط با خواندن گزارش دکتر بهزادی مدير سپيد و سياه در کتاب شبه خاطرات می توان پی برد که اين ارمنی بی همتا چه مهری در دل مردمان رشت کاشته است. هر کس آن گزارش را نخوانده است بايد بخواندش تا عمق مهر و شفقت آدمی را که در جان آرمن آوانسيان لانه داشت دريابد.

        پيش از رسيدن به پايان اين بخش حيفم می آيد نام دو تن را فراموش بگذارم. يکی ژوليت گورکيان که ورزشکار برجسته ای بود و چون در دانشکده خودمان علوم ارتباطات اجتماعی درس می خواند حضورش سبب می شد که هر سال دانشکده ما بين تمام دانشگاهها در رشته پرتاب ديسک و وزنه و نيزه اول شود. او جزو قهرمانان ملی ايران بود و در المپيک توکيو شرکت کرده بود.

        ديگر نام کسی است که اين سالها در شمال ايران نام آور شده است. همه می دانند که در سالهای بعد از انقلاب، شمال ايران در ناحيه مازندران غربی، بيشتر به کشت کيوی اختصاص يافته، ميوه ای که تا پيش از انقلاب در ايران ناشناخته بود. می گويند کيوی کاری در ايران را ژرژ سرکيسيان باب کرد که اکنون در ناحيه متل قو (که پس از انقلاب نام سلمان شهر را برای آن برگزيده اند) باغ کيوی دارد. به هرحال او يکی از پيشگامان کشت کيوی در ايران است.

        اما نام آخر. شايد مهمترين نامهايی که از ارامنه در تاريخ ايران ثبت شده نام يپرم خان و ميرزا ملکم خان ناظم الدوله باشد که هر دو در انقلاب مشروطه درخشيده اند. يپرم خان با دلاوری هايش و ميرزا ملکم خان با افکارش. او از روشنفکران برجسته ايران در زمان خود بود. برای نشان دادن اهميت او دو نقل قول از دو کتاب معتبر که در سالهای اخير منتشر شده اند کافی است. به نوشته ماشاء الله آجودانی در کتاب "يا مرگ يا تجدد"، ميرزا ملکم خان، پس از تشکيل دارالفنون در دوره ناصری، تا چندی بعد از مشروطيت ايران، نه تنها در صحنه سياسی ايران، بلکه در پهنه ادبيات جديد سياسی حضور فعال داشته است. او با نوشته ها و رساله ها و نشر مطالبی در روزنامه قانون هم در نشر افکار مربوط به قانون خواهی و مشروطه خواهی آنگونه که او می فهميد يا تبليغ می کرد موثر بوده است و هم در تحول نثر. "پيشقدمی و سرسلسلگی" او در اين مورد تا بدان درجه است که کسانی که در "خدمت و پيشرفت نثر ساده فارسی" ادعای پيشاهنگی داشته اند، "غالبا از سرچشمه تحريرات او سيراب شده اند".

        جمشيد بهنام نيز در کتاب "ايرانيان و انديشه تجدد" يادآور شده است که ملکم از کسانی بود که مساله تجدد در ايران را مطرح کرده بود و "آشکارا از اخذ تمدن فرنگی بدون تصرف ايرانی" سخن می گفت. "ايجاد فراموش خانه نيز به همين منظور بود و ملکم در نظر داشت با کمک اعضای ليبرال آن ـ که گروهی از فارغ التحصيلان دارالفنون در ميانشان بودند سازمان سياسی و اقتصادی کشور را بر طبق نمونه های اروپايی بازسازی کند".




        Comment


        • #5
          wwwwwwwwwwwwoooooooooooowwwwwwwwwwww
          sia mitunam begam yeki az behtarin threadhaye tapesho zadi
          che dikteye ghashangi dasht in matn, khieli keyfkardam
          man khodam tuiran salhast dar yekia z mahalate armani neshin zendegi mikonam, az zamane dabirestana ge eshtebah nakonam ya ghabl taresh, arameshi ke dar inmahalast dar hich mahaleyee nadidam
          aramane besiar khoongarman, khodkhah nistan, farghi beine khodeshoono digar adyan nemibinan, bikhodiham taasob nadaran , nobooghe balayee daran
          khili say mikonam raayat hale hamdigaro bokonan
          yedafe yadam tookhoone neshste boodim, yeki az hamsayeham ke etefaghan ham madreseyeem mishod umad damekhoonanmoon, gpft:mahsa jan ma mikhayn bemonasebate goodbye partye bardam jashn begirim, mikhastim bebinim kasio nemishnasi ke mariz dashte abhse, ke yevaghti narahat nashe,
          mna koli taajob kardam, koliham khoshhal shodam, akhe maha vaghti mikhaym jashn begirim , kare khodemoono mikonim kari be daro hamsaye nadarim ke ki bekie!!!
          khoshbakhtane khabari nabood, va party be rahati gerefte shod
          hata manam rfatm party.

          kolan aramaneyeiranaz behtarinhaye iranan, ghadimi va ba safa
          khodabiamorze VIGEN o un ham aramaneye irani bood, che doost dashtani bood



          MAHSA














          [/CENTER]

          Comment


          • #6
            تهران تنها ساخت و سازش نيست که تغيير کرده، فقط کوچه ها و خيابان ها و باغ ها و خانه های زيبای قديمی اش نيست که گم شده، ساکنانش هم تغيير کرده اند و خيلی هاشان گم شده اند و بيشتر از همه اقليت های مذهبی که در اين ميان جای خالی ارامنه محسوس است چرا که خونگرم تر از ديگر اقليت ها بوده اند و با ديگر ايرانيان بيشتر حشر و نشر داشته اند.

            حالا اگر يکی از هم نسلی های ما، ميانسالان امروز، يک روز تعطيل راه بيفتد و گشتی در مکان های معروف بيست و پنج شش سال پيش پايتخت بزند، کم و بيش چيزی از گذشته نمی يابد نه آن معماری، نه آن فضا و نه آن تيپ آدم ها حالا گيريم به روزشده! و اين گذشته نابود شده آنگاه بيشتر احساس می شود که سری به محله هايی بزنی که ازدحام ارامنه در آن جاها بيشتر بوده است؛ جاهايی مثل چهارراه کالج، عزيزخان، خيابان جامی، نادرشاه و خيلی جاهای ديگر. حالا ما مانده ايم و انبوهی خاطرات پا در هوا مانده از شهر و مردمانی که گم شده اند. در سايه روشن های اين خاطرات چهره های ارمنيان کم نيست، و آنچه هست همه دلپذير و دوست داشتنی است.

            اول بار که با واژه ارامنه آشنا شدم تازه چند ماهی بود که به کودکستان می رفتم، و اين پيش از اوج گرفتن نهضت ملی شدن نفت و زمامداری دکتر مصدق بود. يک روز سرد دی ماه که برف به شدت می باريد، خواهر بزرگم که دانش آموز سيکل دوم دبيرستان بود، مرا با خود به خانه دوستش " اما" برد. عيد کريسمس بود و جشن سال جديد ميلادی و ما برای تبريک سال نو می رفتيم.

            در که گشوده شد يک سگ سفيد پشمالوی بزرگ با پوزه براق سياه ظاهر شد، عين سگ های اسباب بازی فروشی ها! و بعد صورت گرد و سفيد و خندان دختری جوان با موهای بور در چارچوب در درخشيد و از همان لحظه مهر ارامنه به دلم افتاد. از سرسرای همکف به طبقه دوم که اتاق پذيرايی در آن بود رفتيم و ميز عيد نوئل را ديدم، پوشيده با روميزی تور کتان سفيد و نظيف، و لبريز از انواع شيرينی ها و شکلات هايی که عاشق شان بودم. "ايريس" (نوعی تافی) هم در گوشه ميز چشمک می زد! تصوير نقاشی شده مريم بر ديوار بود و شاخه بزرگ سراسر تزئين شده کاج در گوشه اتاق پذيرايی در کنار پنجره رو به خيابان می درخشيد. "اما" با شور و هيجان و با ته لهجه بامزه ای مرتب حرف می زد و می خنديد و سگ سفيد پشمالو در زير ميز در آمد و شد بود. گرمای دلپذيری آميخته با عطر خوشبوی "اما" در فضا موج می زد و برف در آن سوی پنجره همچنان می باريد. "اما" ايريس را جلويم گرفت و من يکی برداشتم و او لپم را با مهربانی کشيد...

            به دبيرستان که رفتيم، در هرکلاسی معمولا يک، دوسه نفری از شاگردان ارمنی بودند. دوستان همکلاسی يکی ديگر از خواهرانم ناديا، لوديک، هلن همه شان خوشگل و بی رنگ و ريا بودند. در دبيرستان رضاشاه کبير(نوربخش) که من در آن دوره دبيرستانم را گذراندم، نمی دانم در مجموع چند نفر از دانش آموزان ارمنی يا آسوری يا کليمی و يا زرتشتی بودند، اما می دانم که شمار ارمنی ها بيش از همه بود و زرتشتی ها کمتر از همه. در ميان دبيرها بيشتر دبيرهای زبان ارمنی بودند. دبير انگليسی ما که ميس لوسی صدايش می زديم، يک خانم چهل پنجاه ساله ارمنی بود. بچه ها می گفتند قبلاً بسيار زيبا بوده از کجا فهميده بودند اين فضولباشی ها؟! - اما گويا مردی را که دوست می داشته ترکش کرده و او به علت غم و غصه بسيار دچار عارضه گواتر شده و زيبايی اش را از دست داده است.

            ميس لوسی در آپارتمانی در يک ساختمان بزرگ قديمی در چهارراه کالج نزديک مدرسه مان زندگی می کرد. معلم خوبی بود اما در آن سال ها کی درس انگليسی را جدی می گرفت! يک عده که معلم خصوصی داشتند و زبان شان تکميل بود، بقيه هم يا کلاس شکوه می رفتند و لک و لوکی می کردند و يا اصلا اهل درس نبودند و آخرسال از تک ماده استفاده می کردند. به اين ترتيب ساعت های زبان، ساعت تفريح بود به ويژه که ميس لوسی هم سربه سر بچه ها نمی گذاشت. او جلوی کلاس اسنشل اش (Essentials) را می خواند و دخترها هم، دو به دو، همهمه می کردند و کلاس را می کردند عين لانه زنبور.

            در سال های نوجوانی بيشتر نيازهای قرتی گری های دخترانه مان را از خيابان منوچهری که بيشتر مغازه دارهايش ارامنه بودند تامين می کرديم، از کفش کشی گرفته تا کتاب بندهای چرمی و اگر اهل ورزش بوديم، راکت تنيس و پينگ پنگ و از اين جور چيزها.

            تازه حومه نشينی در تهران باب می شد و خيلی جاها که امروز داخل تهران است، آن روزها حومه به حساب می آمد. اين بود که راه خانه به مدرسه دراز بود و ظهرها خيلی از بچه ها در مدرسه می ماندند. شاگردهای مرتب و منظم و سربه راه معمولا ناهارشان را از خانه با خود می آوردند و ظهر در آشپزخانه سالن غذاخوری مدرسه گرم می کردند و مثل بچه آدم می نشستند پشت ميز بلند و در کنار ديگر بچه های سربه راه ناهارشان را صرف می کردند.

            اما ما بچه های نه چندان منظم و مرتب و نه چندان سربه راه ظهرها برای صرف ناهار می زديم از مدرسه بيرون و يا از چهارراه يوسف آباد ( خيابان شاه تقاطع حافظ ) از يکی از دو ساندويچ فروشی که روبه روی هم بر دو نبش جنوب غربی و جنوب شرقی چهارراه قرار داشتند و صاحبان هردو ساندويچ فروشی ارمنی بودند، ساندويچ می خريديم و به مدرسه باز می گشتيم و در محوطه پشتی مدرسه بر روی پله های سنگی و در کنار درخت های کاج بلند می نشستيم و ناهار خوران باصفايی راه می انداختيم بويژه در فصل بهار و يا با کمی پياده روی همراه با خنده و شوخی به ساندويچ فروشی معروف آندره در خيابان پهلوی بالاتر از چهار راه اميراکرم می رفتيم و ساندويچ ترو تميز و پرو پيمانی صرف می کرديم. صاحب و کارکنان آندره همه ارمنی بودند. برای آن دسته از دخترهای دبيرستان "رضاشاه کبير" که اهل دوست پسر و اين بساط ها بودند معمولا" اتراق کردن در "آندره" هم فال بود هم تماشا؛ هم ناهارشان را می خوردند، هم دوست پسرشان را که اغلب از شاگردان مدرسه البرز بودند ملاقات می کردند و به واقع آندره محل راندوو هم بود.

            در آن سال ها هرجا که بوی خوش قهوه بود، ارامنه هم بودند. يکی از آن جاها بين چهارراه يوسف آباد و کالج بود نرسيده به سفارت شوروی؛ يک مغازه کوچک و تميز و با يکی دوتا ميز وصندلی. صاحبش ارمنی بود و قهوه و شکلات می فروخت و گاهی هم برای مشتری های خاص خودش قهوه دم می کرد. در خيابان نادری نرسيده به چهارراه اسلامبول هم هميشه بوی دل انگيز قهوه در فضا پخش بود، روبه روی ديوار سفارت انگليس را می گويم، آن جا هم مغازه کوچکی بود، بعد از کافه نادری، که قهوه و شکلات می فروخت و ايريس هايش حرف نداشت.

            هرسال نزديک ژانويه که می شد در خيابان حافظ کنار ديوار سفارت شوروی، يکسره پوشيده از شاخه های بزرگ کاج می شد برای کريسمس. و ما اواخر آذرماه که به مدرسه می رفتيم با ديدن کاج های تازه به ياد کريسمس می افتاديم.

            کوچه نوبهار خيابان نادری که کوچه مسيحا بود؛ کليساها، مدرسه های ارمنی و باشگاه آرارات و تمام کوچه ارمنی نشين. کوچه شيروانی هم، مثل نوبهار بود. توی اين کوچه يک زن بلند بالای ارمنی يود به نام اولينگا که فال قهوه می گرفت، آن هم چه فالی! شکل کولی ها بود با موهای مشکی و مجعد و بلند و گوشواره های حلقه ای طلا. در يک خانه قديمی زندگی می کرد، با حياط کم و بيش وسيع و خانه ای که به جای راهرو يک ايوان از جلوی رديف اتاق ها می گذشت و چند پله بالاتر از سطح حياط بود. يک اتاق بزرگ را مثل مطب پزشکان با تعدادی صندلی به صورت اتاق انتظار درآورده بود و در اتاق پهلويی خودش فال می گرفت. مشتری ها به نوبت وارد اتاق می شدند. به پول سال چهل يادم هست که از بابت فالش پول کمی نمی گرفت. من با چند دوست همکلاسی در حال و هوای دخترانه مان يک بار سری به اولينگا زديم. تابستان بود و ما سه نفر بوديم. من بودم و رعنا و مريم. اول فال رعنا را گرفت و به محض ديدن فنجان گفت شما سه تا خواهريد و پدرتان هم نظامی است. رعنا باچشم های سياه که از حيرت فراخ شده بود به اولينگا نگاه می کرد... کاملاً درست گفته بود.

            سال های مدرسه هم گذشت و عده ای از بروبچه ها از سد کنکور گذشتند و به دانشگاه تهران رفتند و آن عده که بی خيال تر بودند و به قول معروف چندان خر نزده بودند، يا شوهر کردند و به خانه بخت رفتند در هيجده سالگی - يا به دانشگاه ملی که در سال های اول تاسيس از روی معدل دانشجو می گرفت و کنکوری در کار نبود. من هم که اصولا خودم را برای درس نمی کشتم، سر از دانشگاه ملی درآوردم اما نامزدم دانشجوی حقوق دانشگاه تهران بود و راندووهای ما هم در کافه ليلا نرسيده به چهارراه وصال و تقريبا چسبيده به سينما ديانا.

            در دو سمت سينما ديانا که امروز به سپيده تغيير نام يافته، دو کافه قرار داشت. از دانشگاه تهران که به سمت شرق می آمدی، نرسيده به ديانا کافه کاليفرنی بود که بيشتر پاتوق روشنفکران بود. از سينما ديانا که رد می شدی به کافه ليلا Leela می رسيدی که صاحبش ارمنی بود و محل ملاقات دخترها و پسر های جوان با دوستان شان. کافه ليلا بسيار بلند و نسبتا باريک بود طوری که ميزها پشت سر هم در يک رديف، شايد هشت تا ده رديف چيده شده بودند. فقط در رديف آخر بود که دو ميز در کنارهم با فاصله ای اندک جای داشت. دور هر ميز که مربع و چوبی بود سه چهارپايه چرمی رنگی، قرمز يا نيلی چيده شده بود و يک ضلع ميز چسبيده به ديوار بود. در سمت ديگر به موازات ميزها، يخچال صندوقی و ويترين شيرينی جات قرار داشت. گارسون ها که دو تن بيشتر نبودند از ارامنه بودند و فوق العاده تميز و با نزاکت. کت کتانی سفيد و شلوار مشکی به تن می کردند که همواره از پاکيزکی می درخشيد و مشتريان می ديدند که با چه وسواس و احتياط و با دستکش آب پرتقال می گيرند.




            Comment


            • #7
              در آن سال ها کافه ليلا پاتوق معرکه ای بود. مشتريانش بيشتر آن هايی بودند که سال ها هفته ای يکی دوبار به آن جا آمد وشد داشتند. صاحب ارمنی کافه که مرد بلند قد و درشت استخوانی بود همواره در کافه حضور داشت و گاه بر سر ميز مشتريان منتظر می نشست و با آن ها صحبت می کرد. يک بار که من به انتظار نشسته بودم، آمد و روبه رويم نشست و شروع به صحبت کرد. می گفت که سال ها در آمريکا زندگی کرده است و بعد عکسی از کيف بغلی اش درآورد و نشانم داد. در عکس صاحب کافه دست در گردن يک زن جوان بسيار زيبا با موهای بور و چشمان روشن ديده می شد. توضيح داد که آن زن دوست دخترش بوده است.

              کافه ليلا پس از انقلاب تعطيل شد و بيست سال تمام خاک خورد. چندسال پيش يک روز که به تصادف از آن جا رد می شدم ديدم که کافه را برای فروش گذاشته اند و در آن سوی شيشه کثيف و پر غبار چهره تکيده مرد ارمنی را ديدم که به خيابان زل زده بود. يک لحظه به سرم زد که در را بازکنم و بروم تو و سلام و عليک کنم. اما به خودم آمدم: نه، اين ديگر آن کافه ليلا نيست و آن مرد ديگر همان مردی نيست که تصويرش را درکنار آن دختر آمريکايی ديده بودم. ما نابودی را به صورت مرحله ای ناگزير در پروسه تداوم زندگی نديده ايم، ما ابتدا قطع و گسست را در اوج زيستن و زنده بودن ديده ايم و ناگهان پس از گذشت سال ها به يکباره آن پديده را در هيئت مرگ يافته ايم.

              لباس عروسی ام را مادام ژانت دوخت. يک زن خوش خلق و مهربان و يک خياط خوش دست. خانه اش در خيابان شاهرضا بود، بالاتر از چهارراه کالج توی يک کوچه باريک. مادام ژانت خياط بی نظيری بود. لباس هايی که می دوخت، شانه های افتاده را متوازن، قد کوتاه را اندکی بلندتر و آدم چاق را باريک تر نشان می داد. آن چنان نقص های اندام را می پوشاند که مشتری پس از آماده شدن لباس، در مقابل آينه قدی سالن مادام از اندام تصحيح شده اش حيرت می کرد.

              مادام ژانت در همان سال های چهل به آمريکا مهاجرت کرد.

              سال های جوانی بود و آراستگی يک نياز طبيعی. بنابراين اگر کيف و کفش خوش دوخت از آخرين ژورنال های مد و آن هم با چرم اعلا و در عين حال راحت و سبک می خواستی بايد يک راست نزد کفاش های معروف می رفتی که شايد بيشترشان ارمنی بودند. يکی از آن ها اديک بود؛ کفاشی اديک اوايل خيابان ويلا قرار داشت. کفش های دوخت او از نظر زيبايی و راحتی حرف نداشت و کيف هايش آن چنان باظرافت و از بهترين چرم ها دوخته می شد که نگاه ها را به خود جلب می کرد.

              در همان سال های چهل يک روز اديک بساطش را جمع کرد و رفت. وسوسه اتحاد جماهير سوسياليستی و حکومت پرولتری دامن او را هم گرفته بود. می گفت می روم به جمهوری ارمنستان، وبه جای اين همه کار، روزانه هشت ساعت در کارخانه توليد کفش کار می کنم، بچه هايم در مدرسه خوب درس می خوانند و من اوقات فراغتم را صرف خانواده ام می کنم. نمی دانم سرنوشت او چه شد؟ به سراب کشور شوراها در همان سال ها پی برد يا ماندگار شد و بر او آن رفت که بر ديگر سراب زدگان.

              ارامنه به درستکاری و کارآمدی معروف بودند. نوريک، تعمير کار اتومبيل را به ياد می آورم که می توانستی اتومبيل ات را با خيال جمع به دستش بسپری و مطمئن باشی که سالم و بی عيب و نقص و تر و تميز تحويلش می گيری. اما حالا از آن ها جز خاطره ای برجا نمانده است. بعد از انقلاب از جمعيت آنها در ايران کاسته شد اما اين اصل ماجرا نبود، اصل ماجرا چيزهای ديگری بود، خيلی چيزهای ديگر. يکی اش محض نمونه اخطاری بود که بر سردر قنادی ها، ساندويچی ها و مغازه های مواد غذايی ارامنه، نصب کرده بودند. ويژه اقليت ها! تا مومنان بدانند که نجس اند! نوشته ای تحقير آميز نه برای ارامنه که بزرگ بودند، برای ما مسلمان ها که در آخر قرن بيستم به هموطنان ديگرمان چنين نگاه می کرديم. خوشبختانه بعد از چند ماه متوجه شدند و برداشتند اما بايد گفت که ما با آن ها خوب تا نکرديم، ما که نه، دست اندر کاران.

              خيلی چيزهای ريز و درشت ديگر هم هست اما بد نيست يک چيز را هم از آن سال های دور اضافه کنم و آن خاطره معلم موسيقی مان در دوره ابتدايی است؛ مسيو قطانيان، که هميشه بفهمی نفهمی کمی مست بود و شنگول و سردماغ. تا وارد کلاس می شد ويلونش را از جعبه اش درمی آورد و می گذاشت برشانه چپ، سرش را کج می کرد و آرشه را می کشيد: ای ايران، ای مرز پرگهر... و ما می خوانديم؛ خارج از نت، يکی زير و يکی بم... البته گاه گداری هم يکی از ترانه های معروف روز را می زد وکيفورمان می کرد...

              حالا از آن همه چه مانده است جز دلتنگی های ويران و حسرت آلود؟




              Comment


              • #8
                گلی ترقی داستان "گلهای شيراز" خود را اينطور شروع می کند: "مادام يلنا معلم رقص است و کلاسش در خيابان نادری جنب پيراشکی خسروی ست. در اين کلاس می توان تمام رقص های دنيا را ياد گرفت: باله کلاسيک با کفش های مخصوص روی نوک پا، رقص لزگی، ارمنی، ايرانی، عربی، رقص مدرن آمريکايی (به سبک فرد آستر)، آفريقايی، هندی، و رقص اسپانيولی با قاشقک های چوبی و بادبزن."
                فضای داستان فضای سالهای ۱۳۳۲ است. "شهر شلوغ است تظاهرات، بگير و ببند، تيراندازی، ...." و راوی داستان می گويد که مادام يلنا که يک خانم ارمنی است کلاس رقص دارد، دخترش پيانو می زند و او می خواند:

                "قر بيا دختر قر - ناز بيا دختر ناز"

                در اينجا قصد پرداختن به مادام يلنا آوديسيان نيست که در استانبول زاده شد، در بلغارستان درس باله خواند، در جوانی به تبريز آمد، در ميان سالی وارد تهران شد و در اين شهر به کارهای هنری و کلاس های رقص پرداخت و سرانجام به آمريکا رفت و در سال ۱۳۷۹ در آنجا درگذشت. می خواهم با نقل همين يکی دو پاراگراف از داستان گلی ترقی بگويم ارامنه در هنرهايی چون رقص و موسيقی در ايران پيشگام و سرآمد بوده اند.




                از پيشگامان رقص می توان از سرگيس جانبازيان ياد کرد که اولين هنرستان رقص را در سال ۱۳۲۰ در تهران تاسيس کرد. دخترش آناهيد جانبازيان به مدت دوازده سال هنرستان باله تهران را اداره کرد. مادام يلنا پس از اينان وارد تهران شد و کلاس های رقص داير کرد. بسيار کسان ديگر هم بوده اند که نمی توان در اين مختصر حتی فهرست وار از آنان ياد کرد.

                از سرآمدان موسيقی می توان از لوريس چکناوريان نام برد، يا از مليک اصلانيان، يا ويگن که در موسيقی جاز ايران درخشيد. همه اينها نام های بزرگی هستند که يا شهرتشان سراسر ايران را گرفته، يا دست کم در بين اهل موسيقی نام های بلند آوازه ای هستند. اما يک نام هست که هرچند نام مشهوری است، اسمش هيچ به ارامنه نمی رود. در بين ايرانيان که تار از آلات اصيل شان است تار يحيی شهرت دارد. آنها که تار می خريدند بر اساس توصيه معلمان موسيقی اول دنبال تار يحيی می گشتند و اگر پيدا نمی شد دنبال تارهای ديگر می رفتند.

                ميرزا يحيی خان تارساز از ارامنه جلفای اصفهان بود و نام اصلی اش هوانس آبکار. روی تارهای ساخت خودش يحيی امضا می گذاشت که نامی ارمنی نيست، اسم مستعارش بود. در بين موسيقی دانان ايران نام يحيی، تارهای خوب و تار خوب نام يحيی را تداعی می کند. هر اهل موسيقی که دنبال تار می گشته، ابتدا سراغ تار يحيی می رفته است. در اواخر دوره پهلوی ديگر تار يحيی پيدا نمی شد و اگر می شد قيمت آن چند برابر تارهای ديگر بود. تارهای يحيی مهمترين مارک در تارسازی ايران است. هوانس يا يحيی به نوشته سپنتا در ساختن تار "اعجاز می کرد" و تار يحيی "مشهورترين و گرانبهاترين تارهای دنيا" بود. يحيی خان "اوايل عمر نزد پدرش خاچيک نجار باشی کار می کرد و بعد در همان کارگاه پدرش روی تارهای ساخت خود ريزه کاری و تزئين می کرد". به نوشته سپنتا يحيی خان در حدود سال ۱۳۱۲ شمسی درگذشت.



                پس از يحيی خان تارساز بايد از مليک اصلانيان ياد کنيم که در سال ۱۳۸۲ در تهران درگذشت. آهنگساز و پيانيست برجسته ای که در سطح جهانی مطرح بود. وی در سال ۱۲۹۴ ش. در تبريز چشم به جهان گشوده و آموزش پيانو را از همان شهر آغاز کرده بود. مليک اصلانيان در سال ۱۳۱۷ ش. در کنسرواتوار برلين تحصيل موسيقی کرد و بعدها استاد برجسته هنرستان عالی موسيقی شد. بسياری از موسيقيدانان تراز اول ايران شاگرد او بوده اند.

                لوريس چکناواريان رهبر ارکستر سمفونيک تهران مهمترين نام در عرصه موسيقی اين گروه از ايرانيان است. او زاده بروجرد (۱۳۱۶ ش) و فارغ التحصيل هنرستان موسيقی تهران است. تحصيلات عالی موسيقی را در وين و ميشيگان در رشته رهبری ارکستر به پايان برده است. از ساخته های مهم او اپرای رستم و سهراب و خسرو و شيرين را می توان نام برد.

                با وجود اين در موسيقی ايرانيان ارمنی، مشهورترين نام ويگن است که پس از انقلاب به آمريکا کوچ کرد و در همانجا درگذشت (۱۳۸۲ ش). صدرالدين الهی، روزنامه نگار و استاد روزنامه نگاری، در مرگ او گزارشی نوشت و ضمن آن به نکته ای اشاره کرد که مقصود تمامی اين گزارش است: "يک روزی بايد به ارامنه ايران، اين ايرانی ترين ايرانی ها که هنوز شاه دخترشان، بانوی ارمن، شيرين در بيستون معنی عشق را بر سنگ جاودانه کرده است بپردازم. ايران خيلی به اينها بدهکار است".

                ويگن از وقتی نسل ما به ياد دارد به فارسی می خواند. من اصلاً خبر ندارم که او به زبان ارمنی هم ترانه ای خوانده است يا نه. او ايرانی بود و زبانش فارسی. نزد ما جز اسمش هيچ از ارمنستان نشان نداشت. او چندان ايرانی بود که وقتی اسب ابلق سم طلايش را زين می کرد، به ميان ايل می رفت و دختر خان را می خواست و ايلی می شد و می خواست سر بشکند يا تبرزين بردارد و به جنگ برود: "يا تبرزين وردارم/ نيمه شبون/ خونه شونو/ در بشکنم دربشکنم."

                او ايرانی ترين ترانه های فارسی را برای ايرانيان خواند. باباکرم، شادوماد، و مانند آنها.

                هر قدر ناز کنی ناز کنی باز تو دلدار منی
                هر چقد عشوه کنی عشوه کنی تو گل بی خار منی
                حالا ديگه مال منی
                مال منی و يار منی
                شيشه بابا را نشکنی

                شايد از همه ايرانی تر لالايی هايش باشد:

                لالايی کن مرغک من؟ دنيا فسانه است
                هر ناله شبگير اين گيتار محزون
                اشک هزاران مرغک بی آشيانه است

                هرچند ويگن در آمريکا درگذشت اما او مانند همه آنها که بعد از انقلاب ناگزير وطن خود را ترک کرده بودند، ايران را ترک گفته بود. احتمالا اين حرف دکتر الهی درباره لوريس چکناوريان درباره ويگن بيشتر صادق است الا آنکه ويگن در همدان به دنيا آمده بود نه بروجرد: "لوريس چکناوريان همبازی دوران کودکی همسرم، همين آخری ها يک روز به او گفت که همچنان کودک بازيگوش کوچه های خاک آلود بروجرد است، حتی اگر در اپرای سانفرانسيسکو يا مترو پوليتن نيويورک باشد".





                Comment


                • #9
                  ohhhh
                  mersi az info.

                  Comment


                  • #10
                    Faday-e Hamatoun :=)



                    Comment


                    • #11
                      المپياد ورزشي ارامنه ايران پايان يافت

                      سي و نهمين دوره المپياد ورزشي ارامنه ايران با معرفي تيم‌هاي برتر به كار خود پايان داد.


                      به نقل از ستاد خبري اين بازي‌ها، المپياد ورزشي ارامنه ايران از 15 تا 25 شهريور با شركت يك‌هزار ورزشكار از شهرهاي تهران، اصفهان، شاهين شهر، تبريز، اروميه، اراك، ساري، شيراز، قريه ارمني نشين گردآباد به همراه دو تيم از ارمنستان و انجمن‌هاي ارامنه تهران در باشگاه آرارات تهران برگزار شد.
                      نتايج كامل اين رقابت‌ها به شرح زير است:
                      * تنيس:
                      تيمي
                      1- آرارات يك تهران 2- آرارات سه تهران 3- آرارات دو تهران
                      انفرادي آزاد مردان
                      1- گارني خچوميان 2- اريك كمرزريان 3- سياماننو ديگرانيان و واهه آقاجانيان
                      انفرادي زير 16 سال
                      1- ساركيس نجاريان 2- درو محمودي 3- آرن سوكياسيان و گقارد نجاريان
                      انفرادي بانوان
                      1- تالين آبراهاميان 2- سوفيا نيگوغوسيان 3- ماتيلدا موراديان و آني نازاريان
                      * پينگ پنگ:
                      تيمي مردان
                      1- ارمنستان 2- سيپان يك 3- آرارات يك تهران
                      تيمي بانوان
                      1- آرارات تهران 2- تبريز يك 3- تبريز 2
                      انفرادي مردان
                      1- موراد آسادوريان 2- سيكران آسادوريان 3- سرژيك ابوازيان و تئوديك باغداساريان
                      جوانان
                      1- تئوديك باغداساريان 2- روني باباخانيان 3- آريل ميناسيان و واهه هاروطونيان
                      بانوان
                      1- سيلوا اوهانيان 2- كارولين درگوريان 3- نائيري سالماسيان
                      * شطرنج:
                      تيمي جوانان
                      1- سارداراباد 2- سيپان 3- نائيري
                      تيمي بانوان (بزرگسالان)
                      1- تبريز 2- انجمن فارغ‌التحصيلان
                      تيمي بانوان (جوانان)
                      1- نائيري 2- سارداراباد 3- سيپان
                      انفرادي مردان (بزرگسالان)
                      1- زيلبرت ديلاچيان 2- ارين بوغوسيان 3- آرمو خاچاطوريان
                      انفرادي (جوانان)
                      1- آربي ماركاريان 2- تاده خاچاطوريان 3- آرگين خداقوليان
                      انفرادي بانوان (بزرگسالان)
                      1- آدرينه بهادر و آرسينه خاچاطوريان 2- شاكه ساهاكيان 3- سوانا ياريجانيان
                      انفرادي بانوان (جوانان)
                      1- مينه خداقوليان و سلين آوانسيان 2- ليليا آيوازيان 3- آرپينه باختر
                      * دووميداني:
                      بانوان
                      1- آرارات تهران 2- اصفهان 3- تبريز
                      مردان
                      1- آرارات تهران و اصفهان 2- ارمنستان 3- سيپان
                      * شنا:
                      بانوان
                      1- اصفهان 3- آرارات تهران 3- سيپان
                      مردان
                      1- آرارات تهران 2- اصفهان 3- انجمن خيريه ارامنه
                      * بسكتبال:
                      جوانان
                      1- آرارات تهران 2- رافي 3- اصفهان
                      بزرگسالان
                      1- آرارات 2- اصفهان 3- رافي
                      * فوتبال:
                      جوانان
                      1- رافي 2- سوان 3- نائيري
                      بزرگسالان
                      1- رافي 2- چهارمحال 3- شيپان
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment


                      • #12
                        ظهـور ملت ارمنـي


                        ازازمنه بسيار قديم طوايف و قبايلي در كوهستانهاي هزار شاخه ارمنستان مي‌زيستند كه به مروربا هم درآميختند و زمينه پيدايش ملت ارمني را فراهم ساختند.



                        طبق سنگ‌نوشته‌ها و لوحهاي بدست آمده، در هزاره دوم پيش از ميلاد، در گستره جنوبي كوهستان ارمنستان اقوام خورر و اورارتو ساكن بودند. خورري‌ها ازانحناي غربي رود فرات يعني سرزمينهاي وسيعي كه در امتداد رود دجله و رود آراتساني تا كوههاي ساسنا كشيده مي‌شد، سكنه داشتند. خورري‌ها از لحاظ مادي و معنوي غني بودند و به خط ميخي اكري مي‌نوشتند. حكومت ايشان در قرن چهاردهم پيش از ميلاد سرنگون و سرزمين بدست آشوريها افتاد. با اين وجود خورريها توانستند مدتي طولاني كيان و موجوديت خود را حفظ و در برخي از نواحي منشا اثر باشند. در حوضه درياچه وان تا درياچه اوروميه قبايل اورارتو كه از خويشاوندان خورري‌ها بودند اسكان داشتند. در قرن سيزدهم پيش از ميلاد در اين پهنه وسيع يك اتحاديه قبيله‌اي به نام اوراتري يا اورواتري متشكل ازهشت قبيله بوجود آمد كه با حمله شلمنصراول، شاه آشور، نابود شد. پس ازفروپاشي اورواتري قبيله‌‌اي بمراتب قوي‌تربه نامنائيري جاي آنرا گرفت. اين اتحاديه از همان بدو پيدايش موضعي خصمانه نسبت به آشورها اتخاذ كرد و نائيري‌ها با اينكه بخش عظيمي از سرزمين كوهستاني ارمنستان را در اختيار داشتند، بتدريج تا اطراف درياي سياه پيش رفتند. در قرن يازدهم پيش از ميلاد نائيري سرنگون و بار ديگر اورواتري ها وارد صحنه شدند و حكومتي به نام بياينيلي بنا نهادند. در قرن هيجدهم پيش از ميلاد حكومت ختي‌ها تشكيل يافت. خت‌ها مقتدرتر از خورري‌ها بودند و تا اول قرن دوازدهم پيش ازميلاد حكومت كردند. ختي‌ها نيز از فرهنگي غني بهره‌مند

                        بودند و به خط ميخي اكري مي‌نوشتند.



                        در منطقه هايك عليا واقع در كوهستانهاي ارمنستان، اتحاديه قبيله‌هاي مقتدرهاياسا و آذذي ساكن بودند كه در واقع از اين قبيله‌ها مي‌توان بعنوان منشاء پيدايش ملت ارمني ياد كرد.


                        هاياسا و آذذي‌ها به كشاورزي، باغداري و دامداري مشغول بودند. از مهمترين مراكز هاياسا نخست گوماخا و سپس آني- گاماخ بود. در قرون پانزدهم و چهاردهم پيش از ميلاد بارها درگيري‌هايي ميان اتحاديه قبيله‌اي هاياسا آذذي‌ها و شاهان خت‌ پيش آمد، هرچند بعضي مواقع در صلح و آرامش بسر مي‌بردند و با يكديگر پيوند‌هاي نسبي ايجاد مي‌كردند. اين قبايل بعدها آرمن نام گرفت. برخي از قبايل ماقبل ارمني اوروميه ناميده مي شدند و از قرن دوازدهم پيش از ميلاد در سرزمين وسيعي كه از حاشيه رود فرات تا كوهستان ساسنا امتداد مي يافت، مي‌زيستند و با اجداد خورري‌ها و ختي- لويائي ارمنيان در ارتباط بودند. از اين پس اين قبايل و طوايف با يكديگر ادغام و اسباب پيدايش ملت يكپارچه ارمني را فراهم آوردند. پس اين قبايل به نام اورومه- آرمن و كشور اورمه و آرمه نام گرفتند. قبايل ارمني زبان با گذشت زمان خصيصه‌هاي ساير قبايل و طوايف را گرفتند و در هم آميخته‌اند و ملتي مستقل بنام آرمن پديد آوردند و مسلماً در اين بين گروه‌هاي قبيله‌اي خورري- اورارتوئي نقشي عمده ايفا كرده‌اند و آنچه از اتحاديه قبيله‌اي هاياسا براي ملت ارمني به ارث رسيد نام ملي هاي است كه ملت ارمني طي قرنهاي متمادي خود را بدين عنوان مي‌نامد.



                        Comment


                        • #13
                          تاريخچه حيات ارامنه در ايران



                          ارامنه ساكن در سرزمين ارمنستان نه تنها بعنوان همسايه هم مرز با مردم ايران ارتباط داشته اند بلكه بيشتر از ديگر همسايگان ايران طى قرون متمادى در نواحى مختلف ايران سكونت نموده اند.

                          پس از تسلط كوروش هخامنشى برسرزمين ارمنستان كوروش در دوران حكومت خود مبادرت به ايجاد سپاهى متشكل از بيست هزار پياده و چهار هزار سواره نظام از سربازان ارمنى كرد كه اين سپاه تا سقوط حكومت هخامنشى در آن شهر بصورت دائمى اقامت گزيدند.

                          در زمان برپائى كاخهاى شوش و تخت جمشيد توسط دايوش اول از معماران و سنگ تراشان ارمنى نيز استفاده شده است . بدين ترتيب آنان بهمراه خانواده هاى خويش درمنطقه فارس اقامت گزيدند و جامعه كوچكى از ارمنيان را درآن منطقه تشكيل دادند.

                          با آغاز حكومت اشكانيان ارتباطات سياسى و اجتماعى بين ايرانيان و ارامنه مستحكم تر گرديد و تعدادى از بازرگانان و اشراف ارمنى كه ارتباطات خويشاوندى با مردم داخل ايران داشتند در شهرهاى مختلف سكونت گزيدند. با روى كار آمدن ساسانيان جنگهاى طولانى با بازرگانان اشكانيان دركشورهاى همسايه از جمله ارمنستان آغاز شد لذا از دوران حكومت اردشير بابكان حملات متعددى به ارمنستان انجام شد و بدين گونه اسراى بسيارى در زمان حكومت شاهپور دوم ساسانى جنگهاى خونينى بين ايران و ارمنستان درگرفت كه درآغاز منجربه شكست ارامنه و اشغال آن سرزمين گرديد. براساس شهادت مورخان حدود 113000 خانواده ارمنى به داخل فلات ايران كوچانده شدند و در مناطق مختلف ايران اسكان يافتند تعداد زيادى از آنان به منطقه خوزستان و عراق فعلى برده شده و در كارهاى ساختمانى و كشاورزى بكار گرفته شدند. از سرنوشت ارامنه كوچانيده شده در زمان شاهپوراطلاع دقيقى دردست نيست و طبق رواياتى آنان بطور پراكنده در شهرهاى غربى و جنوب غربى ايران سكونت گزيدند وبعد ازآغاز حملات اعراب به ايران هيچگونه نشان و خاطره اى از آنان برجا نمانده است.

                          با سقوط حكومت اشكانيان در ارمنستان و تقسيم آن سرزمين بين دو كشور ايران و روم قسمت عمده ارمنستان تحت حكومت سامانيان قرار گرفت جهت دفاع از مرزهاى شرقى ايران و همچنين خارج نمودن نيروهاى جنگى ارامنه از سرزمين اصلى خود ارتشى متشكل از سى هزار سواره نظام كه قسمت عمده آنان را اشراف زادگان تشكيل ميدادند جهت جنگيدن با كوشانها به نيشابور گسيل شدند و تا زمان حكومت يزدگرد دوم و شورش ارامنه بصورت دائمى درآن منطقه مستقر بودند.

                          با اشغال ايران توسط اعراب و آغاز حملات به فلات ارمنستان آنان از مناطق مختلف ارمنستان اسرائى به داخل ايران آوردند اين اسرا به طورعمده بصورت برده در بازارهاى برده فروشان به معرض فروش گذارده و يا به سرزمينهاى عراق و سوريه كوچانيده شدند. بنابراين ارمنيان مانند دوران شاهپور سامانى قادر به تشكيل جوامع خود درايران نشده و بين بوميان منطقه محو شدند.

                          باآغازحملات سلجوقيان به ارمنستان به قول مورخان درسالها 1048 و 1049 ميلادى حدود 000/150 نفرازارامنه به اسارت به ايران آورده شدند. تعداد بسيارى از آنان در راه كشته و تعدادى نيز به بازارهاى برده فروشان مصر فرستاده شدند و بازماندگان در مناطق مختلف آذربايجان و مناطق مركزى ايران سكنى گزيدند در حملات جديدى كه الب ارسلان سلجوقى درسالهاى 1063 تا 1072 ميلادى به فلات ارمنستان انجام داد بار ديگر اسراى جديدى از ارمنستان به ايران آورده شدند كه عمدتا در حوالى شهر سلطانيه ساكن شدند.

                          در زمان هجوم مغولان به ايران ارامنه نيز بهمراه ايرانيان قتل عام شدند و تعداد آنان روبه كاهش گذاشت ولى در اندك مدتى بعلت آوردن اسراى جديدى از ارمنستان توسط مغولان جوامع ارمنى در ايران روبه فزونى نهاد و دراواخر دوران حكومت مغولان كه آرامش نسبى در كشور برقرار شده بود ارامنه جوامعى در شهرهاى تبريز سلطانيه مرند مراغه رشت رى و غيره تشكيل دادند.

                          در دوران حكومت ايلخانان درايران بزرگترين تجمع ارامنه در پايخت وقت ايران شهر سلطانيه بوده كه به فعاليتهاى صنعتى و تجارى اشتغال داشتند. لذا با ‎آغاز حملات تيمورلنگ اكثر ارمنيان ساكن سلطانيه همراه آنهايى كه از قفقاز آورده شده بودند به شمال افغانستان و مغولستان كوچانيده شدند و بدين ترتيب به مرورشهر سلطانيه از وجود ارامنه خالى شد.

                          با تسلط آق قويونلوها و قويونلوها برمناطقى از ايران جنگهائى طولانى آغاز شد باعث قتل و غارت مردم ايران شد و دراين بين ارامنه بيشترين آسيب را ديدند بطوريكه در مدت زمان كوتاهى كليه جوامع ارمنى ساكن در مناطق مركزى و غربى ايران ازهم پاشيدند.

                          در اواخر قرن 16 ميلادى و آغاز حكومت صفويان ارامنه عمدتا در آذربايجان متمركز شدند و تعداد قليلى از ايشان نيز در شهرهايى چون قزوين اصفهان و رى بكار تجارت مشغول بودند.

                          در سال 1603 ميلادى شاه عباس صفوى عمليات نظامى خود عليه عثمانى را آغاز نمود و تمامى فلات ارمنستان را اشغال كرد ولى به فاصله يكسال نيروهاى عثمانى به فرماندهى سينا پاشا مبادرت به حمله بزرگى عليه نيروهاى ايران نمودند. شاه عباس تصميم گرفت در كنار رود ارس با دشمن مواجه گردد بنابراين با سرعت عقب نشينى نمود و درحين عقب نشينىاز سياست سرزمينهاى سوخته استفاده كرد و گروهى از ارمنيان ساكن دشت آرارات بطرف ايران رانده شدند و همه روستاها و شهرهاى سرراه ارتش عثمانى نيز سوزانيده شد.

                          از تعداد نيم ميليون ارامنى رانده شده از مناطق مسكونى خود فقط يك پنجم آنان قادربه سكونت در مناطق مختلف ايران شدند وسايرين درمسير طولانى مهاجرت كه مدت يك سال بطول انجاميد بعلت عمليات جنگى سرما قتل و غارت قبايل سرراه بيمارى و قحطى جان خود را از دست دادند.

                          ارمنيانى كه در دوران صفويان به ايران آورده شدند در شهرهايى چون رشت قزوين شيراز اراك همدان انزلى كاشان و بخصوص اصفهان و روستاهاى اطراف آن اسكان داده شدند. بدستور شاه عباس تجار و صنعت گران ارمنى درجنوب پايتخت صفويان در ساحل جنوبى رود زاينده رود ساكان داده شدند و دراين منطقه خانه هاى خود را برپا داشتند و به ياد موطن خود محل سكونت جديد خود را جلفا ناميدند.

                          شاه عباس براى اينكه ارامنه را به سرزمين جديد وابسته نمايد اختياراتى به آنان اعطا نمود كه از آن جمله اجازه ساختن كليساهاى متعدد و برپائى خليفه گرى ارامنه جهت اداره امور مذهبى و اجتماعى خاص ارامنيان را مي توان نام برد.

                          با سقوط حكومت صفويان و آغاز حملات افغانها به ايران و بعلت جنگهاى طولانى داخلى كه تا اوايل قرن 19 بطول انجاميد نا امنى بركشور حاكم شد واين امر باعث كوچ تعدادى بسيارى از ارمنيان از مناطق مركزى و جنوبى ايران به سرزمينهاى امن گرديد و بدين ترتيب در مدت زمان كوتاهى تعداد زيادى از آنان در سواحل شبه جزيره هند گردآمده و جوامع جديدى درآنجا تشكيل دادند.

                          بهمين ترتيب بود كه باقيمانده ارمنيان در ايران اكثرا در شهرهاى تهران اصفهان و تبريز تمركز يافته و جوامع كوچكى از آنان نيز در شهرها و روستاهاى مختلف ايران پراكنده شدند.




                          Comment


                          • #14
                            مهاجرت ارمنيان به ايران
                            اگر گذري به خطه آذربايجان كنيم، بدون ترديد، كليساهاي بسياري را مي بينيم كه حاكي از اين مسئله است كه ارمنيان از ديرباز درايران مي زيستند. همچنين بايستي متذكر شد كه پيش از كوچ ارمنيان به ايران در زمان شاه عباس صفوي ، بازرگانان ارمني در شهرهاي شيراز و بندرعباس سكني گزيده و به تجارت اشتغال داشته اند.

                            درسال 999 هجري قمري، به موجب پيمان منعقده ميان نمايندگان شاه عباس صفوي و سلطان مراد سوم خليفه عثماني، تبريز، باختر ايران و ارمنستان، ‌شكي، شيروان، گرجستان و قره باغ تحت سيطره دولت عثماني درآمد. درسال 1013 هجري قمري شاه عباس بخش اعظمي از آذربايجان، ارمنستان و قره باغ را ازعثمانيان بازپس گرفت ولي بمحض اطلاع از حركت سردار عثماني از شيروان بسوي قارص، ساحل جنوبي رودخانه ارس عقب نشيني كرد و دستور داد ارمنياني كه در مسير حركت سپاهيان عثماني اسكان داشتند، ‌خانه و كاشانه خود را رها و به اين منطقه كوچانده شوند. طبق فرمان شاه عباس ارمنيان جلفاي نخجوان به اصفهان كوچ و ابتدا در شمس آباد اصفهان سكني گزيدند و به مرور زمان جلفاي اصفهان را بنا نهادند.

                            البته شايان ذكر است كه مسئله كوچ ارمنيان به اصفهان امرساده اي نبود. در حدود سيصد و پنجاه هزار تن ازارمنيان به زورشمشيرسربازان قزلباش خانه ومأواي خود را رها و بسوي كشورايران به حركت در آمدند. از آنجائيكه هيچ پل و گذرگاه مطمئني روي رودخانه ارس نبود حدود سيصد هزار تن جان خود را از دست دادند و پنجاه هزار تن از ارمنيان كه جان سالم بدر برده بودند به دستور شاه عباس به اصفهان كوچانيده شدند و حتي افرادي بودند كه درشهرهاي استانهاي گيلان و مازندران و يا در شيراز اسكان يافتند.

                            ارمنيان ساكن در نواحي روستائي به كشاورزي، دامداري و باغداري وارمنيان جلفا به داد و ستد اشتغال يافتند. بموجب اعتماد خاصي كه شاه عباس به تجارارمني داشت ايشان را جهت صدور ابريشم كه دراختيار خود شاه بود به خدمت گرفت . پس از درگذشت شاه عباس اوضاع ارامنه دگرگون شد. جانشينان شاه عباس به آزار و اذيت تجار ارمني پرداختند و مالياتهاي بسيار سنگيني به دارائيهاي آنان بستند و وقتي اين تجار اعتراض مي كردند آنان را به ستون بسته مي سوزاندند.

                            در دوران حكومت نادرشاه هم ارمنيان از شرايط مساعدي بهره مند نبودند، بعنوان مثال، ناچار بودند ساليانه 60500 نادري به حكومت غرامت بپردازند و بدين ترتيب بدنبال اعمال ناشايست عمال نادرشاه برخي از ارمنيان به هندوستان، هندوچين و جاوه مهاجرت كردند. در برخي از نواحي ايران، ارمنيان حق نداشتند سواره وارد شهر شوند و فقط مي توانستند به مشاغلي چون زرگري، نجاري، تجارت و تهيه شراب اشتغال يابند.

                            در دوران قاجار تحول قابل ملاحظه اي در اوضاع ارمنيان ابران حادث شد و به تعاقب خدمات ارزنده آنان در دوران مشروطيت، ايشان سرانجام حقوق يك شهروند ايراني كه سالها از آن محروم بودند را يافتند.




                            Comment


                            • #15
                              پراكندگي ارامنه در ايران
                              ارامنه در شيراز


                              به گواه نوشته‌هاي تاريخي، آغاز تشكيل جامعه ارامنه درشهر شيراز به اوايل قرن هفدهم ميلادي بر مي گردد. هنگامي كه شاه عباس صفوي در سال 1605 ميلادي گروه‌هاي چند صدهزار نفري ارامنه را از شهرهاي مختلف ارمنستان شرقي و غربي كوچانده، به ايران آورد و در راه عبوراز شهرهاي مختلف ايران گروهي ازآنان را بنا به درخواست اميروقت شيرازدراين شهرسكونت داد. ولي شواهد تاريخي ديگر ازجمله وجود سنگ قبرهاي قديمي كه تا چندي پيش نيز وجود داشته‌اند و تاريخ حك شده بر آنها سالهاي 1551، 1560، 1561 و ... را نشان مي دهد، ثابت مي كند كه ارامنه از شروع قرن شانزدهم ميلادي به صورت جامعه‌اي تشكل يافته در اين شهر حضور داشته‌اند. شمار اين ارامنه بقدري زياد بوده كه آنان داراي يك كليسا و حتي يك قبرستان اختصاصي در پايه‌هاي باباكوهي اين شهر بوده‌اند. دليل عمده سكونت ارامنه در شيراز، فعاليتهاي پررونق تجاري تجار ارمني بوده كه از قرن پانزدهم ميلادي با كشتي به هندوستان سفر مي كردند و بدين صورت تجارتي پرمنفعت داشتند تا كالاهاي صادراتي كشور مبدا و مقصد را با هم مبادله نمايند. در مسير حركت كاروانها از اصفهان به بندرعباس، شيراز ازتوقفگاه هاي عمده به شمار مي‌رفت و از اين رو افراد و خانواده‌هاي ارمني به تدريج در اين شهر سكونت هميشگي يافتند. همچنانكه گفته شد ارامنه در اين شهرداراي كليسايي به نام « مريم مقدس » هستند كه درسال 1662 ميلادي درمحله ارامنه كه از قديمي‌ترين محله‌هاي شيراز است كه زماني محل سكونت بيش از هزار خانوار ارمني بوده. اين كليسا ابتدا نمازخانه كوچكي بوده كه در دهه‌ 1550 ميلادي ساخته شده و سپس بدنبال افزايش جمعيت ارامنه در شيراز نمازخانه مزبور جاي خود را به يك كليسا داده است.


                              لوحه‌اي كه بر ديوار اين كليسا نصب شده، تاريخ ساخت اين بنا يعني سال 1662 ميلادي و اين مطلب كه كليسا با كمكهاي مردمي ساخته شده است را بيان مي‌كند. كليساي مريم مقدس ازمعماري ساده‌اي برخوردار است، به استثناي سقف آن كه از چنان نقاشي‌ هاي زيبا و دل انگيزي پوشيده شده كه به روايتي انعكاس كامل نقوش فرش‌هايي است كه زماني كف اين كليسا را مفروش مي‌كرده‌اند. سقف اين كليسا و نقاشي‌هاي كارشده بر روي آن تا به امروز سالم باقيمانده و دست روزگار آسيبي به آنها نرسانده است.



                              نام شيرازيادآورشخصيتهاي ارزنده فرهنگي ارمني است. اول كشيش آراطون شماوونيان است (1750-1824م) از ارامنه شيراز است. وي مشهور است به اينكه اولين نشريه ارمني زبان را در شهر مدرس هندوستان منتشر ساخت. نشريه ماهانه مزبور بنام « آزدارار» بين سالهاي 1794-1796 م مجموعاً در 18 شماره بچاپ رسيد.


                              دوم مسروپ تاقياديان ( 1803-1858 م) نويسنده، مورخ، شاعر و روزنامه‌نگار ارمني است كه در راه مراجعت از هندوستان به ايروان ارمنستان دچار بيماري شديدي شد و در شهر شيراز جهان را بدرود گفت. در سال 1958 بمناسبت يكصدمين سال وفات مسروپ تاقياديان مجسمه‌اي از وي در محوطه كليساي ارامنه شيراز نصب شد.


                              بتدريج با تغيير شرايط اقتصادي و اجتماعي كه روزگاري اقامت در شيراز را براي ارامنه قابل توجيه مي‌نمود، اين گروه از جامعه ارمني به نقاط ديگري از اين كشور پهناور نقل‌ مكان كردند. امروز تنها گروه كوچكي از ارامنه در شيراز سكونت دارند كه عمدتاً داراي مشاغل آزاد هستند. دو نهاد اجتماعي فعال درآنجا عبارتند از: سازمان زنان و شعبه‌اي از سازمان ورزشي- فرهنگي آرارات كه مركز آن در تهران است. در رابطه با امور مذهبي و اجتماعي ارامنه شيراز از جوامع وابسته به خليفه‌گري جلفاي اصفهان و ارامنه جنوب می باشد.

                              ارامنه در گرگان



                              جامعه ارمني ساكن گرگان درآباديهايي درمسير بين شهرگرگان تا گنبد مستقر شده اند. اين نقاط مسكوني عبارتند از: گرگان، گلستان، فاضل آباد، قروق، تقي آباد، علي آباد، گنبد. بايد متذكرشد كه ارامنه منطقه گرگان اصل و نسب ايراني ندارند. حضور آنها دراين منطقه از ايران داراي سابقه اي كمتر از يكصد سال است. خانواده هاي اوليه اي كه پايه گذار اين جامعه كوچك بوده اند از ارامنه ساكن طرابوزان تركيه هستند. آنان بعد از كشتار ارامنه در 1896 تركيه، از طرابوزان تركيه گريخته و از طريق درياي سياه به شهرهاي ساحلي گرجستان پناه بردند وساكن آنجا شدند. بعد ازوقايع سالهاي 1917 و سپس درسالهاي حكومت استبدادي استالين آنها با مشكل اقامت روبرو شدند. عاقبت خانواده هايي از اين گروه موفق شدند درگرجستان تابعيت ايراني بدست آورده و به سوي تبريز حركت كنند. آنها كه عمدتا كشاورزان توتون كار بودند بعد از ورود به تبريز به دنبال منطقه اي درمحدوده مازندران بودند تا به كشت برگ توتون مشغول شوند. درنهايت آنها باراهنمايي يك پزشك ارمني براي كار روي زمين هاي شخصي وي به گرگان رفتند ودر آنجا دوره جديدي از زندگي را آغاز نمودند. ارامنه گرگان و آبادي هاي اطراف، امروزه داراي يك كودكستان درآبادي گلستان و يك كليسا در قروق هستند كه ازمراكز تجمع ارامنه جهت انجام مراسم عبادي و نيزبرپايي اجتماعات عمومي ميباشد. درسالهاي گذشته يعني بين سالهاي 1947 تا 1960 اين جامعه داراي مدرسه ابتدايي نيز بوده است. امروزه شمار ارامنه گرگان بعلت مهاجرت هاي متناوب محدودترشده است.





                              ارامنه در مراغه



                              درشهرمراغه نيزهمچون ديگـرشهرهاي عمده استان آذربايجان جوامـع ارمني از ديــرباز ساكن بوده اند. در دوره قــبل از جنگــهاي ايــران و روس، يعني درآغـاز قرن نوزدهم، شمار ارامنه دراين شهر و روستاهاي مجاور آن چشمگير بوده است. وليكن به دنبال عقد معاهـده تركمنچـاي در سال 1828 ، قريب 700 خانوار از ارامنه اين شهر به سرزمينهاي قفقازكوچ نمودند. شمار ارامنه مراغه مقارن دوره جنگ جهاني اول طبق يك سرشماري انجام گرفته 5000 تن بوده است. در دوره جنگ جهـاني اول و دراثر بروز مسائل، اغتشاشات و نا امني هاي مربوط به جنگ، ارامنه مراغه را ترك كرده و به شهــرهاي جنوبـي تر كوچ كردند. مهاجران مزبور در سالهاي 1921 و 1922 در حاليكه شمارشان از 1500 تجاوز نمي كرد به زادگاه خود مراجعـت نمودند. شمـار ارامنه مراغه يك بار ديگر در مهاجرت جمعي سال 1945 به جمهــوري سوسيــاليستي ارمنستان كــاهش چشمــگيري يافت، به طوري كه طبق سرشماري دولتـي كه در سـال 1956 صورت گرفته تنها 413 تن ارمني درمراغه زندگي مي كردند. به همت ارمنيان خير، در مراغه كليســايي ساختـه شده كه براساس نوشته لـوح سردرآن در سال 1850 ميلادي بنا شده است.



                              مدرســه اي نيز در جنب همين كليسا به تاريخ 1886 بنا شده كه داراي 5 كلاس درس، يك سالن اجتماعـات و يك سـن جهـت برگــزاري برنـامه هاي نمايشي وكتابخانه اي مجهـز براي استفاده محصلين و عمـوم بوده است. قريب به اتفاق دانش آموزاني كه دوره تحصيلات ابتدايي را دراين شهرباتمام مي رساندند، چنانچه ازخانـواده هايي مرفه بودند به شهـرهاي بزرگ قفقــاز رفته و ادامه تحصيل مي دادند. شغل عمــده ارامنه مراغه در پايان قرن نــوزدهم و قرن بيستم، باغــداري و تجارت در زميـنه تهيـه و صدور خشكــبار به كشورهاي همجــوار چون روسيه بوده است. ارامنه مراغه به جــز در مراغـه در نقــاط همجـوار آن، به خصوص در مياندوآب، دارلـك، قم قلعه، قره ورن، تقي آباد، ايندرآقان، ساوجبلاغ سكونت داشته اند. امروزه به دنبال مهاجرت به شهرهاي بزرگ تر مانند تهران و تبريز كه بيشتر به منظور ادامه تحصيل و كسب مشاغل بهتر صورت گرفته، مراغه از سكنه ارمني خود خالي شده است.





                              Comment

                              Working...
                              X