Page 2 of 5 FirstFirst 12345 LastLast
Results 26 to 50 of 103

Thread: Akbar Ganji

  1. #26
    Senior Member Rasputin's Avatar
    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,630
    اکبر گنجی، روزنامه نگار منتقد حکومت ایران، شهروند افتخاری شهر فلورانس ایتالیا شده است.
    آقای گنجی، در هفته پایانی سال 1384، پس از تحمل شش سال زندان، آزاد شد و حدود یک هفته قبل، برای دریافت جایزه بهترین روزنامه نگار سال، از سوی انجم جهانی قلم، از ایران خارج شد.

    پيشتر آقای گنجی جايزه قلم طلايی را به عنوان روزنامه نگار برگزيده سال 2006 در مراسمی در کاخ کرملين در مسکو پايتخت روسيه دريافت کرد.

    اين جايزه از سوی انجمن جهانی روزنامه نگاران به آقای گنجی اهدا شده است.

    او همچنین قرار است در ادامه مدتی که خارج از ایران است، برای ایراد سخنرانی به آمریکا نیز سفر کند.

    پيشينه

    آقای گنجی، اواخر اسفند ماه سال گذشته، پس از شش سال از زندان آزاد شد. او در آخرين ماه های بازداشت خود، دست به اعتصاب غذايی طولانی زد و به صراحت، آيت الله علی خامنه ای، رهبر جمهوری اسلامی را مورد انتقاد قرار داد و خواستار کناره گيری وی از قدرت شد.

    وی سال 1379، پس از بازگشت از کنفرانس برلين، و به دليل اظهارات و ابراز ديدگاه هايش بازداشت و زندانی شد. اما بازداشت و زندان، نه تنها موجب نشد که آقای گنجی از شدت انتقادهايش بکاهد، بلکه در عمل دايره انتقادها و اعتراضات خود را بيش از پيش گسترش داد.





  2. #27
    Member aliamer3425's Avatar
    Join Date
    Dec 2005
    Location
    Hameja (UK)
    Posts
    715
    tanx foe INFO

  3. #28
    Senior Member Rasputin's Avatar
    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,630
    در خيابان های پاريس با اکبر گنجی، فيلم گفتگوی VOA (صدای آمريکا) با گنجی، فايل wma
    Attached Files Attached Files




  4. #29
    Senior Member Rasputin's Avatar
    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,630
    شب گذشته شهر کلن و گروهی از ايرانيان کلن ميزبان اکبر گنجی روزنامه نگار ايرانی بود. اکبر گنجی روزنامه نگار ايرانی که بيش از ۶ سال از عمر خود را در زندان های جمهوری اسلامی ايران به سر برد بعد از آزادی به دعوت چندين ارگان اروپايی و همچنين انجمن جهانی مطبوعات و بنياد جهانی ناشران به خارج از کشور سفرکرد. انجمن جهانی مطبوعات و بنياد جهانی ناشران بعد از آزادی اکبر گنجی جايزه قلم طلايی سال ۲۰۰۶ را به وی اهدا کردند. شهرداری شهر فلورانس شهروندی افتخاری را به گنجی هديه کرد. همچنين فرمانداری فلورانس نيز بالاترين نشان افتخار فلورانس "درفش نقره ای" را به اکبر گنجی عطا کرد.

    حضور گنجی در شهر کلن برای ما ايرانيان بسيار ارزشمند بود. دراین جمع حضور فیلسوف معروف ایرانی دکتر آرامش دوستدار و همچنین دکتر محمدرضا نیکفر چشمگیر بود. اين ملاقات غير منتظره توسط بخشی از دوستداران اکبر گنجی به وسيله تلفن به يکديگر، شکل گرفت. با وجود کوتاهی زمان برای اطلاع به علاقه مندان گنجی برای ديدار با او تعداد قابل توجهی از ايرانيان در اين نشست حضور داشتند. اکبر گنجی بعد از ميزگرد مطبوعاتی که توسط راديو دويچه وله در شهر بن برگزار شد با چهره ای بسيار شاد و خندان به جمع ايرانيان کلن پيوست. با وجود شادابی و خندانی وی، نوعی رنج و درد زندان و شکنجه در چهره او نمايان بود. او خيلی حرف برای گفتن داشت و هنر خوبی هم برای گفتن حرف هايش داشت، طوری که شنونده از گفتار او اصلا احساس خستگی نمی کرد.

    اين نشست که صرفا برای ديدار گنجی با هم ميهنان بود به يک پرسش و پاسخ منتهی شد. ابتدا برخی از شرکت کنندگان سئوالاتی از ايشان کردند که او هم با کمال صداقت و خوشرويی به سئوالات جواب داد. سئوالات بيشتر در رابطه با چگونگی برخورد و نجات از وضعيت فعلی در ايران، همچنين قهرمان سازی و قهرمان پروری بود. گنجی پاسخ داد:

    "من هيچ گاه در مورد قهرمان صحبت نکردم و دفاع هم نمی کنم. قهرمان در همه جوامع وجود دارد در جوامع دمکراتيک قهرمانان چنان متفکر و متنوع هستند که به چشم نمی آيند مثل قهرمانانی که در عرصه ورزش، هنر، سياست و غيره دارند. ولی در جوامع غير دمکراتيک مثل جامعه ما، مردم به قهرمان به عنوان يک معجره گر و ناجی نگاه می کنند که اين خود ضد دمکراتيک هست." او در جايی ديگر افزود: "مشکل ما در دهه ۴۰ و ۵۰ اين بود که همه حرف ما روی مبارزه بود، روی پيکار و آرمان. در آن دوره به طور کلی انديشه و تئوری و فلسفه نفی می شد و حتی به نوعی حالتی تمسخرآميز داشت و همه چيز روی مبارزه خلاصه می شد و الآن درست برعکس شده، البته منظور من در ايران است، چون بخش عظيمی از اصلاح طلبان و روشنفکران ما الآن يک نوع عمل و مبارزه را نفی می کنند و معتقدند که بايد نشست و کار تئوری و فلسفی کرد. و اين دو در مقابل هم هستند آوانگارديسم قبل از انقلاب و اين بی عملی فعلی. يعنی ما هم به بصيرت نظری احتياج داريم و هم به جسارت و شجاعت عملی. اينها بايد با هم باشند. قبل از انقلاب که انديشه ای پشت آن عمل نبود و به اين جا ختم شد. اگر عملی متکی به يک نظر دموکراتيک نباشد نتيجه اش اين می شود که ما يک استبدادی را جايگزين استبدادی ديگری می کنيم و شايد هم بدتر از استبداد پيشين. اگر هم صرفا تئوری و نظر باشد که با حلوا حلوا دهن شيرين نمی شود."

    گنجی سپس اضافه کرد: "بايدی را که من اشاره می کنم و می گويم که آزادی، دمکراسی و حقوق بشر هزينه ای دارد به هيچ وجه "بايد" تجويزی و اخلاقی نيست بلکه يک "بايد" توصيفی است. مثلا ما می گوييم بايد راست گفت بايد دروغ نگوييم يا بايد دزدی نکنيم. اين ها بحث های اخلاقی است و بحث من اصلا بحث اخلاقی – ارزشی نيست، که آن هم در جای خود درست است. ما هيچ کالايی را در اين جهان مجانی به دست نمی آوريم، در عرصه اقتصاد، اگر لباس يا خانه و يا هر چه بخواهيم بايد هزينه بپردازيم ودر عرصه سياست هم اگر ما دمکراسی آزادی و حقوق بشر را با مسامحه کالا نام بگذاريم، بايد هزينه آن را بپردازيم. هر چيز هزينه خودش را دارد، برای رسيدن به آب بايد چاه کند و يا سد زد، که اين "بايد" يک "بايد" حقيقی است. در اين جا هم به همين صورت برای رسيدن به دمکراسی ، آزادی و حقوق بشر بايد هزينه ای پرداخت شود. اصلا بحث اين نيست که به کسی گفته شود بايد به دنبال آزادی و دمکراسی رفت؛ اگر کسی آزادی و دمکراسی هدفش هست برای اين بايد کارهايی انجام بدهد که به اين کارها ما "هزينه" می گوييم. اين "بايد" هم "بايد" حقيقی است و توصيه اخلاقی نيست. اين يک نکته و نکته دوم اين که به چند منظر می توان به دمکراسی، آزادی و حقوق بشر نگاه کرد. می توان بحثی فلسفی در اين مورد کرد، که در جای خود بايد اين بحث هم صورت بگيرد و می توان بحث و نگاه جامعه شناختی کرد. من در اين بحث نگاهم جامعه شناختی است و نه فلسفی. از منظر جامعه شناسی وقتی نگاه می کنيم جوامع را با همديگر مقايسه می کنيم و گقته می شود که پيش شرط های يک امر چه هست و چه چيزهايی لازم هست تا مثلا به فلان جا رسيد و يا فلان حادثه صورت بگيرد. يعنی وقتی فيلسوفانه به يک مسئله نگاه می کنيم نگاه پيشينه داريم، فيلسوف می تواند در خانه بنشيند و کاملا با عالم قطع ارتباط داشته باشد مثل ملاصدرا جهانی است بنشسته در گوشه ای، البته منظور من اين جا بيشتر فلسفه متافيزيک هست و نه فلسفه جديد. می توان اين طور بحث پيشينی کرد و هيچ اشکالی هم ندارد ولی بحث جامعه شناسی بحثی پسينه است و وقتی چيزی روی می دهد به آن نگاه می کنيم مثلا ما به انقلابات نگاه می کنيم و تحليل می کنيم که چه چيزی باعث شده که در کشوری انقلاب صورت بگيرد، جامعه شناس همه اين ها را گونه بندی می کند و می گويد که علل، اين ها هستند. در دمکراسی هم به همين صورت. جامعه شناس بررسی می کند که چگونه شد که اين کشورها به دمکراسی رسيدند و بعد توضيح می دهد که اين ها يک سری دلايل معرفت شناختی، يک سری علل اجتماعی و يک سری دلايل روان شناختی داشتند؛ که می گويند مجموع اين ها اگر در جوامعی به ميزان خاصی باشد منجر به دمکراسی می شود."





  5. #30
    Senior Member Rasputin's Avatar
    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,630
    Akbar Ganji is one of the most famous deserters of the Islamic Republic of Iran. He started his political activities when he was a teenager in the Islamist milieus, with whom he worked during and after the revolution of 1979 for the repressive organs of the regime -- the Revolutionary Guards and the Ministry of Islamic Culture and Guidance.

    As a functionary of the Iranian consulate in Istanbul, he was a colleague of brutal Manoocheher Mottaki, the Ahmadinejad’s foreign minister. The consulate was in this time a centre of Islamist terrorism against Iranian dissidents in Turkey.

    The flagrant and notorious degree of the brutality and political failures of the IRI has contributed to grow incertitude among some self-identified as reformers. The reformers or so-called the movement of second Khordad view their mission to be the revival of Khomeini’s path. Ganji started his opposition career by approaching to these people. Later, he distanced himself from them when he realised the clique could not reform the IRI.

    After being disappointed with any reform within the IRI, Ganji started his new struggles. Asan investigative journalist, he proved that the death of a few dissident was plotted by some IRI’s senior officials. Ganji had to bear a high price for his discovery -- his fabricated imprisonment was in fact the personal retaliation of these IRI’s officials, especially of the Supreme Leader, Khamenei.

    His revelations about political murders were positive. They had an impact on the political consciousness of the society to better know the real face of the IRI, especially denounced by one of its ex-devotees. The ruling class of the IRI could not compel Ganji express remorse on television. He resisted any psychological pressure. Ganji was released after 6 years, though under the IRI, many thousands leftistsand Mojaheds have been immediately executed for possessing or reading an “illegal” book.

    Ganji alleged that during his imprisonment, he had time to write a two parts pamphlet entitled “Manifesto for Republicanism” and smuggled them from his prison cell. It would be however difficult to imagine that as a prisoner of the brutal IRI, he could have convenient time and materials to write such intellectual writings. It seems to be more likely that his alleged Manifesto had been a reminder of his or their ideas when Ganji was working for the regime (eventually in the Ministry of Culture and Guidance). These previous ideas might have been modified, actualised and renamed as “Manifesto”.

    Ganji’s pompous Manifesto, which is a big number for him, is a collection of other thinkers. It dose not separate Ganji from his Islamist past. He had better off express his own ideas about Khomeini, Political Islam and the legitimacy of any form of Islamic regime instead of borrowing ideas from other thinkers.

    While Ganji boasts about the philosophy and values of human rights, his extensive quotations from Khomeini, his belief in his legitimacy and his long silence on the abominable crimes committed under and with direct order of Khomeini all remain as the little secrets of Ganji-phenomenon. These questions raise many looming questions about Ganji’s past and his political aims.

    It is true that no political figure in Iran today dares challenge the regime as openly as Ganji does. Nevertheless, the secular and democratic activists have been long executed or forced to leave the country. Ganji knows that he would have been already dead, if he had been considered by the IRI a “profane” leftist or a “hypocrite” Mojahed.

    For the average Iranians, who emotionally accept any protest against the hateful regime, Ganji is a hero of people. For Ganji’s brothers, who are still looking for reforms within the regime, he is too radical. They brotherly advise him that reality is too rough and unnecessary to be looked at. For people, who have the dream of having a secular and democratic Iran, expect Ganji initially break up with his Islamism and his Islamist fellows then truly give all information he knows about the all crimes of the IRI in any time. Other wise, he can keep passing his “Golden Pen” on Hajarian or on other IRI’s officials.

    Ganji is an intellectual of the generation of the post-Islamists. Like any Islamist, he was long trying to ignore the discrepancy between the experience of the IRI and the realities of the societies. He finally came to the conclusion that the IRI is not reformable and called it a “Sultanate”, but Ganji’s concept from democracy and secularism remains controversial.

    On his current trip, Ganji pushed recently a new courageous move; he finally condemned the prison-purge of sommer1987, but as a former functionary of the IRI, he gives no information about the culprits, collaborators, reasons and many more thousands crimes which have been systematically committed before this massacre.

    Ganji must now use the international tribune to clearly outline his position about Khomeini and Political Islam. It is time that he tells the whole truth about immoral crimes of the IRI in anytime before he refers to the Immananuel Kant’s moral or boasts about the values of human rights. It will be a grateful step from his part, if he namely presents the idea, culprits and circumstances of the political crimes under the direction of Khomeini.

    Ganji’s split personality characterises his phenomenon; his true face was more obvious before than today. For example:

    he rejects today any violence against the IRI, but both as a revolutionary guard and a functionary of the Ministry of Islamic Culture and Guidance, he was using and theorising violence against people,
    he is not today against a secular democracy, but he thinks of Khomeini as a saviour of Iran and as a guide of his thoughts,
    Ganji speaks of social justice, but he is an unconditional supporter of liberalisms.
    Ganji is not a product of secular and democratic movement, such a movement does not exist in Iran. Ganji-phenomenon is an inside product of any totalitarian regime

    This is due to the nature of totalitarian system that can always create insider dissidents.

    But for Ganji, as an offshoot of a revolution, the non-violence has another advantage. He cannot support a revolution or rebellion which is oriented to overthrow his ex-ideal state and consequently his own previous involvements. Therefore, he should look for a “velvet” or moderate political transformation in which his own past would not suddenly endanger his future. His fears from his controversial past make our ex-revolutionary guard so alien with the value of revolution that he prefers to forget that dissidents can displace or overthrow the established regime by broadly variable forms of struggle, including a revolution or even popular armed struggles.




  6. #31
    Senior Member Rasputin's Avatar
    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,630
    2

    Of course, dissidents with a revolutionary calibre are severely punished in Iran. Another hand, nobody wants bloodshed as uniquely revolutionary means. There are many models of struggles in anytime and anywhere. A categorical reject of revolution, as one of these logic models, is a reactionary dogma. The rejection is what any totalitarian regime wants too. A revolutionary opposition may more effectively challenge such a regime and the lack of it can leave the regime alone to massacre people, as it was the case under Stalin or Pol Pot. A totalitarian regime does not kill to only defend its existence; it kills also to impose its ideology and its way of life. In the case of the IRI, the totalitarian Islamic regime kills to impose its offensive Islamist ideology.

    But when Ganji says “I am against revolution and view myself as a reformist”, he implicitly means that he is against his people’s revolution to topple the IRI. Ganji knows that there are different ways to win freedom, but he stresses on his pacifist ways by holding on non-violent struggles. He should tell us in which side he will ultimately stand, if the angry people march though Tehran’s streets, revolting against the IRI.

    Ganji-phenomenon likes to argue that it is enough to change the present Iranian theocracy that rules. He knows that a radical change of the whole IRI carries risks for people like him. He knows that a revolutionary new regime in Iran is not against one or few Mullahs, but will sweep away all forms of Islamism.

    Today, in the Iranian opposition groups abroad, the current Ganji’s tour implicitly evokes the question of his possible role in an Iranian democratic movement. As I expressed myself in my previous articles, an Iranian democratic movement of course needs the organised structures and a solid leadership to topple the IRI and open the way for a democratically elected government. All freedom-loving Iranians are welcome to support such a movement. However, such a movement is supposed to be led by a purely secular leadership. Not only must the leaders be secular in act and idea, but also in background. Therefore, a bearded deserter of the IRI like Ganji cannot dream of becoming a position in the leadership.

    Furthermore, in a leadership of post-Islamic regime, there is no place for people like Hamid Karzai or a bearded Shiite PM (as in Iraq). Iranians will bring all relics of the IRI before an international courtfor their crimes or collaborations. Even if Ganji is not charged by such a court, forgiven because of his fight against some IRI’s officials, his collaboration with some other IRI’s officials will never be forgotten.

    This article is not against the person of Ganji. All Iranians respect his heroic fights against some IRI’s officials. However, I cannot imagine that a bearded ex-pasdar, who still quotes from Khomeini, is enough democrat and secular to become a leading position in a secular democratic movement. It is like saying that a secular person leads an Islamic movement!

    Ganji-phenomenon belongs to those dissidents whose aim is to change the government, but not the ruling class of the regime entirely. At the best, they like to impose some “harmless” changes on the established regime like a change or modification of the constitution, reducing the power or dissolving the supreme Leader“Sultan” and reforming the state institutions.

    At the best, Ganji can tell all the truth about all the crimes of the IRI in anytime under any condition, but Ganji-phenomenon is a product of the IRI and does not belong to the future leadership in Iran.




  7. #32
    Senior Member Rasputin's Avatar
    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,630
    http://www****anian.com/News/2006/July/PressRelease.pdf


    free-political-prisoners.net
    Hunger strike in New York July 14th to 16th, in front of the UN with Akbar Ganji




  8. #33
    Senior Member donsaeid's Avatar
    Join Date
    Nov 2005
    Location
    tahe motorkhoneye jahanam
    Posts
    27,274

    آقای گنجی عزيز!
    سلام!
    من اين نامه را از پستوی کيوسکم برايت مي*نويسم، اينجا زندان معاش منست و با اين که کليدش در دست منست اما نمي*توانم از آن بگريزم! همين که شنيدم "کلن" هستی خيلی خواهش و تمنا کردم تا بيايم و از نزديک ترا ببينم، اما نشد! من به دو پسرم حکم نمي*کنم، خواهش و تمنا مي*کنم و اين معنايش آنست که مختار و آزادند بگويند آری يا نه! هر بار که پيش آمده بايد دو روز زودتر بگويم تا برنامه ريزی کنند و من که بي*خبر نشسته بودم نزديکي*های چهار بعدازظهر فهميدم که هفت- هشت، کجا هستی که مي*توانم ترا ببينم، اين بود که نشد! پسرهايم هر دو دانشگاه مي*روند اما ترا نمي*شناسند و... اين درد شمشير مهاجرت است؛ در خانه*ات ترا نمي*شناسند!

    ترا به خاطر شجاعت*ات تحسين و تمجيد مي*کنند. من آن حرف*ها را بلد نيستم! آدم بايد معنی شجاعت را بداند تا تحسين و تمجيد بکند و من وقتی اين تحسين و تمجيد*ها را مي*شنوم اما مي*بينم، غالب اين آدم*ها که تحسين مي*کنند؛ در معنای آدم بودن*شان، همان قديم و سابق مانده*اند به اين نتيجه مي*رسم؛ تحسين و تمجيد مي*کنند تا خود را پنهان کنند! تا از نگاه به خود بگريزند! برترين شجاعت نگاه به خود و گفتگو با خود است و من از شجاعت شما الهام گرفته-ام.

    اصل مطلب و تمام حرف همان است که شما گفته و مي*گوئيد: يک جنبش وسيع دموکراسی خواهی در کشور وجود دارد اما هنوز سر ندارد، هنوز سخنگو ندارد، هنوز نمايندگی سياسی آن شکل نگرفته است. آری! وظيفه*ای که ما در برابر آن قرار داريم، تشکيل نهاد ملی نمايندگی اين جنبش است. من آن را جنبش دموکراسی و حقوق مدنی مردم ايران، باز شناخته*ام و چندان با آن مربوط و مرتبط*ام، که در اين دهسال اخير يک روزم بي*انديشه به آن نگذشته است و شايد از اينجاست که هيچگاه خود را آدم برون مرز احساس نکرده*ام. و شما بهتر از من مي*دانيد که اين ديگر شدن*هامان؛ که آن آدم سابق نيستيم، مولود پر خير و برکت همين جنبش است.

    نمي*خواهم از روی دست شما سياه مشق بنويسم و يا شرحی بنويسم از نکبت سياه حکومت دينی که بقول خود تو، با هر رقم*اش مخالفيم. در نامه به کسی که "تاريکخانه"*ها را کاويده و عاليجنابان "سرخ پوش" و "خاکستری عبا" را رسوای عام و خاص کرده، در اين باره*ها نوشتن تمرين مشق شب است. در تأئيد نوشتار و گفتارهاتان به اين يادآوری بسنده مي*کنم که صف آرائی حکومت و مردم به جائی رسيده که هر انديشه ورز و فعال سياسی بايد بداند که در برابر يک انتخاب قرار دارد! بايد مشخص کند در کدام سمت ايستاده است: در سمت حکومت يا در کنار مردم؟ انتخاب ما مردم و جنبش آنهاست و من در هر فرصتی تأکيد کرده*ام که پذيرش موجوديت جنبش دموکراسی و حقوق مدنی مردم ايران و پايبندی به اهداف و خواست*های آن شالوده*ی همبستگی ملی و بنياد استوار برای اتحاد آزاديخواهان ايران است.

    اکبر عزيز!
    من فرض را بر اين گذاشته*ام که تو با فکر و ذکرهای من آشنائی داری و مرا در "نشست برلين" و "نشست لندن"، ديده و بجا آورده*ای! همين ديروز خواندم که گفتی اگر حکومت هر چه زودتر اسانلو، جهانبگلو و مهندس خوئينی را آزاد نکند، اعتصاب غذای جهانی را سازمان خواهی داد. خوب است و من در اينجا در کنار تو خواهم بود اما بيشترين تمرکز انديشه و جسارت را بايد روی اقدامی به عرصه آوريم که يک ملت را آزاد مي*کند. تلاش در راه ايجاد يک محور اعتماد و همبستگی ملي، پيمودن استوار راهی که بر پايه خواست مشترک رفع حکومت دينی و استقرار دموکراسی در ايران، همه*ی آزاديخواهان ايران را، از هر نحله و سيره ای که هستند و با هر سابقه و پيشينه ای که از سر گذرانده- اند، فشرده و متحد مي*کند، در رأس مسئوليت ميهنی و مدنی ما قرار دارد و من ديدم و تجربه کردم که گام نهادن در اين راه برترين شجاعت را طلب مي*کند!

    نبرد ملت ايران عليه حکومت ديني، نبرد مشروطه است عليه مشروعه! انقلاب مشروطيت را همين بستر به انقلاب اسلامی دوخت و مي*خواهم به تو بگويم که اين "مشروعه" در يکا يک ما ريشه وتبار دارد و هيچ فرق هم نمي*کند دينمدار هستيم يا آتئيست؛ شکست دادن مشروعه در حيات سياسی امروز ايران وقتی ميسر مي*شود که در درون خود از آن بگسليم و آن را شکست دهيم! از نشانه*های حضور مشروعه در درون ما بلای خويشاوند انديشی و خودی و غير خودی پنداري*های ماست! هنوز که هنوز است بسياری مدعيان نفهميده- اند که رفتن تو تا آستان مرگ سقراطي، جستجوی در خود و ديگران بوده برای يافتن انسان ايرانی در مقام فرد. نفهميده اند اين حرف*ها که در "صدای آلمان" گفتی که: "آقا... همديگر را در تفاوتی که با همديگر داريم برسميت بشناسيم"، سوغات همان جستجو در آستان مرگ سقراطی است! " گام*های بلندی بر داشته ايم" اما "هنوز فاصله*هاست". نکته اين است که اين فاصله*ها را اعتياد ما به ساختن شرايع از اعتقاد و آرمان سياسی ساخته و پرداخته است. ما قربانی مقدس کردن*های خودمان هستيم، يک تمايل نيرومندی در ماست به وجاهت قدسی بخشيدن به سياست! اگر بگوئی من که پاسبان پسرم همان حق و حقوق را دارم که "شاهزاده"، کفر گفته*ای! هنوز مدعي*ترين جمهوريخواهان به اصطلاح "اصلاح طلب"؛ کسانی هستند که ايران را فقط برای جمهوريخواهان مي*خواهند. من بعنوان يک جمهوريخواه و آدمی که در "چپ" ايران منزل دارد و در نهضت خود صاحب اصل و نسب است؛ اعتقادم اين است؛ "ايران برای همه ايرانيان" و فکر و ذکرم برای مردم و ميهن*ام اين است که آقا! مسأله*ی امروز ايران، جمهوری يا پادشاهی مشروطه نيست، مشکل ايران حکومت دينی و مسأله*ی امروز ايران دموکراسی است، راه ما هم راه مسالمت و عدم خشونت و رويگردانی از ويرانگری و خون و خونخواهی است، شکل نظام سياسی را موکول کنيم به رأی ملت ايران در يک رفراندم آزاد و دموکراتيک که روز برگزاری-اش دير و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. مي*دانی جواب-شان چيست؟ مي*گويند اين اتحاد نتيجه-اش معلوم نيست، از نتيجه اش مي*ترسند! "نقشه" مي*کشند چه جوری مانع شوند و خراب-اش کنند. دموکراسی بازی است با نتايج نا معلوم. کسی که اين بازی را با نتيجه*ی دلخواه خود مي*پذيرد و در آن شرکت مي*کند، مستبدی است که لباس دموکراسی به تن کرده! او دموکراسی نمي*خواهد، مي*خواهد ميخ استبداد خود-اش را بکوبد! راست نمي*گويم؟

    برادر عزيز!
    شنيدم در کلن در جمع کوچکی که بودی صلاح و مشورت خواستی در باره امکان ديدار با "بوش" و خانم "رايس". شنيدم گفتند "جايز نيست"! بعضی اظهار نظرها آن اندازه ترسيده و با "روح زمان" بيگانه است که مپرس! چه عيبی دارد گنجی برود و با يک طرف اصلی مناقشه*ی خطرناک و بکلی بيگانه با منافع ملت و ميهن ما، که جنون قدرت پرستی خامنه ای آن را به راه انداخته و مترسکی بنام احمدی نژاد آن را جار مي*زند، بله! با موثرترين مقام*های دنيای امروز بنشيند و به آنها حرف دل مردم ما را بگويد؛ به آنها بگويد حرف*های حکومت کنندگان حرف*های قاطبه*ی مردم ايران نيست. به آنها بگويد ملت ايران از جنگ بيزار است و صلح را دوست دارد؛ نه سلاح اتمی مي*خواهد و نه اصولا" طبق نظر کارشناسان بی طرف، اين هزينه*ی هنگفت و ريخت و پاش با سرمايه ا*ی که به ملت تعلق دارد، به سود کشور و در مسير پاسخگوئی به نياز*های جامعه*ی ايران است. چه عيبی دارد گنجی به "بوش" و خانم "رايس" بگويد مردم ما دوستی با ملت امريکا و دولت امريکا، دوستی با همه*ی ملل و دول دنيا را مي*خواهند که با احترام متقابل به استقلا ل و منافع ملی يکديگر و در چهارچوب حقوق بين الملل، در جهانی صلح آميز زندگی کنند و جامعه و جهانی عادلانه تر بسازند. چه اشکالی دارد که گنجی با آنها بنشيند و به آنها بگويد: عراق آينه*ی عبرت است، در آن بنگريم؛ دنيا خانه مشترک ماست، آتش که گرفت همه*ی ما مي*سوزيم! به "بوش" و "رايس" بگويد: " آب را گل نکنيم! ".

    بيست روز پيش بود، امريکا و چکسلواکی در نزديک شهر ما، در Gelsen***chen مسابقه داشتند. جوان*های ما با پرچم ايران بر دوش- بی اسم الله و بی نقش شير و خورشيد- با هلهله ای که تمام شهرهای دنيا را پر کرده، کفش و کلاه کردند و رفتند که مسابقه را تماشا کنند. وقتی آمدند به من گفتند؛ اتفاق شاد و شيرينی آنجا پيش آمد: جوان*های ايرانی و جوان*های امريکائی همديگر را پيدا کردند، با يکديگر گپ زدند، با يکديگر دوست شدند و همانجا يک قرار داد صلح و دوستی امضاء کردند! من چشم اميدم به جوان*های ماست، چرا از آنها نيآموزيم؟

    آقای گنجی جان!
    می خواستم يک نامه*ی کوتاه بنويسم ولی مثل اين که دارد دراز مي*شود! گفتم: " در دل دوست بهر حيله رهی بايد کرد!"، هر چند حيله ای در کارم نيست. برايت سلامت، نبرد*های بزرگ و شادکامي*های درخشان آرزو مي*کنم. خوشا به سعاد ت تو! يک چيز ديگر: جانبازي*های تو؛ عطر قهرمانی نسل روزگار مرا دارد! ما مرگ را به کفايت تحقير کرده*ايم، از خودت مواظبت بکن.
    حسن ختام نامه*ام را با نام پيروزی آفرين خانم معصومه شفيعی آذين مي*بندم. نام تو با حرمت است اما حرمت او در جانم افزون از حرمت توست. در اين لحظه که اين کلمات را مي*نويسم همان حسی در من در حال سر بر افراشتن است که آن شب مرا در بر گرفت! وقتی خبر پايان اعتصاب غذای ترا از قول همسرت شنيدم، " به ميمنت پايان اعتصاب غذای گنجی"، شاد باشی نوشتم و در سطرهای آخرين بود که اين حس در من سرافراشت:

    " گنجی آن چه را که در بضاعت داشت در راه خدمت به جنبش دموکراسی ايران در ميانه گذاشت و شايسته است که در شادنوش سلامت او ، نام وی را در مقام خدمتگزار دموکراسی به قاب خاطر بگيريم. اما... اما پر فروغ ترين شادباش*ها، بی شائبه ترين احترام*هابه انسان خدمتگزار دموکراسی زيبنده نام ديگری است: خانم معصومه شفيعي، همسر و هم پيمان و همرزم گنجی... بانوی جنبش دموکراسی ايران!"

    سلام و ارادت مخلصانه*ی مرا به او برسان، بهترين و رفيقانه ترين آرزوهايم را به پيشگاهش تقديم مي*کنم.
    قربان شما
    Last edited by donsaeid; 07-16-2006 at 03:29 AM.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

  9. #34
    Senior Member donsaeid's Avatar
    Join Date
    Nov 2005
    Location
    tahe motorkhoneye jahanam
    Posts
    27,274
    تير. يکی از وابستگان سازمان اکثريت فدايی ادعا کرد گنجی خواهان ديدار بوش و خانم رايس شده است.
    روشنگری. جمشيد طاهری پور که با سازمان اکثريت فدايی کار ميکرد در مقاله ای ادعا کرد اکبر گنجی در محفلی در کلن برای ديدار با جرج بوش و کندوليزا رايس ,صلاح و مشورت , خواسته و پاسخ شنيده مصلحت نيست:
    "برادر عزيز!
    شنيدم در کلن در جمع کوچکی که بودی صلاح و مشورت خواستی در باره امکان ديدار با "بوش" و خانم "رايس". شنيدم گفتند "جايز نيست"! بعضی اظهار نظرها آن اندازه ترسيده و با "روح زمان" بيگانه است که مپرس! چه عيبی دارد گنجی برود.."

    سازمان اکثريت جناحی از سازمان فدايی بود که در دوره بعد از انقلاب با رژيم جمهوری اسلامی همکاری کرد. در دوره کنونی شامل گروه های متفاوتی است. برخی از اعضا و گروه های آن با اصلاح طلبان رژيم برخی با سلطنت يا با گروه هايی که آمريکا اسپانسور آنهاست و يا بطور توامان با بعضی از دسته جات فوق همکاری نموده و در نشست های آن ها شرکت ميکنند.
    اکبر گنجی در مورد اين ادعا واکنشی نشان نداد. اما در يکی از نخستين مصاحبه هايی که او بعد از خروج از کشور صورت داد گفته بود رابطه شهروند با دولت های خارجی را تاييد نمی کند و اگر مذاکره ای بخواهد صورت بگيرد دولت ها بايد با هم بکنند. او همچنين شرکت در ,هر نوع پروژه ای را که به نوعی وصل به خارج باشد, رد کرده بود. گنجی در نشست های خارج بر جمهوری خواهی خود تاکيد کرده و چندين بار از سلطنت انتقاد کرده است.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

  10. #35
    Senior Member donsaeid's Avatar
    Join Date
    Nov 2005
    Location
    tahe motorkhoneye jahanam
    Posts
    27,274
    نارضايی رسانه های نومحافظه کار از احتمال ديدار اکبر گنجی و نوام چامسکی
    *محافل نئوکان برای اين که او را تحت تبعيت خود در آورند، از ترکيب فشار و حمايت بطور متعادل استفاده ميکنند.

    روشنگری. اعتصاب غذای سه روزه پيشنهادی از سوی اکبر گنجی از ديروز آغاز شده است. وی ديروز به بی بی سی گفت که امروز - شنبه و فردا يکشنبه - در مقابل دفتر سازمان ملل متحد در شهر نيويورک به اعتصاب غذای خود که آب و مايعات را شامل نمی شود، ادامه می دهد". از سوی ديگر در حالی که اعتصاب غذا آغاز شده است, رسانه ها از احتمال ديدار وی با نوام چامسکی خبر دادند.

    نشنال رويو آن لاين( NRO Nationalreview Online) که يکی از پايگاه های رسانه ای نئوکان هاست در واکنش به خبر ملاقات احتمالی اکبر گنجی با نوام چامسکی خشم خود را بازتاب داد و به شيوه رايج رسانه های نئوکان به شدت به چامسکی حمله کرد. اين رسانه از قول يکی از نويسندگان معتمد خود نوشت , چامسکی يکی از 101 پروفسور بسيار خطرناک آمريکاست او به خاطر خصلت ضد آمريکايی اش شهرت دارد, و در اين مورد به سخنان چامسکی اشاره می کند که نوشته است: "هرقدر شرير در جهان وجود داشته باشد، ايالات متحده را بايد به خاطر آن سرزنش کرد."
    روشن است که اشاره چامسکی به دولت آمريکاست و نه مردم آمريکا و او بارها در سخنرانی های خود در توضيح خوش بينی خود به مردم آمريکا و دلسرد نشدن از مبارزه طولانی اش گفته است: من هم اگر به جای مردم بودم و اين همه اطلاعات نادرست به من ميدادند و آن ها را باور ميکردم، آدم صالحی نبودم اگر مثل مردم موضع نمی گرفتم. چامسکی در عين حال تاکيد کرد که عليرغم اين، حقيقت بطور مداوم بر دروغ پيروز شده است و مردم امروز آمريکا آن نيستند که 40 سال پيش بودند.
    نشنال رويو همچنين به اين سخن چامسکی اشاره کرده است که "همه روسای جمهور آمريکا بعد از جنگ دوم يا آشکارا جنايتکار جنگی بوده اند يا با جنايات جنگی آلوده شده اند."

    نشنال رويو در ادامه به مانيفست گنجی اشاره کرده که در آن از نظرات پوپر و جامعه باز آن دفاع شده است،و سپس اضافه ميکند يک نفر بايد به گنجی بگويد پروفسورچامسکی با نئو نازی ها مرتبط است و از پولپوت دفاع کرده است. نشنال رويو سپس به گنجی حکم ميکند: گنجی بايد چامسکی را که بيش از همه آکادميسين های آمريکا از جامعه بسته دفاع کرده، محکوم کند.

    نشنال رويو آن لاين يکی از بازوهای شبکه نئوکان ها و مرتبط با نشريه نيويورک سان است و اين مجموعه در آمريکا به شدت به ,ليبراليسم, به عنوان ,خط شيطان, حمله ميکنند و از مذهبی کردن جامعه و تحميل عقايد دينی بر جامعه از جمله در آموزش و حقوق زنان با استفاده از اهرم قدرت دولتی دفاع می کنند و به کمک دولت بوش و منابع قدرتی که در ايالات مختلف آمريکا به دست آورده اند اين سياست را بخشا پياده کرده اند.

    نشريه نيويورک سان مورخ 11 ژولای هم در گزارشی به قلم الای ليک با پرداختن به احتمال ديدار گنجی با چامسکی, امضای طومار حمايت از آزادی گنجی توسط چامسکی را با سفر چامسکی به جنوب لبنان قرينه سازی کرد. نيويورک سان با متناقض دانستن حمايت از گنجی و ديدار با حزب الله به انتقاد بنفشه زند بوزايی يکی از ايرانيانی که در ارتباط با محافل نئوکان قرار دارد اشاره می کند و از قول او می نويسند که "گنجی در ايران بوده و مجبور نبوده با چامسکی زندگی بکند و نمی داند آدم هايی مثل چامسکی چه می کنند. او به چامسکی به عنوان يک قهرمان نگاه می کند اما چنين قهرمانی وجود ندارد."
    نيويورک سان سپس به حمايت از امير عباس فخرآور می پردازد که زمانی از فعالين دانشجويی بود و پس از فرار بلافاصله با ريچارد پرل معروف به "شاهزاده تاريکی" نئوکان ها تماس گرفت و خود را از نمايندگان جنبش دانشجويی ايران معرفی کرد که اخيرا به خاطر سواستفاده از ارتباطش با احمد باطبی مورد انتقاد باطبی قرار گرفت. نيويورک سان نوشت که کارمندان دستگاه ديک چينی برای ملاقات با فخرآور برنامه ريزی می کنند و اضافه کرد که فخرآور فعال دانشجويی است "که در ماه مه گذشته به واشنگتن آمد و از آن به بعد برای انستيوی امريکن اينترپرايز و مقامات وزارت امور خارجه خلاصه گزارش !(breief ) تهيه می کند."

    رسانه های خارجی زبان فارسی و نومحافظه کاران ايرانی برعکس نسبت به ملاقات آنتونی گيدنز جامعه شناس انگليسی واکنش منفی نشان ندادند. گيدنز مشاور تونی بلر و واضع نظريه ,راه سوم," اوست که به چرخش کامل و محافظه کارانه حزب کارگر انگليس انجاميد. گيدنز بادفاع از تئوری ,هويت, ها يکی از نزديک ترين جامعه شناسان به روشنفکرانی است که در دهه 60 جناح مقابل محمد مختاری را تشکيل ميدادند و سرانجام به روشنفکران دو خردادی استحاله يافتند و نظريه اصلاحات را مطرح کردند. گنجی خود از جمله آنان بود ولی بعد در حوزه سياسی از آن ها فاصله گرفت و از دمکراسی کامل در ايران دفاع کرد. در مسايل بين المللی نظراتی که اکبر گنجی در حوزه نظری بيان داشته فاقد انسجام منطقی است و ترکيبی از نظرات متضاد است.در حوزه سياست خارجی هنوز گرايشات گنجی کاملا روشن نيست. او با جنگ و مداخله نظامی مخالفت کرده، در برخی مصاحبه ها هرنوع رابطه با پروژه های خارجی را رد کرده است. همين امر و تاکيد او بر جمهوری خواهي، به موج گسترده حملات سلطنت طلبان و نيز برخی از محافل وابسته به خارجی را موجب شده است. در همين حال برخی ديگر از عناصری که در ارتباط با نهادهای آمريکا فعاليت ميکنند از اعتصاب غذای او حمايت کرده اند. ظاهرا به نظر ميرسد محافل نئوکان برای اين که او را تحت تبعيت خود در آورند، از ترکيب فشار و حمايت بطور متعادل استفاده ميکنند.
    گنجی همچنين با ايرنه خان مسوول عفو بين الملل ملاقات کرد. ايرنه خان بنابر وظيفه خود در عفو بين الملل با نقض حقوق بشر در کشورها و زندانی کردن اشخاص به خاطر عقايدشان به شدت مخالفت ميکند و در ملاقات با گنجی نيز جمهوری اسلامی را به خاطر زندانی کردن افراد به جرم عقايد سياسی شان شديدا محکوم کرد و خواهان آزادی سه زندانی که گنجی در اعتصاب غذای خود نامبرده و کليه زندانيان سياسی شد. خانم خان از جمله شخصيت هايی است که زير ضرب مقامات دولت آمريکا قرار دارد و مقامات آمريکايی و محافل نئو کان به مواضع او در سخنرانی ها و مصاحبه ها حمله ميکنند. عفو بين المللی بعد از ملاقات ايرنه خان با آقای گنجی مجددا بيانيه ای در تاريخ 12 جولای در برای آزادی سه زندانی صادر کرد که آن را ميتوان در سايت عفو بين الملل مطالعه کرد.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

  11. #36
    Senior Member donsaeid's Avatar
    Join Date
    Nov 2005
    Location
    tahe motorkhoneye jahanam
    Posts
    27,274
    گنجی, نومحافظه کاران و تبليغ يک رسوايی
    *مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی و دفاع از دمکراسی در ايران، حتی در آمريکا هم برای ايرانی بويژه ايرانيانی که شهرتی دارند، مجانی نيست و بايد آماده پرداخت بهای آن بود.


    روشنگری. راديو آلمان در گزارشی به شرح ,مشکلات اعتصاب غذای اکبر گنجی در آمريکا, پرداخته است. اين گزارش بطور تلويحی آقای گنجی را به همکاری با نومحافظه کاران آمريکايی تشويق ميکند. اين در حالی است که کسانی که بعد از خروج از کشور تحت حمايت نومحافظه کارانی چون ريچارد پرل و انستيتوی اينترپرايز قرار گرفتند، به سرعت بی آبرو شدند و موقعيتی در ميان اپوزيسيون آزاديخواه و مستقل ايران ندارند. اساسا تحليل برخی ها، از هدف جمهوری اسلامی مبنی بر پذيرش اجازه خروج گنجی اين است که رژيم در نظر دارد گنجی با پيوستن به نو محافظه کاران، هوادارانی را که به خاطر مقاومت در زندان به دست آورده بود از دست بدهد. اين ضربه البته نسبت به مخالفت کنونی سلطنت طلبان با او بسيار کاری تر و برای جمهوری اسلامی بسيار مفيدتر است .

    صدای آلمان در گزارش خود که ظاهرا به قصد بررسی مشکلات موجود بر سر راه موفقيت اعتصاب غذای پيشنهادی اکبر گنجی در آمريکا مطرح شده چنين وانمود کرده است تنها کسانی با ائتلاف با نومحافظه کاران آمريکا مخالفند که اصلاح طلب اند و خواهان مبارزه راديکال با رژيم نيستند و مخالفت با سياست آمريکا را ارجح بر مبارزه با رژيم ميدانند. اين تفسيری کاملا وارونه است و واقعيت اين است که آن دسته از مخالفان رژيم که مدافع دمکراسی هستند، 28 سال است برای سرنگونی رژيم تلاش ميکنند و درعين حال با سياست های استعماری آمريکا مخالفت کرده و بسياری از آن ها مداخلات ويرانگر آمريکا را يکی از مهم ترين عوامل دوام رژيم اسلامی در ايران ميدانند.

    برعکس اکثريت قاطع کسانی که دور نئو کان ها جمع شده اند و از جمله ياران قبلی خود آقای گنجي، نيروهايی بودند که تا همين چند سال پيش مبارزه با سرنگونی را به تمسخر گرفته و حتی جنايت می خواندند و خود يا طرفدار استحاله يا طرفدار اصلاح رژيم بودند. در اين مورد کافی است از کسانی که در خدمت نومحافظه کاران آمريکا در آمده اند ليست اسامی تهيه شود و مواضع آن ها در گذشته بررسی شود. البته سلطنت طلبان مستثنا هستند که علت آن هم معلوم است و آن ها رژيم را از آغازرقيب خود ميدانستند.
    تعدادی از اصلاح طلبان قديمی هم برهمان مواضع ديروز مانده اند و عمدتا در آمريکا جمع اند که گزارش راديو آلمان به بهانه سازشکاری آن ها، عملامبارزه مستقل برای آزادی را ناديده گرفته و تلويحا پيش پای آقای گنجی يک دوراهی گذاشته است: يا با نومحافظه کاران و ,ستادهای فکری مبلغ تغيير رژيم, و ,هم فکران پيشين خود, که گويا يک تعهد اخلاقی هم در برابر آن ها,که برايش فداکاری بسيار کرده اند, دارد، يا با کسانی که در ايران و خارج سازش با رژيم را تبليغ ميکنند و آنها هم همان دين را به گردن گنجی دارند و بنابراين او در برابر يک ,انتخاب اخلاقی دردناک, قرار گرفته است. اين هم يکی از مشخصات رشته ای از ادبيات سياسی دوره کنونی است که معامله را وارد مبارزه آزاديخواهانه کرده است و بر اساس آن کسانی که وارد مبارزه ميشوند بايد به جای اصول چشم شان به وام هايی که گرفته يا داده شده باشد و در وقت مقرر اصل را با بهره ی آن بستانند يا پس بدهند.

    آقای کلانتری گزارشگرصدای آلمان همچنين از دمکراسی آمريکا تعريفی داده است که با قرينه قراردادن به خواننده القاء ميشود که دمکراسی آمريکا از درون ,ستادهای فکری مبلغ تغيير رژيم, در آمريکا در آمده يا محافظت ميشود.خوب است آقای کلانتری که به عنوان وابسته مطبوعاتی يک راديو دولتی در آمريکا به ناگزير موظفند اطلاعات زيادی در مورد اين ستادهای فکری داشته باشند، ليستی از اسامی اين ستادها و آدم های اداره کننده آن ها بدهند تا معلوم شود آيا اين ها از دمکراسی آمريکا و قانون اساسی آمريکا دفاع می کنند يا بزرگ ترين دشمنان آن هستند. بلايی که اين دستگاه های قدرت و بيش از همه همين نومحافظه کاران بر سر دمکراسی آورده اند، اگر بطور نسبی در نظر بگيريم از آفت جمهوری اسلامی برای دمکراسی چيزی کم ندارد. آقای کلانتری به عنوان يک روزنامه نگار حتما خبردارند در همين هفته های اخير اعلام شد برگزاری مراسم ,سال داروين, در 2008 ,يا?2009, که به مناسبت 200 امين سال تولد داروين و 150 امين سال انتشار کتاب تعيين کننده او در تکامل توسط يونسکو برگزيده شده است، در آمريکا با دشواری های جدی روبروست و حتی غير ممکن به نظر ميرسد. علت آن فعاليت همين ,ستادهای فکری, وابسته به قدرت و تبليغ نظريه خلقت Creationism توسط آن هاست که ضديت باتفکر علمی را در جامعه آمريکا به حدی رسوخ داده اند که خامنه ای و جنتی حتی خوابش را هم برای جامعه ايران نمی توانند ببينند ونظريه خلقتی که دستگاه قدرت و لابی ها و ستادهای نومحافظه کاری تبليغ می کنند چيزی است که دادگاه عالی آمريکا در سال 1987 آنرانقض پاراگراف اصلی قانون اساسی آمريکا Establishment Clause of the First Amendment خواند. اين ستادها، لابی خدايان زور و زر و اکنون حاکم بر کاخ سفيد، در سطحی به قوانين مدنی در آمريکا يورش برده اند که ليبرال های آمريکا از يک دوره جديد مک کارتيسم صحبت می کنند. و آری اين دولت آمريکاست که با قانون اساسی آمريکاو روح آن می جنگد. آقای جرج دبليو بوش اگر نمی تواند مستقيما دستور بدهد دختران و زنان آمريکايی کمر بند عفت ببندند و يا نمی تواند مثل خامنه ای دستور سنگسار زنان را بدهد، در عوض مستقيما 300 ميليون دلار از بودجه دولت آمريکا بر ميدارد و در اختيار سازماندهی جنبش به شدت ارتجاعی حفظ بکارت ميگذارد و برای مغزشويی جوانان فيلم تهيه ميکند و ميسيون ميفرستد؟ آيا کسی که مدعی است از طريق ائتلاف با اين ها می خواهد از سکولاريسم و جامعه مدنی در ايران و حقوق زن ايرانی دفاع کند، و با امثال پاتريک کلاوسون ميتينگ ميگذارد، خودش را مسخره کرده است يا مخاطبين اش را؟

    اما اگر اين بخش از حملات دستگاه قدرت و لابی ها و ستادهای فکری آن فقط به آمريکايی ها مربوط باشد، که به علت موقعيت ايالات متحده در جهان مطلقا چنين نيست، حمله آنها به حقوق مردم جهان در همه حوزه ها از محيط زيست گرفته تانهادهای بين المللی مثل سازمان ملل و موسسات وابسته به آن تا بويژه، بويژه، حقوق ملی مردم کشورها دقيقا به ما مربوط است. و موضوع اين است که حق تعيين سرنوشت مردم کشور ما کانون تهاجم دولت بوش و موضوع اصلی فعاليت ستادهايی است که آقای کلانتری نام برده اند و هيچکس نمی تواند مدعی شود که برای دمکراسی در ايران مبارزه ميکند و همزمان با تلاش برای سرنگونی جمهوری اسلامي، دخالت نظامي، و دخالت سياسی دولت آمريکا و لابی ها و ستادهای فکری اش را محکوم نکند.

    در گزارش آقای کلانتری همچنين از برخورد دستگاه قدرت و رسانه های وابسته به آن در آمريکابا نوام چامسکی و ادوارد سعيد تصوير بسيار نادرستی داده شده است.
    اولا, دولت آمريکا دولت آزادی هاست، اما اين معروف است که از آزادی های سياسی در اين کشور، برخلاف اروپا، کسانی مثل چامسکی و سعيد استفاده ميکنند که با چنگ و دندان و با تحمل مشکلات بسيار با دستگاه قدرت،پول و رسانه های آن در می افتند و همان ها هم هستند که بيش از همه از اين آزادی ها و از قانون اساسی آمريکا محافظت می کنند،وگرنه اگر به ميل دستگاه قدرت و ستادهافکری مبلغ تغيير رژيم و مايکل لدين ها و مايکل روبين هاو دانيل پايپزها، ريچارد پرل هاو ديک و اليزابت چنی ها و پاتريک کلاسون ها، الای ليک ها و کشيش مون هاو،و.. بود که اين جمله مشهور از جرج بوش خود به حدکافی گوياست:, اگر آمريکا ديکتاتوری بود کارها يک دنيا راحت تر ميشد,.

    ثانيا, برخورد دستگاه قدرت و رسانه های مدافع آن با اين هردو متفکر که بنابر ارزيابی معتبرترين مجامع علمی جهان از افتخارات برجسته آمريکا در قرن 20 محسوب ميشوند، به شدت زشت،زبونانه و سرکوبکرانه بود و هست. در مورد دفتر قرنطينه شده ی ادوارد سعيد در دانشگاه و رنج های او از قرنطينه کنندگان بسيار نوشته اند. اين بخشی از مبارزه قهرمانانه ادوارد سعيد است که در شرايط يک محاصره موحش شجاعانه ايستاد، نوشت و حتی يک گام از مبارزه خود عقب ننشست. کسانی که دستی در مبارزه دارند ميدانند چه بسا زندان کشيدن، شکنجه شدن، حتی تقبل مرگ در يک رژيم استبدادی بسيار آسانتر است از زيستن و مبارزه کردن در شرايط قرنطينه و فشار يک دستگاه مخوف قدرت، از مقاومت کردن در برابر جاذبه های قدرت و ثروت و حمايت آنها، از برخلاف موج رفتن و از همه امتيازاتی که موج سواری در مقابل شما ميگذارد صرفنظر کردن. در همين چند دهه توفانی در ايران ديده ايم چه بسا زندانيانی که در زمان شاه يا شيخ شجاعانه در برابر دستگاه استبداد مقاومت کردند ولی امتيازات حقير زندگی که در شرايط آزادی دربرابرشان گذاشته شد به سرعت آن ها را از پای انداخت.

    اين شجاعت اخلاقی و تعهد انسانی والای ادوارد سعيد بود که قرنطينه را بی اثر ميکرد، و اين قرنطينه را انبوه جوانان و محصلانی می شکستند که هم اکنون نيز با نو محافظه کاران حاکم و برای حفظ دمکراسی در آمريکا مبارزه ميکنند. با وجود اين کريستوفر هيچينز يکی از اداره کنندگان همان ستادهای فکری که اکنون با ايرانی های وابسته همکاری ميکند اکثريت اين دانشجويان و جوانان را دخترانی خواند که شيفته جاذبه سکسی سعيد شده اند و آن ها را با تروريست هايی که به عشق هم خوابگی با حوريان در بهشت به عمليات انتحاری دست ميزنند مقايسه کرد! اين هم از اخلاق محافظه کاران و نئو کان ها وستادهای فکری شان.

    در مورد چامسکی کافی است به ياد بياوريم کسی که بيش از 30 کتاب فقط در مورد مسايل بين المللی و سياست خارجی آمريکا نوشته که اغلب آن ها در ليست Best seller های آمريکاست و به اغلب زبان های خارجی ترجمه شده است، کسی که يک نظريه پرداز مولف است و در دانشگاه های اروپا برای بحث در موردنظرياتش دوره اختصاص ميدهند، مراکز عمده آکادميک و دانشگاه های آمريکا، حتی يکی از کتاب های او را در ليست نقد Review خود نگذاشته اند! کسانی که ساختار مراکز دانشگاهی را می شناسند خوب ميدانند اين يعنی چه. حتی در سطح روابط عمومی که قوانين خاص خود را دارد و هرنوع وسيله ارتباط جمعی در دمکراسی ها با هر نوع گرايشی معمولا نمی تواند به آراء مردم حداقل به عنوان ,مشتری, بی توجه بماند،دستگاه زور و دلار تمام توانايی خود را برای سرکوب و نرسانيدن صدای او به مردم به کار می برد. اين قابل توجه است مردی که زبان های کامپيوتری بر پايه تئوری زبانی او تدوين شده است وحتی مخالفانش او را به عنوان بزرگ ترين زبان شناس قربان 20 به رسميت ميشناسند و مردی که در نظر سنجی های منابع رسمی مردم او را به عنوان بزرگ ترين روشنفکر قرن انتخاب کردند، حتی به عنوان مخالف به بحث های و ميزگردها در رسانه هايی مثل سی ان ان و ان بی سی و سی بی است، فراخوانده نمی شود و در موارد معدودی که اين کار را کرده اند آنقدر افتضاح بار آورده اند که مايه آبرو ريزی و تمسخر شده است. اما يک بار ديگر، قدرت اخلاق، بر اين دستگاه جهنمی حذف و فشار پيروز شده است. حال چامسکی و سعيد و يا سيمور هرش کسانی هستند که شهرت جهانی دارند و شکستن آن ها آسان نبود. دستگاه نومحافظه کاری آن ها را که از چنين اتوريته ای برخوردار نيستند با بيرحمی زيرپای خود له ميکند. آيا برای خانم مری ميپز به جرم پخش عکس های ابوغريبدر برنامه ای که خودشان اجازه آن را داده بودند، پاپوش درست نکردند و او را بيرون نيانداختند؟
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

  12. #37
    Senior Member donsaeid's Avatar
    Join Date
    Nov 2005
    Location
    tahe motorkhoneye jahanam
    Posts
    27,274
    * در همين ماجرای لابی اسرائيل جوزف ماساد محقق مسايل خاورميانه نگفت خطر اخراج را به جان ميخرد و نظرش را می نويسد و حالا کار اخراج او دارد به سرانجام ميرسد. چرا پروفسور جان ميرشهايمرکه مدرس معتبر سياست خارجی آمريکا در دانشگاه شيکاگوست جزوه اخيرش را که در دفاع از قانون اساسی آمريکا و استقلال سياست خارجی آن است نه دردانشگاه خودش بلکه در انگلستان چاپ کرد و بعد هم مرخصی گرفت و از آمريکا رفت تا تهاجم نفس گيری را که بلافاصله آغاز شد نبيند؟ دستگاه القاء ايدئولوژيک و خود سانسوری که اين دولت و لابی هايش بر روشنفکران تحميل کرده اند چقدر قدرت دارد؟ اين فاجعه بار است که در دمکراسی آمريکا آقای دانيل پايپس يکی از آن ها که در ,ستادهای تغيير رژيم, به شدت فعالند، يک سايت راه انداخته است و به دانشجويانی که در رابطه با استادان خود جاسوسی کنند، پاداش ميدهد!! اين اطلاعات جمع آوری شده را می خواهد چه کند، بجز اعمال فشار برای ساکت کردن مخالف و تحميل خودسانسوری بوسيله همان اختاپوس "ستادهای فکری"؟

    و سرانجام آقای کلانتری گفته اند اشاره به حقوق و آزادی های دمکراتيک در آمريکا و سودگيری برای مبارزه با رژيم ميتواند اتهام همراهی با نومحافظه کاری را همراه بياورد!

    علامت تعجب بجاست. آيا تا به حال کسی از آزاديخواهان مستقل دفاع از آزادی ها و دمکراسی تحقق يافته در آمريکا و ساير دمکراسی های سياسی را همراهی با نومحافظه کاران خوانده است يا برعکس است و نومحافظه کاران دفاع از حقوق و آزادی های مدنی را تحت عنوان ,ليبراليسم, مساوی با دفاع از تروريسم و بی اخلاقی و بی دينی و بی وطنی و ضد آمريکايی بودن قرار ميدهند؟
    آيا تاکنون ايرانيانی که در آمريکا بطور مستقل به شيوه ای راديکال يعنی برای سرنگونی جمهوری اسلامی مبارزه ميکنند، به همراهی با محافظه کاران متهم شده اند؟ يا برعکس است و نومحافظه کاران هرنوع اشاره به استقلال و مبارزه مستقل برای سرنگونی رژيم را دفاع از جمهوری اسلامی يا تروريسم قلمداد می کنند؟در آمريکا آن جوان نازنين، نيوشا فرهي، در اعتراض به سرکوبگری جمهوری اسلامی به مبارزه راديکال که هيچ حتی خود سوزی دست زد. آيا حتی يک نفر او را به خاطر اين کار متهم به همکاری با دولت خارجی نمود؟ با اين که بسياری هم با اين شيوه مبارزه موافق نبودند.

    چه کسی آقای گنجی يا هر ايرانی ديگر را متهم به وابستگی به نئوکان ها خواهد کرد اگر با ده ها سازمان مستقل حقوق بشر در آمريکا، کانادا يا ساير دمکراسی ها، باکسانی چون نوامی کلاين، نوام چامسکی يا سيمور هرش که صدای شان به تمام جهان ميرسد تماس بگيرد و درد ايرانی را که ميان دو دشمن خطرناک، گير افتاده با آن ها در ميان بگذارد و از آن ها بخواهد وقتی که با سلطه ويرانگر امپراتوری می جنگند، دستگاه زور و استبداد حاکم بر ما را هم از ضربات خود مصون نگذارند ؟ مردم فرق لابی قدرت و نهادهای مردمی مستقل از قدرت و دولت، فرق رابطه شهروند با شهروند و رابطه شهروند با دولت و لابی هايی يک دولت رامی فهمند. برخلاف تصور رايج، مردم با خرد عملی خود بهتر از روشنفکران اين تفاوت را در می يابند.
    مشکل در استفاده از دمکراسی و مبارزه قاطع عليه رژيم نيست. مشکل در اشاره به ,هم*فكران پيشين خود او, که به ,ستادهای فكرى مبلغ تغيير رژيم, در آمريکا پيوسته اند, و تبليغ تلويحی اين پيوستن است. زيرا آن ها که چنين کردند با اين کار خود بزرگ ترين خدمت را به رژيم اسلامی کردند و به پهلوی جنبش آزاديخواهی ايران خنجر زدند، البته بعد از آن که بعضی از آن ها در دوره همکاری با جمهوری اسلامی به آن يکی پهلوی جنبش آزاديخواهی مردم خنجر زده بودند. و آري، رسوا شدند. زيرا ميدان سياست نه حجره طلاب است نه اتاق کنفرانس دانشگاه. اينجا کلمات هرقدر بازی با آن ها ماهرانه باشد، نقش اصلی را بازی نمی کنند. اينجا انواع نيروها با انواع گرايش ها از همه سو بزخو کرده اند تا حرف های بين خطوط، تمام مکنونات و اسرار پشت کله و جهت وسوی حرکت را بيرون بکشند و در اين نبرد نيروها، آنچه که بسياری از سياستمداران سعی در مخفی کردن آن دارند، مثل خورشيد در معرض قضاوت مردم قرار ميگيرد و آنکس که بايد رسوا شود، رسوا ميشود.

    مشکل انتقال تحليل های گله وار و فله ای از ايران به آمريکا و قاطی کردن دوغ و دوشاب و يکی جلوه دادن مايکل لدين و اليزابت چنی و پاتريک کلاسون با چامسکی و سعيد ديگر مردم دمکرات آمريکا و محو کردن مرز قدرت و لابی هايش با مردم و نهادهای مردمی ، مرز دولت و نهادهای مستقل مدنی است.

    آمريکا کشور بدترين ها و بهترين هاست.کشورسعيدها در مقابل هيچنزها، کشور چامسکی ها در مقابل هانتينگتون ها. چرا ايرانيان بايد به بدترين هايی که آبروی دمکراسی آمريکا را برده اند و خيال نابودی ايران را در سر دارند، آويزان شوند؟ چرا بايد برای مبارزه با رژيمی که دختران ما را مجبور کرد در حراجی های دوبی شرکت کنند، به رژيمی بياويزيم که 10 سربازش لباس شورشی می پوشند و به يک دختر 15 ساله تجاوز می کنند، بطوريکه به شهادت همسايه ها حتی ساعتی بعد از مرگ خون از ميان پاهايش جاری بود و بعد خود او و خانواده اش را می سوزانند و به قتل می رسانند و حتی اجازه تحقيق هم به هموطنان اين دختر نمی دهند و در خبرگزاری های جهان اعلام می کنند اگر ثابت شود حقيقت دارد؟! از خانواده اش معذرت می خواهيم. کدام خانواده؟ دو کودکی که در مدرسه بودند و جان سالم به در بردند؟ کجای دمکراسی آمريکا اين اعمال وحشيانه را تاييد ميکند؟ کجای قانون اساسی آمريکا کشورگشايی را تاييد ميکند؟ و زمانی که همين مهاجمان به قانون اساسی آمريکا دارند در کشور ما دخالت سياسی ميکنندو فرمان داده اند که برای ذوب کردن زمين های اصفهان و نطنز با بمب های سنگين برای روزی که امکان پذير گردد تدارک بينند، چگونه ميتوانيم ادعا کنيم که برای سرنگونی رژيم و استقرار دمکراسی در ايران مبارزه می کنيم اما با اين مهاجمان ومداخله گران مرزبندی نکنيم و دخالت سياسی و نظامی آنها را در کشور مان محکوم نکنيم و تازه برويم با همان لابی های و ستادهای فکری که اين اعمال ضد انسانی را سازمان ميدهند متحد شويم؟ آری مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی و دفاع از دمکراسی در ايران، حتی در آمريکا هم برای ايرانی بويژه ايرانيانی که شهرتی دارند، مجانی نيست و بايد شهامت داشت و از بسياری چيزها گذشت و آماده پرداخت بهای آن بود.

    ما جنايت های جمهوری اسلامی را فراموش نمی کنيم و به دنبال پائين آوردن آن هستيم، تاهمه حقوق و آزادی هايی را که در آمريکا و سوئيس و فرانسه به دست بياوريم. اما چرا بايد فراموش کنيم دولت آمريکا به صدام کمک کرد که به ايران حمله کند و حالا هم با شيوخ عرب دست به يکی کرده که اين کار را تکرار کند؟ آيا بدون اعتراض بلند به اين جنايات و اين برنامه های ضد انسانی که برای کشور ما در نظر گرفته اند ميتوان برای دمکراسی در ايران جنگيد؟ و آيا بدون مخالفت جدی با مداخله سياسی آمريکا ميتوان راه برای مداخله نظامی آن دشوار کرد؟ وآيا اگر کسی همه اين ها را با صدای بلند گفت ,ستادهای فکری مبلغ تغيير رژيم, و مايکل لدين ها و مايکل روبين ها و پاتريک کلاوسون ها به او بلند گو ميدهند و اسپانسوری او را برعهده ميگيرند و برايش ,نقشه راه, می نويسند؟

    جمهوری اسلامی بايد سرنگون شود، گسترده ترين و راديکال ترين مبارزات برای سرنگونی جمهوری اسلامی هرجا که ممکن باشد، آمريکا يا بورکينو فاسو و البته در سراسر ايران برای اينکار بايد صورت بگيرد، اما نه برای باز کردن راه بر کسانی که می خواهند خاک ايران را به بمب ببندند و آشکارا تجزيه کشورما را تدارک می بينند و برای مردم ايران به سبک افغانستان وعراق لويی جرگه راه می اندازند.
    هرکس راه مبارزه با جمهوری اسلامی را خود انتخاب ميکند، آقای گنجی هم. آقای گنجی می تواند به فکر ادای دين خود به دوستان سابق و کنونی خود باشد يا وفادار به آن اصولی که در سخنرانی مفصل هنگام دريافت جايزه قلم طلايی ايراد کرد و حداقل بخش بزرگی از آن مورد توافق عمومی آزاديخواهان جهان است[ آن بخش هم که جای بحث داشت، بلافاصله آقای الای ليک از نشريه ,خوشنام, نيويورک سان و تريبون وابستگان ايرانی نومحافظه کاران برای آن تور پهن کرد].اما تاريخ در مورد کسانی قضاوت خواهد کرد که مردم ايران را دايم از دست بد به بدتر واگذار ميکنند، چنانکه در مورد آن ها قضاوت کرد که به بهانه مبارزه با استبداد سلطنتي، استبداد موحش تر اسلامی را بر مردم ايران حاکم کردند
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

  13. #38
    Senior Member donsaeid's Avatar
    Join Date
    Nov 2005
    Location
    tahe motorkhoneye jahanam
    Posts
    27,274
    اکبر گنجی مثل اعلای مبارزهء منفی و مدنی، مجید محمدی
    گنجی انگاره تازه ای را برای مبارزه با دیو استبداد در ایران خلق کرده و اعتلا بخشیده است. متاسفانه بسیاری از مردم در کشورهای استبدادی به دیکتاتورهایی که روی حرفشان می ایستند بیشتر اعتماد می کنند تا آزادیخواهانی که متذبذبند

    کسانی که عَلم مبارزه با استبداد و نقض حقوق بشر را در ایران ِ پس از انقلاب برداشتند به سه گونه سرنوشت متفاوت منتهی شدند و سه روش متفاوت را در پیش گرفتند: مهاجرت به خارج از کشور برای گریز از گرفتار آمدن به قصابیهای حکومت و تداوم مبارزه در خارج، ماندن در داخل کشور و موش و گربه بازی با دیو استبداد، و مبارزهء منفی مدنی و مستقل با پذیرا شدن نتایج آن. در این نوشتهء کوتاه به منطق هر یک از این سه روش و مقدمات و موخرات و مشکلات آنها اشاره می کنم.

    اول. بسیاری از ایرانیان خارج کشور سالها مبارزه با استبداد و نقض حقوق بشر را در کارنامهء خود چه در داخل و چه در خارج کشور در انبان دارند. این گروه تا حدی که توانستنه اند در داخل کشور دوام آوردند و فشارها و محدودیت ها را تحمل کرده اند اما با علمی که به سبعیت نظام حاکم داشته و دارند هنگامی که کار به رویارویی مستقیم ومواجهه با شکنجه گران و قصابان رسیده مهاجرت را بر مواجهه ترجیح داده اند یا پس از مواجهه با شکنجه گران از رویارویی های بعدی گریخته اند. این ترجیح مبتنی بر این دیدگاه بوده که باید تا حد ممکن از خشونت یا مورد خشونت واقع شدن پرهیز کرد و پذیرا شدن خشونت ممکن است روزی به انتقام جویی منجر شود و به همین دلیل باید از هرگونه مواجههء غیر اندیشگی پرهیز کرد. جزء دیگر این منطق امکان مبارزهء فکری با رژیم در خارج کشور بوده است. تولیدات فکری در خارج از ایران در طول 100 سال مبارزه با استبداد همواره نقش موثری در شکل گیری گفتمانهای سیاسی و روشنفکری در ایران داشته اند. فرایند جهانی شدن و به میدان آمدن رسانه های ارتباطی بی مرز مثل شبکه های رادیویی و تلویزیونی ماهواره ای و اینترنت کار این گروه را هم از حیث دسترسی به تولیدات فکری و اخبار داخل کشور و هم نشر عقاید خود به داخل مرزهای ایران تسهیل کرده اند.
    بدین ترتیب از نگاه این دسته مهاجران، مهاجرت روشنفکران و فعالان سیاسی در شرایط امروز نه انفکاک از فضای فکری داخل کشور و نه عافیت طلبی است، بلکه مبتنی برغریزهء بقا و پرهیز از مواجهه با قصابان خمینی و خامنه ای و حفظ کرامت انسانی است. کتک خوردن از اراذل و اوباش خامنه ای در بازداشتگاهها یا سین جیم شدن توسط عقب افتاده ترین نیروهای کشور باعث افتخار هیچ کس یا گروهی نمی تواند باشد. مهاجران سیاسی و فکری معتقدند که راه مبارزه با اراذل و اوباش همواره مقابلهء مستقیم با آنها نیست بلکه در دوره هایی گریز از مقابل آنها است.
    مشکل این روش مبارزه آنست که اگر در فرایند تولید اندیشه های آزادیخواهانه و ضد استبدادی یا نشر آنها در شرایط امروز خللی وارد نمی کند اما از حیث حضور نیروهای سیاسی در متن جامعه و مشارکت آنها در سازماندهی اجتماعی یا شکل گیری گروههای مرجع مشکل ایجاد می کند. همچنین ساکنان داخل کشور، به هر دلیل، اعتماد بیشتری به کسانی که در داخل با استبداد مبارزه می کنند دارند.

    دوم. بسیاری از نیروهای سیاسی از جمله کسانی که حتی مقامات حکومتی را در اختیار دارند راه مبارزه را موش و گربه بازی با دیو استبداد می دادند. این بازی به سه روش انجام می شود: یکم آنکه در جمع حکومتیانی و با آنها دمخوری و منتظر فرصت تا هنگامی که ورق برگشت با آزادیخواهان و مردمسالاران همراهی کنی یا در فرصتهای مناسب به نیروهای دمکرات و آزادیخواه تحت فشار یاری کنی یا اطلاعات مربوط به جنایات رژیم را به همگان برسانی. این بازی بسیار خطرناک است چون قصابان در بسیاری از موارد به سکوت یا بی عملی همراهانشان راضی نمی شوند و از آنها انتظار عمل یا گفتار سبعانه دارند تا به آنها باور کنند. صحبتهای خاتمی در برخی مقاطع مثل صحبت وی در مورد گنجی (اینکه ممکن است وی گناهکار باشد) را در همین بافت می توان فهمید. دوم انکه با دادن برخی باجها به حکومتیان میانه رو تر بخشی از دغدغه های خود را نیز دنبال کنی. آن دسته از روشنفکران و فعالان سیاسی و روزنامه نگاران که در طول 27 سال اخیر در دم و دستگاه کسانی مثل هاشمی رفسنجانی بوده و به عنوان سربازان فکری و رسانه ای وی عمل کرده اند این روش را دنبال می کنند. مشکل این روش آنست که اصولگرا ماندن در چارچوب این روش بسیار دشوار است و بسیاری از حقایق در این میان نادیده گرفته می شود. تمام روشنفکران و فعالان سیاسی که در انتخابات نهم برای پیروزی رفسنجانی وارد میدان شدند (بالاخص در دور اول انتخابات) بر فساد وی و خانواده اش و پروندهء قتلهای زنجیره ای که اکنون اکبر گنجی دارد هزینهء عمومی کردن آن را می پردازد چشم بستند. و روش سوم آنست که تا حد ممکن دغدغه های خود را دنبال کنی و از مجراها و خلل و فرج حکومت برای پیشبرد اهداف و برنامه های خود بهره بگیری اما هنگامی که گیر افتادی با توبه یا همکاری با شکنجه گران قدرتمند یا سکوت یا بازی سیاسی بر اساس گروه بندیهای اقتدارگرایان یا بهره گیری از پیوندهای سیاسی محفلی یا خانوادگی از چنگ قصابان بگریزی و در فرصتی دیگر به مبارزه برگردی. در عین حال با اعتراف کردن به طور غیر مستقیم سبعیت رژیم را در شکنجه گاههایش افشا کنی.
    مشکلات این روش آنند که اولا ممکن است فرصت مبارزه دیگر فراهم نشود و ورق به این زودیها برنگردد، ثانیا استفاده از پیوندهای سیاسی در مبارزه با استبداد و نقض حقوق بشر تا حد زیادی نقض غرض است و ثالثا اعتماد عمومی به مبارزان راه دمکراسی و استبداد تا حد زیادی مخدوش می شود. نقش این خدشه را در شکست اصلاح طلبان در انتخابات نهم ریاست جمهوری نباید نادیده گرفت. مردم به کسانی اعتماد می کنند که روی حرفشان بایستند یا اگر آن را تغییر می دهند صادقانه زمینه ها و علل این تغییر را با آنها در میان بگذارند. متاسفانه بسیاری از مردم در کشورهای استبدای به دیکتاتورهایی که روی حرفشان می ایستند بیشتر اعتماد می کنند تا آزادیخواهانی که متذبذبند. خمینی نمونه خوب این امر است. برای خامنه ای و عناصر نظامی-امنیتی اش بیش از آنکه مشروعیت یابی اهمیت داشته باشد سلب مشروعیت طرف یا طرفهای مقابل اهمیت داشته و دارد. حکومت خامنه ای در کسب مشروعیت سیاسی همواره ناموفق بوده اما در سلب مشروعیت از طرف یا طرفهای مقابل تا حدی موفق بوده است. همین جاست که قول کسانی که می گویند شکنجه و سبعیت همیشه ناموفق است نقض می می شود. شکنجه و قصابیت نادرست و نامشروع است اما همواره ناموفق نیست.

    سوم. مبارزهء منفی و مدنی مستقل بدون اتکا بر پیوندهای سیاسی و سوابق و محافل روش سوم است. این روش برای مبارزه کننده پر مخاطره تر است و از این جهت کسانی مثل گنجی بسیار کمیابند. در این روش، فعال سیاسی و روشنفکر مبارز با استفاده از همهء امکانات و پیوندهای سیاسی اش به قلب دشمن خونخوار می زند - کاری که گنجی با یادداشتهایش در روزنامه های خرداد، صبح امروز و نشاط و عصر آزادگان کرد – و حتی در مواجهه با قصابان و شکنجه گران از روش مبارزهء منفی و مدنی و مقاومت در برابر عمله های استبداد دست بر نمی دارد. تفاوت گنجی با بسیاری دیگر از اصلاح طلبان اینست که وی از پیوندهای سیاسی اش به جای استفاده برای کاهش فشار حکومت بر وی به منظور ضربه زدن بیشتر به اعتبار آن بهره گرفته است.
    در این روش حتی ممکن است از پایین ترین رده های مافیای سیاسی و پاسبانها و سربازان نیروی انتظامی کتک بخوری و مجبور باشی ساعتها به عقب مانده های تحت فرمان خامنه ای سین جیم پس بدهی اما بر سر مواضع خود می ایستی چون چیزی برای پنهان کردن نداری و نمی توانی هویت خویش را که در نوشته هایت منعکس شده انکار کنی. کسانی که گنجی را دعوت به نامه نویسی به استبداد یا تجدید نظر در باورهایش می کنند در واقع از او می خواهند که هویت و گنجی بودن خویش را انکار کند.
    گنجی انگارهء تازه ای را برای مبارزه با دیو استبداد در ایران خلق کرده و اعتلا بخشیده است. کسان دیگری هم بوده اند که در زندانهای خامنه ای دست به اعتصاب غذا زده اند اما پس از آزادی یا سکوت در پیش گرفته یا به خارج از کشور رفته اند. این گنجی است که حتی در زندان مرتبا بیانیه صادر می کند و مانیفست می نویسد و در مرخصی هایش با رادیوهای خارجی مصاحبه می کند و به شخص اول نظام استبدادی می تازد. به همین دلیل است که حکومت در مواجهه با وی دچار سرگشتگی شده و سعی دارد با زنده نگاه داشتن وی و طولانی کردن دورهء اعتصاب غذا باعث اختلال در قوای دماغی وی بشود.
    این روش نیز مانند روشهای دیگر خالی از مشکل و چالش نیست. بزرگترین مشکل آن اینست که اگر بخواهی مبارزهء مدنی و غیر خشونت آمیز داشته باشی در نهایت به چنگ عمله های استبداد که افتادی باید از خود مایه بگذاری و نه تنها در مواردی کرامت خود را نقض شده ببینی بلکه جانت را مایه بگذاری. این نکته بر هیچ کس پوشیده نیست که مواجههء گنجی با پادوهای خامنه ای مثل سعید مرتضوی و عوامل وی چقدر برای وی دشوار بوده و تا چه حد در لحظاتی باید احساس انزجاری به وی دست داده باشد که مجبور بوده با این زبان نافهم ها سر و کله زده باشد، بالاخص زمانهایی که مرتضوی و عواملش از اتاق خارج می شده تا با اژه ای یا خود خامنه ای هماهنگ کنند. اکنون گنجی با این پرسش جدی از سوی دوستانش مواجه است که آیا حق دارد خود را بدین روز در بیاورد و دل همهء ما را آتش بزند. همچنین دشمنانش نیز این پرسش را مطرح کرده اند که آیا باور های مذهبی وی به وی اجازهء خودکشی می دهند.
    آن انتقاد برخی نیروها - که در چارچوب روش دوم با حکومت مبارزه می کنند- که گنجی با این نوع عمل خود را فراتر از انتقاد می نشاند هیچ نشانی از حقیقت ندارد چون هم می توان اصولگرایی و ایستادگی گنجی را ستود و هم عقایدش را مورد انتقاد قرار داد. راه مبارزه با استبداد در داخل کشور فقط موش و گربه بازی با حکومت نیست حتی اگر وجهی از حقیقت را نیز برای این روش قائل باشیم. اتفاقا مورد گنجی فرصت خوبی است که این اسطوره یا تابو را بشکنیم که جایز نیست باورهای قهرمانان را به نقد کشید. گنجی هم مَثل اعلای مبارزهء منفی و مدنی مستقل است و هم روشنفکری قابل انتقاد. کسانی که می خواهند گنجی با این اعمالش غیر قابل انتقاد نشود تنها کاری که می توانند بکنند این است که وی را نقد کنند البته اگر مرتضوی به آنها دستور عدم طرح گنجی به هر طریق را نداده باشد. بالاخره حفظ روزنامهء شرق مهم تر است یا انتقاد از گنجی و شکست اسطورهء نقد ناپذیری قهرمانان؟
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

  14. #39
    Senior Member donsaeid's Avatar
    Join Date
    Nov 2005
    Location
    tahe motorkhoneye jahanam
    Posts
    27,274
    نگشت بودا، داريوش سجادي
    همانگونه که بودا وقتی با اشاره انگشت خود به ماه و زيبائی های مستتر در آن به مريدان و شيدائيانش، ناباورانه ايشان را مغفول از ماه و مفتون انگشت خود يافت خاتمی نيز علی رغم پايمردی و سماحت و سماجت اش بر خودباوری ها و اخلاقگرائی ها و مسئوليت پذيری ها، عاقبت کسر بزرگی از دوم خردادی هايش را قبل از آنی که مقلوب خرد مدنی شان ببيند، مفتون قد رعنای خود ديد!

    کاشت، داشت و برداشت از حماسه دوم خرداد 76 به روزهای پايان خود نزديک می شود.

    طی 8 سال رياست جمهوری پر تلاطم سيد محمد خاتمی هر کس بنا به استعداد و توانمندی و ظرفيت و عمق شعور خود فيل اصلاح طلب مستقردر تاريکخانه دوم خرداد را فهم و معرفی و مصادره به مطلوب کرد.

    نويسنده نيز سهم خود در نهضت اصلاح طلبانه مزبور را با مقاله سمفونی خاتمی آغاز کرد.
    (سمفونی خاتمی ـ هفته نامه راه نو ـ چاپ تهران)

    در آن مقاله بود که برای نخستين بار در تحليل پويش ها و تاريخ تحولات سياسی ايران معاصر اين گزاره وارد ادبيات ژورناليستی و گفتمان سياسی ايران شد مبنی بر آنکه:
    « مخرج مشترک جميع تحولات سياسی ـ اجتماعی تاريخ معاصر ايران «ماهيت واکنشی» اين جنبشها بوده.

    متأثر از اين ماهيت، ريشه خيزشهای اجتماعی در ايران قبل از آنکه کُنشی آگاهانه، آينده نگر و هدفمند باشد، واکنشی به روز و نفی گرايانه نسبت به گذشته نامطلوب می باشد. لذا نيروی محرکه جنبش های اجتماعی در ايران بعضاً ميل به نخواستن ها دارد تا خواستن ها! بعبارت ديگر مردم ايران در خيزشهای اجتماعی خود عموماً می دانند که چه نمی خواهند،اما نمی دانند که چه می خواهند!»

    اما ظاهراً 7 سال وقت لازم بود تا مدعی اين گزاره پی به نادرستی آن ادعا ببرد يا لااقل بپذيرد آن گزاره بخشی از واقعيت هست اما همه واقعيت نيست!
    هفت سال طول کشيد تا آنکه مجدداً بعد از انتخابات مجلس هفتم طی مقاله صمد و عين الله گزاره مزبور را با تکيه بر بحران هويت نزد جامعه شبه شهری ايران و ابرام بر شکاف سنت و شبه مدرنيسم موجود در کشور اينگونه تکميل و اصلاح شود که:

    « تنها وجه مشترک اين دو طبقه ، موجوديت حکومت جمهوری اسلامی است با اين تفاوت که نسل و طبقه صمد ها يا همان روستائيان و سنتی ها می دانند که چه « می خواهند» و آن جمهوری اسلامی است و نسل و طبقه باقرزاده ها و يا همان شهروندان شبه مدرن نيز می دانند چه « نمی خواهند» و آن هم جمهوری اسلامی است!»

    هشت سال پيش که مقاله سمفونی خاتمی در راه نو منتشر شد، طی آخرين ديداری که با اکبر گنجی مدير مسئول محترم آن هفته نامه در حاشيه جشنواره مطبوعات در تهران داشتم اکبر خبر از آن داد که داريوش شايگان فيلسوف سرشناس ايرانی از مدعای آن مقاله استقبال کرده و هفت سال بعد از آن بود که مشاهده شد داريوش آشوری همکسوت شايگان صادقانه اعتراف می کند:

    « همه ما، من خودم را هم در واقع استثنا نمی کنم ، همه ما روشنفکران دچار اين گرفتاری بوديم که بين شيوه زندگی مان و آن چيزهائی که دوست داشتيم داشته باشيم و ذهنيتی که با آن داوری می کرديم و ارزيابی می کرديم يک شکاف اساسی بود و در نتيجه می توانم بگويم که ما روشنفکرها يک ذهنيت اسکيزوفرنيک داشتيم»
    (مهدی خلجی ـ مصاحبه با داريوش آشوری ـ سلسله گزارشات انقلاب ايران و سقوط پادشاهی)

    اما در آخرين تماس تلفنی با گنجی طی يک هفته مرخصی قبل از انتخابات رياست جمهوری نهم، اکبر را شوريده تر از آن ديدم که بتواند مانند سابق پرچم و مسئوليت تاريخی نوانديشان دينی را عهده داری کند.

    اکبر را اين بار آنچنان ديدم که خواسته يا ناخواسته خود را مبدل به همان قهرمانی کرده بود که در همان مقاله سمفونی خاتمی که موجبات تشفی خاطرش را فراهم کرده بود، بعنوان آفت از آن نام برده بودم.

    برای انعقاد نطفه سندروم قهرمان پروری دو مولفه هم زمان و توامان عمل می کنند.

    ـ جامعه ای تحقير شده ، مسئوليت گريز و اقتدارطلب.

    ـ انسانی خويشتن کام و اقتدار خواه و توجه طلب.

    اولی برخوردار از شاخصه های خود آزاری است و دومی متکی بر الگوهای رفتاری خود شيفتگی.

    بی دليل هم نيست که روان شناسان معتقدند مازوخيست ها و نارسيست ها از نظر روانی بشدت به يکديگر محتاج و وابسته اند.

    جلوه گر برای خود ارضائی خود محتاج جلوه خر است.

    قهرمان در خلاء متولد نمی شود.

    قهرمان، شعله تابان و سوزانی است که از برآيند دمش قهرمانخواهانه جامعه ای تحقير شده و هيمه جاه طلبانه انسانی اقتدار خواه بازآفرينی شده.


    --------------------------------------------------
    ..... جامعه قهرمان پرور، جامعه ای است بيمار و قهرمان آفت جامعه است.
    نسلی که نتواند با تکيه بر نهادهای جامعه مدنی حقوق شهروندی خود را مطالبه کند دچار نوعی احساس بی پناهی شده و در انديشه يافتن سرپناهی مستحکم، نيل به يافتن «قهرمان» جهت تأديه حقوق مضايقه
    شده اش دارد.
    نيل به قهرمان بدليل آنکه ساختار عمل سياسی در حکومت را قائم به فرد می کند، قاصر از متحول کردن بنيان های جامعه است و عملاً موجب بدخيم شدن نارسائيهای اجتماعی شده و با رفتن قهرمان، ساختارها کماکان دست نخورده باقی می مانند.
    متاسفانه بخش قابل توجهی از اقبال به خاتمی در دوم خرداد 76 ناشی از عوارض بالينی آفت قهرمان پروری در بستر مناسبات جامعه شهروندی ايران بود.
    حماسه سازان دوم خرداد نسل سرخورده ای بودند که در رويايشان خاتمی را ناجی افسانه ای خود
    می ديدند که برای نجات ايشان ظهور کرده!
    رای به خاتمی ، رای به سايه ای از خاتمی بود که در کنار پرتو مورّب آفتاب بسيار بزرگ جلوه می کرد......
    (بخشی از مقاله سمفونی خاتمی)
    --------------------------------------------------


    در صمد و عين الله از روشنفکران دينی بعنوان يگانه ناجی برای عبور از بحران هويت و نابسامانی جامعه ايران نام برده شده بود.

    « تنها روزنه اميد حکومت می تواند و بايد به روشنفکران دينی باشد که با تکيه بر باورهای نوانديشانه دينی از دل واقعيتهای بومی و فرهنگ دينی از توان لازم برای بسامان کردن ابعاد معرفت شناسانه پاراديم دينی ايران برخوردارند»

    بعد از انتخابات مجلس هفتم ،انتخابات رياست جمهوری نهم ايران از حيث جامعه شناختی، نمونه پروضوحی از صحت ادعاهای مقاله صمد و عين الله بود.

    (مطالعه مجدد مقاله صمد و عين الله را با توجه به فعل و انفعالات صورت گرفته در انتخابات رياست جمهوری نهم به علاقه مندان به تعقيت تحولات ايران توصيه می کنم)

    در مقاله مزبور ادعا شده بود:

    خرده فرهنگ نسل روستا را می توان در چهار مقوله:
    تقدير گرائی، تبارگرائی، اقتدار گرائی و زعيم سالاری شناسائی کرد.

    اين نسل ناخودآگاه می کوشد با رويکردی « فرومی» ضمن مستحيل کردن هويت فردی خود در هويت جمعی هم تبارهايش از يک بی وزنی و سياليت در ذيل هويت جمعی مکتسبه و قدرتمندش، حظ ذهنی برده و با تفويض همه حقوق و اختيارات خود به زعيمی مقتدر، در ذيل اقتدار مقتدای قهرمان تلقی شده اش با همنوائی و هم آوائی از وی برای خود احساس قدرت و منزلت بازتوليد ذهنی نمايد.

    طی سالهای بعد از دوم خرداد که اصلاح طلبان توانستند بخش هائی از ارکان حکومت ايران را عهده داری کنند اين نسل نشان داد تا چه اندازه از قدرت و قابليت بسيج توده ای و سازماندهی برای دفاع از مطالبات و خواسته های خود برخوردارند تا جائی که وقتی يک جوان دانشجو در يک نشريه داخلی دانشکده اش نمايشنامه ای نوشته (نمايشنامه موج) که برخوردار از کمترين تعرض به مقدسات اين نسل است ايشان کفن پوش در سپهر علنی جامعه قدرت نمائی و صف آرائی عليه ايشان کردند.

    اما طبقه بظاهر متوسط و شبه شهری ايران جز بصفت ظاهر در تحليل نهائی تفاوت بارزی با طبقه فرو دست و روستائی ايران ندارد.

    عقلگرائی ، احساس فرديت مدرن، خود باوری، مسئوليت پذيری و استقلال فکر، نرم افزارهای تعريف شده وعام و استانداردی برای طبقه متوسط اند اما در ايران با تکيه بر رانت نفت اين تنها سخت افزار های مورد نياز طبقه متوسط و جامعه مدرن است که نصب و تعبيه شده اند.

    جامعه بظاهر شهری ايران به اعتبار نارسائی های شهروندی اش درست در بزنگاه هائی که توسط رهبران اش توقع می رود در عرصه حضور به هم رساند ترجيح داده خلوت عافيت بطلبد.

    پيشتر در مقاله کامروائی سحرخيزان و سناتور کروبی بر اين مبانی تاکيد شده بود که در عرصه دمکراسی هر که سحرخيزتر است بقاعده کامروا تر هم خواهد بود ولو آنکه اين حراميان باشند که سحرخيزتر باشند قهراً و بقاعده کامرواتر هم خواهند بود.

    با توجه به تمامی تفاصيل فوق بايد و می توان رئيس جمهور برگزيده در سوم تير ماه 84 را گزينشی منطقی از غيبت قابل انتظار عين الله های ايرانی تلقی کرد.
    شنبه 28 خرداد ماه، يک روز بعد از دور نخست انتخابات رياست جمهوری دور نهم در ميزگرد سياسی شبکه تلويزيونی هما با قاطعيت پيش بينی کردم برنده دور دوم انتخابات شخص آقای احمدی نژاد خواهد بود چنانچه در جبهه مقابل يک فراخوان و مشارکت گسترده در روز انتخابات صورت نپذيرد.

    اين پيش بينی نه از روی نبوغ خارق العاده و يا برخورداری از رمل و استرلاب سياسی بود، بلکه برخاسته از اين فهم بود که جامعه کرخت شبه شهری ايران در مقابل حريفی قرار دارند که پابه رکاب و متفق آماده حضور گسترده و هماهنگ در جميع عرصه هائی هستند که توسط رهبرانشان فراخوانده می شوند، که شدند!

    اين داوری را پيش از اين در خصوص تعلل پايگاه اجتماعی اصلاح طلبان در انتخابات شورای شهر نيز کرده بودم که در هر دو اين دو نمونه (انتخابات رياست جمهوری و انتخابات شورای شهر) نصيب اصلاح طلبان از آش انتخابات ته مانده مسموم آن بود که در انتخابات اول داوطلبانه آن آش نامطبوع را سرکشيدند و در انتخابات اخير مجبور شدند آنرا بياشامند!

    معروف است مردی را که دو همسر داشت و تصادفاً هر دو همسرش در يک شب مرحوم شده بودند مورد سوال قرار دادند که چرا همسر اولت مُرد؟ و وی گفت:
    چون سوپ مسموم خورد.
    و وقتی پرسيدند همسر دوم ات چرا مُرد؟
    پاسخ داد: چون سوپ مسموم اش را نمی خورد!!!
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

  15. #40
    Senior Member donsaeid's Avatar
    Join Date
    Nov 2005
    Location
    tahe motorkhoneye jahanam
    Posts
    27,274
    دو قطبی مصباح ـ سروش

    انتخابات نهم رياست جمهوری از وجوه مختلفی قابل ارزيابی و مناقشه است.
    ـ از حيث عوام فريبی، تبليغات اين انتخابات يکی از پر حجم ترين تبليغات عوام فريبانه نزد کثيری از نامزدهای انتخاباتی بود.

    استفاده از جوانان با پوشش های نامتعارف و دخترکان زيبا روی بزک کرده در تبليغات درون شهری نامزدهائی که جملگی ادعاهی دين ورزانه داشته و در ادبيات خود چنين جوانانی را لاابالی معرفی می کردند، نزد قاطبه تحليلگران و حتی شهروندان ايرانی اصول فروشی تلقی می شد و شد.

    جالب توجه آن بود که علی رغم چنين جو عوامفريانه ای نتيجه دور نخست انتخابات نشان داد خوش اقبال ترين نامزدها از ميان کسانی بودند که اتفاقاً تن به اين عوامفريبی ها و اصول فروشی ها ندادند.

    چه در تبليغات جبهه مشارکت و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی که با يک الگو برداری ناشيانه از انتخابات رياست جمهوری آمريکا تصور کرده بودند چنانچه برای نامزد انتخاباتی شان يک معاون اول خوش چهره همچون الگور معرفی کرده که مثله ((خارجی ها))!!! در جميع ميتينگ های انتخاباتی در معيت همسرش حضور يابد، توان آنرا خواهند داشت تا به مخاطبانشان رسيدن به دروازه های تمدن بزرگ را بقبولانند، غافل از آنکه چنين صنايعی قبل از هر چيز مرعوبيت و ناخودباوری حاملان چنين معرکه گردانی هائی را افاده معنا خواهد کرد.
    و چه مانند آن دسته از نامزدهای منتسب به جناح محافظه کار ايران که علی رغم ابرام هميشگی شان بر الگوهای اسلام سنتی اينک يک شبه خواب نما شده بودند و با کت و شلوار های رنگارنگ از زيبا رويان برای تبليغات انتخاباتی خود بهره می بردند، رويکرد نهائی شهروندان ايرانی نشان داد کماکان قدرت تشخيص نمايش از واقعيت و اصول فروشی از اصولگرائی را دارند.
    هاشمی ، کروبی و احمدی نژاد با سه خاستگاه متفاوت در اين انتخابات نشان دادند با تن ندادن به جو عوامفريبانه حاکم بر ايام تبليغات انتخاباتی حرمت بيشتری برای شعور شهروندان قائلند.

    تصادفی هم نبود که اين سه نامزد رتبه های نخست را در دور اول انتخابات (علی رغم شائبه ها و شکوائيه ها) به خود اختصاص دادند.

    هر چند هاشمی هم در تبليغات انتخاباتی خود از دخترکان و جوانان فوق الذکر بهره ها بُــرد اما واقعيت آنست که هاشمی به صفت ميانه رو بودن خود هيچوقت چنين جوانانی را از خويش نرانده بود که اينک تحليلگران اقبال هاشمی به ايشان را بتوانند عوام فريبی يا اصول فروشی وی تلقی کنند.

    کروبی و احمدی نژاد هم با دو خاستگاه سياسی کاملاً متضاد با ايستادن بر سر اصول و ايمانيات خود توفيق آنرا يافتند که علی رغم بی مهری های متحدين سياسی شان متفوقانه رقبايشان را پشت سر بگذارند.

    احمدی نژاد را نمی دانم اما طی مصاحبه ای که فردای دور نخست انتخابات با حجت الاسلام کروبی حاصل شد درد دل های شيخ اصلاحات را بيش از آنکه از ناحيه ناجوانمردی ها ببينم برخاسته از نارفيقی ها ديدم.
    [ ... ]
    شيخ با دل پر درد خود نشان داد شايسته شير سنگی بر مزار خواهد بود.

    در مجموع در تبليغات انتخابات رياست جمهوری، اين سه نفر هر چه بودند، خودشان بودند. بدون کمترين گريم و تظاهر و تصنع.

    ـ اما دور نخست انتخابات را از حيث گفتارشناسی نيز می توان به قضاوت و معنا نشست.

    مطابق آرا متخذه کم فروغ دکتر مصطفی معين، از جبهه روشنفکری و آکادميسين منتهی عليه جناح چپ ايران و آرا کم اقبال دکتر علی لاريجانی برخاسته از جبهه روشنفکری و دانشگاهی منتهی اليه جناح راست ايران، نتيجه انتخابات رياست جمهوری اخير را می توان بنوعی شکست گفتمان روشنفکری در ايران تلقی کرد.

    مجموع آرا متخذه اين دو کانديدای وابسته به جامعه دانشگاهی ولو با خاستگاه سياسی متفاوت مُبين کمينگی و عدم بضاعت پايگاه توده ای جامعه انتلکتوال و آکادميسين کشور است.

    فقر تاريخی که ريشه در همان بحران هويتی دارد که جامعه دانشگاهی ايران را از ابتدا با تولد نارس و سنت تاريخی معوج اش معرکه گردان جميع غفلت ها و نارسائی ها و کم کششی های اين گروه در تعقيب منويات جامعه ايران قرار داده است.

    علی رغم اين انتخابات رياست جمهوری ايران را بنوعی می توان تقابل قديمی دو ديدگاه نوانديشانه از دين به طلايه داری دکتر عبدالکريم سروش و ديدگاه سنت گرايانه و متصلب از دين به زعامت آيت الله مصباح يزدی ارزيابی کرد.
    بی سبب هم نيست که فردای شمارش آرای دور نخست انتخابات، سروش و مصباح با اعتماد بنفس می توانستند نفوذ خود بر روند دمکراسی در ايران را به رخ يکديگر بکشانند.

    چهل و هشت ساعت قبل از پايان تبليغات دور نخست انتخابات رياست جمهوری فراخوان دکتر سروش به جمع شدن اصلاح طلبان در خيمه حجت الاسلام کروبی در کنار امريه مصباح يزدی، ( 10+1 ) بيست و چهار ساعت قبل از آغاز انتخابات دور نخست به مريدان خود مبنی بر رای دادن به احمدی نژاد نشان داد کماکان نبرد اصلی در ايران نبرد اسلام نوانديش با اسلام سنتی است.

    جالب آن بود که صرف نظر از آرا هاشمی رفسنجانی که با صراحت می تواند مالکيت انحصاری بر آن آرا را با ترجمه رای به ميانه روی، برای خود ادعا کند. کروبی و احمدی نژاد در ميان سه کانديدای باقيمانده ،بالاترين اقبال را نزد شهروندان ايرانی احراز کردند.

    شايد در صورت عدم اجحافات در حق شمارش آرای حجت الاسلام کروبی ، در کنار نبود بی فراستی اصلاح طلبان و اجماع به نفع وی امروز اين سروش بود که می توانست نفوذ بيشتر خود را به مصباح بفروشد!


    --------------------------------------------------
    عبدالکريم سروش:
    مناسب ترین فرد برای اینکه سرکار بیاید آقای کروبی است . آقای کروبی قواره و اندازه این نظام است. یعنی به هیچ وجه از حداد عادل که رئیس مجلس این نظام است، متوسط تر نیست و از شاهرودی که رئیس قوه قضاییه نظام است، متوسط تر نیست، اهل چانه زنی و مذاکره است و در سایه او، من گمان می کنم که دوستان دموکرات ما می توانند به تقویت بنیان های جامعه مدنی بپردازند، بدون اینکه زیر رگبارهای فشارهای اجرایی قرار بگیرند و این چیزی است که ما برای آینده لازم داریم. چون به هر حال مقصود از گرفتن قدرت هم تقویت جامعه مدنی و جبهه دموکراسی خواهی است.
    --------------------------------------------------

    نفوذی که با اندکی حزم انديشی اصلاح طلبان به راحتی توان موفقيت در انتخابات را برای ايشان فراهم می کرد.


    --------------------------------------------------
    مصباح یزدی: پنج شنبه روزه بگيرید،جمعه به احمدی نژاد رای دهید.
    وی به شاگردان و اطرافيان خود توصيه كرده است كه همگي براي پيروزي احمدي نژاد در انتخابات نهمين دوره رياست جمهوري؛ پنج شنبه را روزه بگيرند.
    ستاد روحانيان احمدي نژاد در قم اعلام كرد:
    يكي از بزرگان حوزه علميه قم به شاگردان و اطرافيان خود توصيه كرده است كه همگي براي پيروزي دكتر احمدي نژاد در انتخابات نهمين دورهرياست جمهوري؛ پنج شنبه را روزه بگيرند و شب جمعه را نماز امام زمان (عج) را اقامه كنند تا خداوند با پيروزي احمدي نژاد به ملت ايران كمك كند تا بتوانند عدالت را در جامعه به طوري كه شايسته ملت مسلمان ايران است، پي ريزي كنند.
    --------------------------------------------------


    اشتباه بزرگ اصلاح طلبان را بايد و می توان ناشی از محروم ماندن ايشان از يک رهبريت استراتژيک دانست.

    شليک سعيد عسگر به مغز سعيد حجاريان يکی از حسابشده ترين و موثرترين اقدامات تندرويان در ايران بود.

    هر چند حجاريان از اين سوء قصد تا حدودی جان سالم به در برد اما واقعيت آنست که گلوله مزبور کار خود را کرد و آن محروم شدن جنبش اصلاحات از مديريت استراتژيکی همچون سعيد حجاريان.

    نه حجاريان توفيق آنرا يافت تا بتواند مانند سابق توان دماغی خود را برای مديريت اصلاحات بازتوليد کند و نه اصلاح طلبان توانستند جايگزين شايسته ای برای حجاريان احصا نمايند.

    بهزاد نبوی علی رغم برخورداری اش از سالها پيشينه و تجربه سياسی هر چند کوشيد خلاء مديريتی حجاريان را اشباع کند اما با توجه به اينکه شاکله شخصيت سياسی بهزاد در فضای نيمه مخفی و چريکی سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی شکل گرفته عملاً توان آنرا نيافت که بتواند يک جنبش متکی بر دمکراسی خواهی بومی را عهده داری کند.

    تنها کسی که توان آنرا داشت در غيبت حجاريان ، جای خالی او را پر کند عباس عبدی بود که نشان داده از فراست و زيرکی های سياسی لازم در مديريت پروژه اصلاحات بومی در ايران برخوردار است اما وی نيز بموقع توسط قوه قضائيه زمينگير شده بود!

    زمانی هم که نسخه مناسب برای نجات جان اصلاحات و اصلاح طلبان پيچيد، ديگر دير شده و اصلاح طلبان متفرق تر از آن بودند تا بتوانند دستورالعمل های عبدی را عملياتی کنند.


    --------------------------------------------------
    عباس عبدی، روزنامه نگار و فعال سياسی، در نامه ای برای ستاد انتخاباتی اکبر هاشمی رفسنجانی، پيشاپيش شکست او را در دور دوم انتخابات رياست جمهوری ايران هشدار داده بود.
    آقای عبدی، در اين نامه که در تاريخ 30 خرداد، سه روز قبل از دور دوم انتخابات به يکی از نزديکان آقای هاشمی رفسنجانی فرستاده، خواستار کناره گيری او به نفع مهدی کروبی شده بود زيرا عقيده داشت که آقای کروبی، شانس بيشتری برای پيروزی بر نامزد محافظه کاران دارد.
    --------------------------------------------------


    هم تاکيد سروش بر اصلحيت کروبی و هم توصيه عبدی بر ارجحيت کروبی مويد اشراف ايشان به دموکراسی بومی در ايران است.

    تلخ يا شيرين گريزی از اين واقعيت نيست که در جامعه سياسی و ساختار قدرت در ايران هنوز شيخوخيت و صحابگی حرف اول را می زند. قهراً چنين حالتی مناسب با يک جامعه ايده آل دمکراتيک نيست اما به هر حال واقعيتی اجتناب ناپذير است که تصادفاً می توان از آن بخوبی بهره برداری کرد.

    کروبی گزينه شايسته ای برای اصلاح طلبان بود تا پروسه دمکراسی و اصلاح طلبی در ايران را با تکيه بر وی تداوم و قوام ببخشند.

    پيشتر هم در مقاله سناتور کروبی با اشاره به تحصن نمايندگان مجلس ششم به اين نکته اشاره شده بود که:
    کروبی از معدود رجال سياسی ايران است که علی رغم مساوی بودن حق و رای وی با ديگر نمايندگان مجلس به پشتوانه شيخوخيت و اعتبار سياسی اش نشان داده در جمع نمايندگان قبل از آنکه نماينده ای مردم در مجلس باشد « سناتور» ايشان در جمع نمايندگان است! 26 روز تحصن سياسی نمايندگان مجلس بدون کسب امتياز مطلوب را بايد مقايسه کرد با فقط اظهار تصميم به تحصن گرفتن يکنفره کروبی در جريان بازداشت حسين لقمانيان نماينده مردم همدان در مجلس که منجر به آن شد لقمانيان بلافاصله از سلول زندان اوين به کرسی قرمز مجلس بازگردد!

    پروژه يا پروسه تخريب

    بگفته هاشمی رفسنجانی ميلياردها تومان در ايام انتخابات از بيت المال کشور عليه وی و بمنظور تخريب وی هزينه شد.

    هزينه ای که چنانچه صحت آن به اثبات برسد نشان دهنده آنست که اين سرمايه ارزش آنرا داشته تا عليه هاشمی مصرف شود. چرا که نتيجه داده و موفق شدند وی را در نزد قاطبه ملت کم اقبال کرده و از رسيدن به کرسی رياست جمهوری نهم ايران محروم اش نمايند.

    دو ماه قبل از انتخابات 27 تير طی گفتگو با دکتر ابراهيم يزدی، ايشان صراحتاً خبر از آن داد که خاوير سولانا رئيس اتحاديه اروپا پيغام داده که در صورت رياست جمهوری رفسنجانی حاضر به ادامه مذاکرات و معامله با ايران در مذاکرات بر سر فعاليت انرژی اتمی هستيم.

    چنانچه اين خبر صحت داشه باشد قهراً به هاشمی آنقدر انگيزه می داد تا با احساس مسئوليت بيشتری وارد انتخابات شود، همچنانکه امروز نيز با تحقق نيافتن اين خواست غربی ها، ايشان آنقدر انگيزه دارند تا با تکيه بر عکسی بی ربط به محمود احمدی نژاد از جريان نبش قبر شده اشغال سفارت آمريکا در سال 58 يک شبه آنچنان شهرآشوبی برای تخريب احمدی نژاد به راه بياندازند تا با زبان بی زبانی به تخريب کنندگان آنموقع هاشمی اينک بگويند:
    اين به آن در!!!
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

  16. #41
    Senior Member donsaeid's Avatar
    Join Date
    Nov 2005
    Location
    tahe motorkhoneye jahanam
    Posts
    27,274
    صدای پای فاشيسم

    يک هفته آخر دور دوم انتخابات اين سخن به کرات از تريبون های اصلاح طلبان شنيده شد که در صورت روی کار آمدن احمدی نژاد سياست های فاشيستی توسط وی و تيم همراه و حامی وی بر کشور اعمال می شود.

    هنوز معلوم نيست اين سخن تا چه اندازه صحت داشته باشد. هر چند با توجه به خاستگاه سياسی برخی از حاميان رئيس جمهور جديد می توان گزينه فاشيست را هم در کارير محتمل دولت جديد گمامه زنی کرد.

    اما نکته ای که پروا دهندگان آنموقع از حلول فاشيسم در ايران کمتر به آن توجه می کردند آنست که بر فرض تحقق چنين امری، اين فاشيسم از دل آراء دمکراتيک شهروندان ايران برخاسته است.

    همچنانکه نازيسم هيتلری نيز با تکيه بر آراء دمکراتيک شهروندان آلمانی به منصه ظهور رسيد.

    اگر هيتلر توفيق آنرا يافت تا با تکيه بر آرا اکثريت شهروندان آلمانی حزب ناسيونال سوسيال خود را بر مقدرات آلمان حاکم کند، اين را مديون نآرامی ها و ناامنی ها و بحران اقتصادی گسترده مبتلابه آلمان بيرون آمده از جنگ جهانی اول بود.

    همچانکه امروز نيز اگر دوستانی در جنبش اصلاحات دلنگران حلول فاشيسم در ايرانند چاره ای ندارند که بپذيرند زمينه های اقبال به چنين فاشيسم محتملی را بايد در 8 سال گذشته جستجو کنند که عملاً با ضعف مديريت خود در کنار کارشکنی غير قابل کتمان محافظه کاران امنيت روانی شهروندان را بشدت کمرنگ کردند. آن هم شهروندانی که نه توان فهم دقيق و کارشناسانه تحولات زير پوستی سياست را دارند و نه ادعائی برای چنين فهمی از خود نشان داده و می دهند.

    برای ايشان تامين مضيقه ها و مضايقه های اقتصادی و فراغتی و معيشتی شان مرجح بر هر چيزی است و چندان هم دلبسته به آن نيستند که اين مطالبات از ناحيه يک فاشيست تامين شود يا يک دمکرات.

    حاشيه انتخابات

    از اُمهات انتخابات رياست جمهوری نهم ايران که بگذريم حاشيه اين انتخابات هم خالی از لطف نبود. از جمله آنجا که دکتر علی اکبر ولايتی پيش از آنکه بنفع هاشمی رفسنجانی از دور رقابت ها کنار بکشد در مصاحبه ای تفصيلی با سايت بازتاب و روزنامه ايران در پاسخ به اين سوال که:
    آقاى ولايتى که با تمام سوابق اش الان در صحنه انتخابات آمده و كارنامه اش در معرض نقد و داورى است چون خودش هم تاريخ مى نويسد، نمى تواند اين سؤال را كه در قبال بحران هاى دوران مديريت روابط خارجى اش چه كرده، بى پاسخ بگذارد. وقتى رشته تلاشهاى شما در روند بهبود مناسبات با جهان خارج با طراحى و ماجراى ميكونوس و بختيار توسط جريانى افراطى به هوا برود نبايد اين وزير خارجه آرام بگيرد و سكوت كند؟

    « ولايتی در مقام پاسخ خبر از آن می داد که در دوره قدرت سوسياليستها؛ يعني رياست جمهوري «ميتران»، روابط ايران و فرانسه در بهترين شرايط قرار گرفت تا جايي كه يك بار «دوما» وزير خارجه وقت فرانسه، به «رزيدانس» ما در نيويورك آمد و مذاكرات طولاني هشت ساعته را از صبح تا عصر با هم انجام داديم و به اين ترتيب، اكثر نقاط مبهم و تاريك روابط روشن شد.... من سفري داشتم به فرانسه و چندين بار با «فرانسوا ميتران» ديدار كردم. در اين ديدار، ميتران اعلام كرد كه دعوت ما را براي سفر به ايران ميپذيرد و به تهران خواهد آمد و از من و «رولاند دوما»، وزير خارجه وقت فرانسه، زمان مناسب براي سفر را سؤال كرد كه دوما سپتامبر را پيشنهاد كرد، اما من به ميتران گفتم كه اكتبر زمان بهتري است زيرا در سپتامبر، من در نيويورك هستم كه ميتران پيشنهاد مرا پذيرفت و به من تأكيد كرد كه هر بار به اروپا سفر ميكني، به فرانسه بيا و با من ديدار كن و گزارش روند روابط ايران و فرانسه را بده كه هركجا مشكلي وجود دارد، من شخصا آن را حل كنم و بعد از ملاقات نيز مرا تا بيرون كاخ «اليزه» بدرقه كرد.

    وقتي ما به ايران بازگشتيم و در حال فراهم كردن مقدمات سفر ميتران به تهران ـ كه ميتوانست نقطه عطفي در رابطه ايران و فرانسه و حتي اروپا باشد و باعث سرازير شدن رؤساي كشورهاي اروپايي به تهران ميشد ـ بوديم، ناگهان حادثه قتل بختيار رخ داد و همه چيز مختل شد. اين مسئله چند بار ديگر هم اتفاق افتاد و در روابط ايران با ساير كشورهاي اروپايي مانند آلمان هم تكرار شد و هر بار كه روابط به نتيجه ميرسيد، با يك خرابكاري و حادثه اينچنيني، روابط مختل ميشد. در رابطه با آلمان نيز ارتباط دو كشور به قدري نزديك شده بود كه «هانس ديتريش گنشر» وزير خارجه استثنايي آلمانها، در مصاحبه با راديو كلن در اوج جنگ با عراق براي اولين بار اعلام كرد كه عراق، متجاوز است. اين مسئله، مانند بمب در دنيا صدا كرد و پس از پايان جنگ نيز رابطه ايران و آلمان، رشد خيرهكنندهاي داشت كه با حادثه ميكونوس متوقف شد و به نظر من كساني كه مخالف روابط متعادل و فعال ايران با اروپا بودند، در پشت پرده اين اقدامات قرار داشتند .... بنابراين، مشاهده ميكنيم كه روابط با اروپا با تلاشهاي بسيار زياد و استفاده از تكنيكها و فنون ديپلماتيك در زماني طولاني، به شكلي تنظيم شد كه مبتني بر حفظ عزت و استقلال كشور و تأمين منافع ملي بود، اما ناگهان با اتفاقات زنجيرهواري چون قتل بختيار و ميكونوس و حادثه اتريش و بلژيك، نتايج اين تلاشها ضربه خورد ... آنچه مسلم است، حوادثي چون قتل بختيار و ميكونوس به مصلحت كشور نبود. زماني كه يك رابطه در ديپلماسي كشور پس از چند سال تلاش به نقطه قابل اتكايي ميرسد كه ميتواند، اساس يك رابطه دو طرفه توأم با حفظ عزت و كسب منافع ملي با غرب شود، جرياني به وجود ميآيد كه ميخواهند اين روابط را تخريب كنند، و به نظر ميرسد اين به نفع كشور نيست.»

    ولايتی در موقعيتی اين اعتراف را می کند که 14 سال پيش از آن تاريخ طی مقاله ای تحت عنوان سمفونی جهانی در روزنامه ابرار اعترافات امروز ايشان مطبوعاتی شده بود!


    --------------------------------------------------
    قسمتی از مقاله مافيهای مافيای قدرت که در آن به بخشی از مقاله سمفونی جهانی اشاره شده است:
    جمعه 18 مرداد ماه سال 70 ساعت 14 اخبار سراسري سيماي جمهوري اسلامي ايران خبر كشته شدن « شاهپور بختيار» در پاريس توسط افرادي ناشناس را بر روي آنتن جام جم فرستاد .
    بختيار آخرين نخست وزير رژيم پهلوي بود كه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي به عنوان پناهنده سياسي در فرانسه سكونت داشت و از نظر سياسي فاقد اهميتي جدي و نگران كننده براي دولتمردان ايران بشمار
    مي رفت.
    فرداي ترور بختيار روزنامه صبحگاهي «ابرار» چاپ تهران كه در آن تاريخ گرايش دست چپي داشت اولين موضعگيري مطبوعاتي ايران در خصوص اين ترور را طي مقاله اي تحت عنوان « سمفوني جهاني» بقلم نويسنده بعمل آورد.
    طي آن مقاله با اشاره به آمادگي ايران جهت ميزباني از «فرانسوا ميتران» رئيس جمهور وقت فرانسه در تهران و همزماني آن با ترور بختيار كه منجر به لغو اين سفر شد ، عاملين اين ترور كساني معرفي شده بودند كه مخالف بهبود مناسبات ايران و اروپايند و در تحليل نهائي انگشت اتهام مستقيماً متوجه دولتمردان واشنگتن شده بود. بلافاصله در بعد ازظهر چاپ مقاله مزبور ، طي نامه اي كه از جانب روابط عمومي وزارت اطلاعات براي روزنامه ابرار ارسال شد ، ضمن تائيد محتواي مقاله مزبور از ديگر نشريات نيز خواسته شده بود تا با تكيه بر اصول و محورهاي همان مقاله به ارزيابي ترور بختيار بپردازند و اتهام اصلي را متوجه آمريكا كنند!!!
    شايد اگر تأييده وزارت اطلاعات نبود هرگز به صحت تحليل آن مقــــاله شك نمي كردم !
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

  17. #42
    Senior Member donsaeid's Avatar
    Join Date
    Nov 2005
    Location
    tahe motorkhoneye jahanam
    Posts
    27,274

    همچنانکه 6 سال جلوتر از آقای ولايتی طی مقاله مافيهای مافيای قدرت آمده بود:
    يك منبع كاملاً موثق ديپلماتيك ايران طي سالهاي نيمه اول دهه 70 خبر از آن مي داد كه بدنبال ترور عبدالرحمان قاسمـلو و سپس شرفكنــدي در كافه ميكونوس آلمان ، عوامل خودسر در وزارت اطلاعات ايران با اين تحليل كه آمريكائيها در مقام پاسخ قصد حمله نظامي مستقيم به ايران را دارند ، مخفيانه و بدون اطلاع رهبر و رئيس جمهور وقت اقدام به انتقال موشك هاي دوربرد و ميان برد به آلمان (2) كرده تا در صورت تحقق حمله آمريكائيها به ايران ، ايشان نيز از خاك اروپا منافع آمريكا را مورد حمله قرار دهند !

    لازم به ذکر است همان منبع موثق ديپلماتيک 6 سال پيش طی نشستی مشترک، صراحتاً و معترضانه اذعان می داشت که ما بمنظور ترغيب مرحوم قاسملو جهت کنار گذاشتن مشی چريکی و بازگشت اش به ايران با وی در حال مذاکره بوديم و درست در زمانی که با ايشان بر سر يک فرمول مشترک جهت بازگشت به کشور به توافق رسيده بوديم، مواجه با ترور وی شديم!!!

    البته بخش نخست ادعاهای مطرح شده در مقاله مافيهای مافيای قدرت شش روز بعد توسط شخص آقای هاشمی رفسنجانی در مصاحبه با روزنامه همشهری مورخ 20 دی ماه 78 مورد تائيد قرار گرفت اما اين مانع از آن نبود تا روزنامه کيهان به سنت مرسوم خودش معرکه گردانی رسانه ای کرده و در مقام دفاع از خودسرهای مطرح شده در آن مقاله نويسنده را مورد الطاف خفيه خود قرار دهد!

    حاشيه حائز توجه ديگر در انتخابات رياست جمهوری اخير مشاهده نهادينه شدن وجوهی از اهداف جنبش اصلاح طلبی ايران بود که نمود خود را در جسارت و بلاغت و شجاعت جوانان طی مواجه شان با جميع نامزدهای انتخاباتی نشان داد.

    در عموم نشست هائی که نامزدهای انتخابات با جوانان ، خصوصاً دانشجويان داشتند بوضوح مشاهده می شد که جوانان برخلاف قبل بدون کمترين لکنت زبان و تکلفی، تند ترين سوالات و انتقادات خود را نسبت کانديداهای رياست جمهوری مطرح می کردند اين در حاليست که همين 8 سال پيش بود که در حافظه تاريخی جامعه ايران حضور محمد خاتمی آن هم در اوج محبوبيت ميليونی و ملی در دانشگاه تهران ثبت شد که چگونه جوانان دانشجو برای طرح سوال خود در مقابل رئيس جمهور حتی بشدت محبوب شان رعشه گرفته و با لکنت زبان و ارتعاش صدا سوالها و نقطه نظراتشان را بيان می کردند.

    اين در حالی که که پيش از اين اساساً دانشگاه و دانشجو محلی از اعراب برای پرسش و پاسخ ميان عالی رتبگان با جوانان نداشت.

    اعتبار و امتياز چنين تحولی را با توجه به سنت تاريخی و متصلب استبداد شرقی 2500 ساله ايرانی را در هر شرايطی نمی توان به کسی جز محمد خاتمی داد.

    اما علی رغم کسب چنين فضائلی به قيمت همه فروتنی ها و خويشتنداری ها و خون دل خوردن های سيد محمد خاتمی يک واقعيت تلخ را نيز نمی توان فراموش کرد و آن اينکه خاتمی طی 8 سال عهده داری مسئوليت رياست جمهوری ايران همواره کوشيد انگشت اشاره اش را بمنظورتوجه انگيزه ها و کشش های مدنی شيدائيانش همواره متوجه هدف اصلی که عقلانيت، مسئوليت پذيری و اخلاقگرائی بود، نگاه دارد و طرفه آنکه انگشت خاتمی نيز به تقدير انگشت بودا دچار شد!

    همانگونه که بودا وقتی با اشاره انگشت خود به ماه و زيبائی های مستتر در آن به مريدان و شيدائيانش، ناباورانه ايشان را مغفول از ماه و مفتون انگشت خود يافت خاتمی نيز علی رغم پايمردی و سماحت و سماجت اش بر خودباوری ها و اخلاقگرائی ها و مسئوليت پذيری ها، عاقبت کسر بزرگی از دوم خردادی هايش را قبل از آنی که مقلوب خرد مدنی شان ببيند، مفتون قد رعنای خود ديد!
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

  18. #43
    Senior Member donsaeid's Avatar
    Join Date
    Nov 2005
    Location
    tahe motorkhoneye jahanam
    Posts
    27,274
    ماهيان تشنه! نقدی بی پروا از گنجی و شيدائيان گنجی، داريوش سجادی
    داريوش سجادی
    گنجی ماهيتاً و شخصيتاً چندان فرقی با گذشته نکرده، اما قصدم در اين وجيزه بازبينی علم داران گنجی است که برآنم ايشان نيز در اين شش سال فرقی نکرده اند همچنانکه در اين شش هزار سال فرقی نکرده اند! مخاطبم در اين نامه، گنجی است اما طعن خود را متوجه جويندگان گنجی می دانم، که نيست. يعنی هست اما آنجائی نيست که ايشان می کاون

    اکبر گنجی با پشت سر گذاشتن شش سال پر فراز و نشيب در اوين نهايتاً در آخرين روزهای پايانی سال در ساعت ده شب شنبه 27/اسفند/84 به منزل بازگشت.
    طی استمزاجی تلفنی با وی کماکان می شد همان گنجی سابق را از صلابت صدايش احساس کرد.
    گنجی ماهيتاً و شخصيتاً چندان فرقی با گذشته نکرده، اما قصدم در اين وجيزه بازبينی علم داران گنجی است که برآنم ايشان نيز در اين شش سال فرقی نکرده اند همچنانکه در اين شش هزار سال فرقی نکرده اند!
    از آنجا که گنجی در مکالمه تلفنی خود اين مجوز را بار ديگر به اينجانب داد تا بمانند مقاله قبلی (اکبر تو می ترسی) و با تاکيد خودش، وی را بی رحمانه نقد کنم، با پوزش از شيدائيان و شوريدگان ناچارم گويش قلم را آغشته به تندی و تلخی نمايم که يگانه متاع بازار عطاران قلم است.
    به تعبير سعدی رحمة الله عليه:
    چه خوش گفت آن مرد دارو فروش
    شفا بايدت داروی تلخ نوش
    مخاطبم در اين نامه، گنجی است اما طعن خود را متوجه جويندگان گنجی می دانم، که نيست. يعنی هست اما آنجائی نيست که ايشان می کاوند.
    به تعبير آن حديث قدسی، خداوند پنج فضيلت را در پنج جای مختلف قرار داد که انسان ها به غلط آن را در پنج جای ديگر می جويند!
    بگذريم

    بسم الله الرحمن الرحيم

    با برادرم اکبر گنجی
    هفت سال پيش که مقاله سمفونی خاتمی توفيق نشر در شماره 12 هفته نامه راه نو را يافت، بخوبی بخاطر دارم که شخصاً طی تماسی تلفنی ابراز خرسندی خودت و دکتر شايگان را از طرح بموقع مبحث قهرمانخواهی تاريخی ايرانيان را به اطلاع نويسنده رساندی.
    همه حرف من در آن مقاله آن بود که:
    نيروی محرکه جنبش های اجتماعی در ايران ميل به نخواستن ها دارد تا خواستن ها! بعبارت ديگر مردم ايران در خيزش های اجتماعی خود عموماً می دانند که چه نمی خواهند اما نمی دانند که چه می خواهند! ... در جنبش مشروطه قبل از آنکه ايرانی ها شناختی از پارلمانتاريسم و مشروطيت و سيستم تفکيک قوا داشته باشند، تنها می دانستند که از جور و ستم سيستم استبدادی پادشاهان قاجار خسته شده اند.
    در مشروطه مردم قبل از آنکه بدانند چه می خواهند، می دانستند چه نمی خواهند. لذا مشروطيت نه يک انتخاب بلکه يک پناه برای ايرانی ها در قبال استبداد معنا شد.
    همين ديناميزم هنگام برگزاری رفراندوم انتخاب رژيم جمهوری اسلامی در ايران، مردم را ترغيب کرد تا با 98% آرا بواسطه نخواستن رژيم مُستبد پهلوی بدون کمترين شناختی از ساختار سياسی نظام جمهوری اسلامی به آن رای دهند.
    در دوم خرداد 76 نيز همين مکانيزم توده های شهری و روستائی ايران را به حرکت درآورد و توانست اجماع رای بيست ميليونی عليه سياست ها و گفتمان حاکم طی بيست سال گذشته انقلاب اسلامی ايران را بنفع خاتمی فراهم کند.
    رای مردم به خاتمی، رای به نخواستن سياست های متخذه قبلی حکومت در ايران بود بدون آنکه ايشان کمترين آگاهی و شناختی از شاکله «جامعه مدنیِ» وعده داده شده خاتمی را در خود احراز کرده باشند.
    از سوی ديگر همواره نارسائی سنتی حاکم بر مناسبات و مطالبات شهروند و حکومت در ايران ضمن سرخورده کردن مردم ، زمينه ساز آفت «قهرمان پروری» در بطن جامعه ايران بوده.
    جامعه قهرمان پرور، جامعه ای است بيمار و قهرمان در چنين جامعه ای آفت جامعه است. بخش قابل ملاحظه ای از اقبال به محمد خاتمی ناشی از عوارض بالينی آفت قهرمان پروری در بستر مناسبات جامعه شهروندی ايران بود.
    خاستگاه بخش قابل توجهی از آرا 20 ميليونی خاتمی متعلق به نسل سرخورده ای از جامعه شهروندی ايران بود که در رويايشان خاتمی را قهرمان و ناجی افسانه ای خود می ديدند.
    رای به خاتمی رای به سايه ای از خاتمی بود که در کنار پرتو مورّب آفتاب بسيار بزرگ جلوه می کرد.

    اکبر گرامی
    دو سال بعد از آن تاريخ بود که بدنبال برائت جوئی «طنـّاز»! مطبوعات اصلاح طلب از کرسی قهرمانی ناخواسته اش، طی سياه قلمی ديگر (1) متذکر شدم:

    در بحث سندروم قهرمانخواهی يک سوء تفاهم ايجاد شده و آن مذموم تلقي شدن قهرمان در شاكله مناسبات سياسي ـ اجتماعي است در حالي كه عرصه اجتماع بی نياز از قهرمان نيست . آنچه كه به قهرمان بار منفی می دهد مذموميت عَرَضی آن است و نه ذاتی .
    قهرمان به ذات خود نه تنها ضد ارزش نيست بلكه بواسطه تأثيرگذاری بر قابليت ها، استعدادها و انگيزه های خرد جمعی ، توانی مضاعف را براي هدايت پتانسيل های اجتماع در اتمسفر جامعه رها می كند.
    آنچه كه در رويكرد قهرمان خواهانه كراهت آميز است مسئوليت گريزی شهروندان و احاله همه مسئوليت ها به قهرمان است كه مانع از نهادينه شدن مناسبات شهروندی و قائم به شخص كردن تحولات اجتماعی می شود و جامعه را با ظهور قهرمان تهييج و با افولش مأيوس مي کند.
    اين همان بليه ای بود كه پس از رحلت پيغمبر اسلام نيز بخش هائی از جامعه جوان مسلمين را مورد آسيب قرار داد تا جائی كه علی ابن ابيطالب هشيارانه ايشان را مخاطب قرار داد:
    «اگر محمد (ص) را می پرستيد او مرده است و اگر خدای محمد را او نمرده و نزد خدای خويش مأواء گزيده»!
    تلقی توده ها از قهرمان، چنانچه منبعث از مسئوليت گريزی خود و تقديس گرائی قهرمان شان باشد ، چنين تلقي ای خالق قهرمانی « شورآفرين» بوده و چنانچه اين تلقی برخاسته از بيعت پذيری آگاهانه و بالغانه توده ها با آرمانها و اهداف قهرمان شان باشد ، چنين رويكردی خالق قهرمانی « شعورآفرين» است .
    قهرمان « شورآفرين» احساس مردم اش را متأثر می كند و قهرمان « شعورآفرين» پندار ايشان را .
    مرجع ظهور قهرمان ، نياز شورمندانه يا شعور ورزانه قهرمان خواهان است .
    جوامع انسانی بر اساس نوع نياز خود، قهرمانان شان را تعريف و مطالبه می كنند.
    همچنانكه تلقی شورآفرين از قهرمان در تفكر شيعه « علی ابن ابيطالب» بزرگترين قهرمان دينی خود را در شمای جنگآوری و شمشيرزنی و خيبــركنی اش می فهمد و تلقی شعورآفرين، علی را در فصاحت و بلاغت و عدالت مستتر در نهج البلاغه.

    اکبر گرامی
    کهنه داستانی است اين داستان قهرمانخواهی.
    بخاطر داری بعد از تراژدی قتل های زنجيره ای، در نشست خاتمی با دانشجويان دانشگاه تهران آن دختر دانشجو چگونه و با چه شور و شعفی از پروانه جنبش دانشجوئی ايران سخن می گفت؟ اين در حالی بود که تا قبل از پديده قتلها کمتر دانشجوئی در آن مقطع اساساً پروانه اسکندری را می شناخت!

    اکبر گرامی
    تمام مدتی که تو در زندان بودی، اين ترانه بارها و بارها سروده می شد.
    وقتی از خاتمی دل بُريدند، دل شده در دريای بی عملی شان، بوتيمار گونه حسرت آبی را می خوردند که دريا دريا در کنارشان بود.
    شيرين عبادی، خود فريبی دوم شان بود.
    نه که آن بانوی محترمه قصوری داشت.
    هرگز
    اين تنها درد تاريخی آن جماعت خود شيفته و ضعيف البنيه و منکثرالاضلاعی است که از بی عملی تاريخی خود در رنجند.
    تصادفاً در آن داستان هم وقتی نويسنده ناپرهيزی کرد و و دلسوزانه سرکار خانم عبادی را پروای از اين جماعت شيدائی داد، حجم سنگينی از ناسزا را بجان خريد که هرگز شيرين ما اين گونه نيست و او را به بالاترين نقطه عظمت رساندند. (2)

    اکبر گرامی
    تنها کمتر از يک ماه وقت لازم بود تا سرکار خانم عبادی به صحت ادعای اينجانب اذعان کند، آنجا که گفتم:
    « جامعه خود شيفته بمنظور کسب تشفی خاطر از ناحيه نياز ستايش طلبانه اش همواره مترصد خلق قهرمانی مجازی منبطق بر پاراديم های خويش است تا بدينوسيله ضمن تـــقريظ مبالغه آميز از آن قهرمان مجازی خود ساخته، در ضمير ناخودآگاه اش به ستايش خود پرداخته و موجبات کاميابی و حظ ذهنی خود را فراهم آورد.
    در چنين مرحله ای بيمار، حال چه فرد باشد و چه يک جامعه، می کوشد قهرمان خود ساخته اش را از قواره های طبيعی اش خارج کرده و با دادن توانمندی های فوق تصور و اثيری به وی و بدون توجه به ظرفيت ها و قابليت های محدود و منحصر بفرد قهرمان اش، ضمن حظ ذهنی بردن از رويت جمال خويش در شمای آن قهرمان خود ساخته، يک شبه از وی مفتاح باز کننده تمامی قفل ها و فتح باب کننده تمامی انسدادها و مطالبه کننده جميع خواسته هايش از جهان تحقير کننده بيرونی، بيآفريند.
    جامعه ايران اکنون و مجدداً شاهد بروز و اپيدمی همان آفت توسط جامعه خود شيفته اما اين بار در حق سرکار خانم عبادی است.
    اظهار نظرهائی از اين دست که او آمده تا جميع مشکلات زنان و جوانان و کودکان و زندانيان و سياسيان و کيهانيان و خاکيان و افلاکيان را يک تنه و يک شبه مرتفع نمايد و صدا هائی که از گوشه کنار هم بلند شد که عبادی بايد رئيس جمهور يا رهبر اپوزيسيون و يا رهبر جنبش اصلاحات شود، هذيان های مجددی است که بدون توجه به اندازه ها و قواره های سرکار خانم عبادی در حال باز توليد است»

    اکبر گرامی
    در آنجا خطاب به ايشان گفتم:
    سرکار خانم عبادی
    زنهار! بر خود بلرزيد از اين جماعت بيمار و خود شيفته. با شما همان کنند که با خاتمی کردند!
    به طرفه العينی بر تارک هستی می نشانندتان!
    به دست خود از شما بتی خواهند ساخت رويائی و در روز واقعه نيز به جرم ناتوانی در انجام خواسته هائی که نه در توان تان بوده و نه ادعايش را داشتيد، نابودتان خواهند ساخت.

    اکبر گرامی
    تنها کمتر از يک ماه بعد از آن تاريخ بود که با اولين اظهار نظرات سرکار خانم عبادی که من سياستمدار نيستم و تنها مايلم در همان چارچوب حقوق بشری به کار وکالت خود بپردازم ، امواج هلهله مبدل به ترشروئی ها و پرده دری ها و هتاکی ها رسيد.
    و تو چه می دانی وقتی در هنگامه اعتصاب غذايت، نويسنده به تندی مخاطبت قرار داد که «اکبر، تو می ترسی!» کدام مکيالی توان توزين حجم وسيع هتاکی و فحاشی شيدائيانت را داشت؟
    اکبر، آنها تو را بعنوان نماد بی عملی و مسئوليت گريزی تاريخی خود برگزيده اند.
    فريب شان را نخور.
    نه آنکه خواسته بدنبال فريب تواند.
    هرگز
    همانطور که قبلاً هم گفته ام:
    ايشان را بايد انسان هائی تلقی کرد که شخصيت شان به بلوغ نرسيده. نمی توانند دوست داشته باشند و از خرد خود بهره برند، لذا بشدت تنها و مهجور می شوند.
    هراسی ژرف بر ايشان مستولی است. ايشان خود را با مرجعی که برگزيده اند يکی احساس می کنند، اما وحدتی نه بر پايه حفظ فرديت خود بلکه بر پايه ذوب شدن در مرجع به بهای نابودی يکپارچگی شخصيت خود.
    ايشان به مرجعيتی بيرونی نياز دارند تا در او ذوب شوند و بدينوسيله بتواند تنهائی و انزوا و هراس از بی آيندگی خود را تحمل کند.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

  19. #44
    Senior Member donsaeid's Avatar
    Join Date
    Nov 2005
    Location
    tahe motorkhoneye jahanam
    Posts
    27,274
    برادرم اکبر
    اين ناشی از صباوت انديشگی ايشان نيست. تصادفاً در اوج «احساس» استغنا و فرهيختگی تو را فهم می کنند.
    فقط مصداقاً به اين ادبيات نوشابه اميری شان از سر دقت تامل کن:
    « گنجی را به خانه فرستادند. خبر، یک جمله بود و اتفاق ، هزار، هزار.
    در پس این خبر، مردی بود که به جای پرومته می نشست. سیاوش بود که از آتش گذر می کرد. انسان بود که حق می طلبید. حق بود که زمین می خورد و بر می خاست، زمین می خورد و برمی خاست. و بر می خاست ، اگر چه با زخم، اگر چه با دل ریش، اگر چه با داغ و درفش، اما برمی خاست. گنجی بود که بر می خاست» (3)

    برادرم اکبر
    تو پرومته نيستی. تو سياوش نيستی.
    تو تنها اکبر گنجی هستی و اکبر گنجی برای بودنش محتاج چيز ديگری نيست.
    اما واقعيت آنست که تو برای آنها پرومته ای.
    تو برای آنها سياوشی
    يعنی می خواهند که باشی.
    چون خود هيچ نيستند، می خواهند تو بجای آنها باشی.
    مايلند پوچی خود را با تو بپوشانند.

    اجازه بده کمی هم با هم ولو به تلخی بخنديم .
    تو اکنون در حالی پرومته ، سياوش و انسان حق طلب معنا می شوی که دو سال پيشتر نويسنده همين «سوزنامه رمانتيک» در کنار پنج همکار ديگرش در لندن، خود را اجزای ملت بزرگی معرفی می کردند: آرام ترين و منطقی و در حالی که خود تا قلب لندن گريخته بودند مردم با خود نبرده شان را ترغيب به تحصن در مجلس می کردند، که نکردند!!! (4)

    اکبر گرامی
    اينها کيانند؟
    پيشتر در نوشته ای در تحليل انتخابات مجلس هفتم اقدام به تبار شناسی جامعه ايران از حيث سنتی و مدرن، تحت عنوان «صمد و عين الله» کردم و اکنون نيز به تاسی از همان نوشته اينان را در قواره و کارآکتر عين الله هائی می بينم که نماد روستائيان شهر ديده ای اند متاثر و مفتون از ظواهر جامعه شهری که موجوديت و هويت خود را به فراموشی سپرده و يا سعی دارند آنرا بفراموشی بسپارند و با جعل هويتی نوين تحت عنوان « باقرزاده» با شمائی کت و شلواری و کراوتی نامتعارف خود را شهروندی مدرن و توسعه يافته نسبت به صمد آقاهای هم ولايتی شان نشان دهند!
    « عين الله» نماد جامعه بظاهر متوسط ايران است که خاستگاه اش بازگشت به سياست های رفورميستی محمد رضا پهلوی در جريان اصلاحات و انقلاب سفيد دارد.

    طبقه متوسط ايران جز بصفت ظاهر در تحليل نهائی تفاوت بارزی با طبقه فرو دست و روستائی ايران ندارد.

    عقلگرائی ، احساس فرديت مدرن، خود باوری، مسئوليت پذيری و استقلال فکر، نرم افزارهای تعريف شده وعام و استانداردی برای طبقه متوسط اند اما در ايران با تکيه بر رانت نفت اين تنها سخت افزارهای مورد نياز طبقه متوسط و جامعه مدرن است که نصب و تعبيه شده اند و اين طبقه کماکان مشابه جامعه سنتی متکی بر
    همان چهار مولفه تقدير گرائی، تبارگرائی، اقتدار گرائی و زعيم سالاری اند.

    تعدد دانشگاه ها، رشد کمی دانشجو و استاد، بوروکراسی فلج، ساختمان های لوکس، کامپيوتر و موبايل و مرسدس بنز ظواهر سخت افزاری جامعه بظاهر متوسط ايران است که به مدد ثروت سرشار نفت باعث خود فريبی جامعه شهری ايران شد و قشری را در کلان شهرهای ايران بوجود آورده که بدون برخورداری از ظرفيتهای توسعه يافتگی ذهنی، تنها تخيلی از خود و کشور خود ساخته اند که فاقد موجوديت بيرونی است.
    درد ها و شادی های اين طبقه دردها و شادی هائی مجازی است!
    دنيای شان بشدت برای مردم عادی و واقعيت ايران ناشناخته است.
    دنيای روشنفکری ايران دنيای است بشدت رُمانتيک. ايران واقعی را نمی بينند يا نمی خواهند ببينند و يا نمی توانند ببينند و تنها آن بخشی از ايران را می بينند که دوست دارند ببينند!
    وطن برای اين جامعه خلاصه شده در قورمه سبزی و چند ستون و سرستون از بقايای تخت جمشيد و جاده چالوس و سياه بيشه و دربند و کلک چال و ابياتی از شاملو و لابد رقص دخترکان زيبا و خوش حرکات است!
    وطن برای اين نسل قالباً برخوردار از درون مايه های نوستالوژيک بوده تا واقعيت های بومی و اقليمی.
    اين همان بليه ايست که 30 سال پيش « دکتر شريعتی» به درستی آنرا ديده بود و اذعان می داشت که:
    « درد امروز جامعه ما بی سوادی مردم ما نيست بلکه نيم سوادی روشنفکرها و تحصيلکرده های ماست» و اخيراً نيز دکتر « داريوش آشوری» صادقانه و شجاعانه اعتراف می کند:
    « می توانم بگويم که همه ما، من خودم را هم در واقع استثنا نمی کنم ، همه ما روشنفکران دچار اين گرفتاری بوديم که بين شيوه زندگی مان و آن چيزهائی که دوست داشتيم داشته باشيم و ذهنيتی که با آن داوری می کرديم و ارزيابی می کرديم يک شکاف اساسی بود و در نتيجه می توانم بگويم که ما روشنفکرها يک ذهنيت اسکيزوفرنيک داشتيم»

    ريشه های بروز اين اسکيزوفرنی شخصيت روشنفکرايرانی را بايد در بستر انعقاد نطفه سنت روشنفکری در ايران رد يابی کرد. (5)

    اکبر گرامی
    همه اينها را گفتم نه از آن بابت که بخواهم اين جماعت را تحقير يا تخفيف کنم.
    نه . هرگز.
    همه حرف من آنست که اين جماعت با امثال من اُنسی ندارند اما حال که اکبر گنجی توانسته با ايشان به مؤانست برسد، دستشان را بگير.
    ايشان را از آن دنيای متوهم و تخيلی شان عبور ده.
    خوابند.
    بيدارشان کن.

    اما برادرم. اکبر
    قبل از اين، تکليف خودت را نيز با تناقضاتت روشن کن.
    اگر شيدائيان فراموش کرده اند اما حافظه مطبوعات کشور بخوبی بيآد دارد که اين شخص گنجی بود که هفت سال پيش مقاله ارزشمند «خون به خون شستن محال آمد، محال» را تحرير کرد.
    در آن مقاله بود که به درستی انگشت اشاره خود را متوجه دايره بسته خشونت ورزی در تاريخ کردی و گفتی خشونت، دامن زننده به خشونت است. خون پاسخ اجتناب ناپذيرخون است.
    اکنون گنجی ما را چه می شد که با آن اعتصاب غذای نامفهوم، هم در حق خود خشونت ورزيد و هم فضای جامعه را آنچنان مستعد رشد و پرورش کينه کرد که از دل آن ترور قاضی مقدس جوشيد؟
    گذشته از آن آيا اين سرشکستگی ندارد که اکبری که عمر خود را صرف مبارزه قلمی و عملی با ظلم و ستم و ستمگری کرد، اکنون کسی چون رئيس جمهور آمريکا مدعی اکبر ما شود؟

    اکبر گرامی
    در اوج اعتصاب غذايت و پس از اعلام حمايت رئيس جمهور آمريکا از گنجی ما، خطاب به ايشان نوشتم:
    گنجی برای ما عزيز است، اما بيش از گنجی، حقيقت نزد ما عزيزتر است و حقيقت آن است که رئيس جمهور آمريکا با آن سابقه جنايت و پستی و دنائت و بهيميت، ارزنی صلاحيت دفاع از گنجی را ندارد (6) و چه بی صبرانه چشم انتظار همين حرف از دهان گنجی بوديم و صبرمان نافرجام ماند.
    اجازه بده خاطره ای را برايت بازگوئی کنم.
    در خلال آن اعتصاب غذا و آن حمايت ناصواب جورج بوش از گنجی ما، فرصتی فراهم شد تا با يک نفر از اصحاب بهائيت مجادله ای کنم.
    آن دوست بهائی گلايه می کرد که چرا در خلال به حبس انداختن حضرت بهاالله توسط ناصرالدين شاه و اعلام حمايت تزار روسيه از ايشان و تاکيدش بر لزوم محاکمه عادلانه وی در محکمه، شما شيعيان اين حمايت را دال بر وابستگی حضرت بهاالله به امپراتوری روسيه عنوان کرديد؟
    در پاسخ به ايشان می گفتم که حداقل انتظار از کسی که داعيه نبوت و دين ورزی را داشت آن بود و هست که پيش از همه شخصاً به دهان تزار روسيه می زد که:
    توئی که در جنگ های ايران و روس بيشترين جنايت را در حق ايرانيان مرتکب شدی و دو قرار داد ناجوانمردانه گلستان و ترکمانچای را بناحق بر ايرانيان تحميل کردی، کمترين صلاحيت و حقی در دفاع از انسانيت و حقوق انسانی ديگران را نداری.
    با همين منطق بود که اميد به ترشروئی گنجی نسبت به پيوستن جورج بوش در صف حاميانت را داشتيم.

    اکبر گرامی
    گلايه دومی هم از رفتار و سلوک و منش سياسی ات عارض شد.
    هر چند دکتر سروش طی مراوده ای به اتفاق 4 نفر از دوستان در ايام امساکت از خوردن، صريحاً اذعان داشت که:
    خطای ما و تو این بود که عدل علوی و عشق مولوی را از فقه فرسوده صفوی تلقی می کردیم.
    اما همين دکتر سروش چند ماه قبل از آن نامه طی سخنرانی در آلمان در پاسخ به سوالی در مورد مانیفست جمهوری خواهی ات گلایه می کرد که گنجی با تکیه بر قرائت های خشک اندیشانه برخی از معممين جناح محافظه کار آرای خود را دایر بر منافات اسلام با دموکراسی طرح کرده در حالی که قرائت های دیگری از اسلام هم وجود دارد که مخالف چنین استنباطی است.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

  20. #45
    Senior Member donsaeid's Avatar
    Join Date
    Nov 2005
    Location
    tahe motorkhoneye jahanam
    Posts
    27,274
    اکبر گرامی
    سوال من آنست که اصرارت بر نوشتن مانيفست از دل زندان آيا محصول مکاشفه ای عقلانی بود يا صرفاً واکنشی بود از سرغيظ به زندان بانت و ظلمی که در حق ات روا می داشت؟
    طرفه آنکه در اين بين آن «طناز» مطبوعات اصلاحات دو بار مرا در نقد تو و شيرين عبادی نواخت که چه کسی سخنگوئی ملت ايران را به سجادی داده؟ حال آنکه اينجانب در داستان نوبل شيرين عبادی تنها از منظری ريخت شناسانه و آسيب شناسانه اقدام به نقد روانی جامعه خود شيفته ايرانی کرده بودم.
    در جريان اعتصاب غذای تو و حمايت رئيس جمهور آمريکا نيز تنها اقدام به طرح فراخوانی برای رد صاحب صلاحيتی کسانی امثال جورج بوش کردم تا هر کس با منطق نويسنده موافق است، همراهی ام کند.
    همين.
    حال اين چگونه افاده معنای سخنگوئی ملت ايران را می کند، از داور بپرس.
    تصادفاً اين سوالی است که اينجانب بايد از گنجی و قبل از گنجی از محسن سازگارا می پرسيدم و می پرسم.
    سازگارا پيش از تو در جريان زندانش ضمن اعتصاب غذا صراحتاً از رهبری ايران خواست تا برای شکستن اعتصاب اش ايشان بايد رسماً از سازگارا و ملت ايران عذرخواهی کند!
    در آن مقطع نه داور و نه هيچکس ديگر نپرسيد سازگارا از چه زمانی نمايندگی ملت ايران را احراز کرده که بنمايندگی از جانب ما و امثال ما سخن می گويد؟
    همانطور که گنجی نيز شوق زده از هلهله شيدائيان نسخه های ملی می پيچيد.
    اکبر نمی دانی چقدر مهوع است وقتی می بينم آن شازده باقی مانده از نسل منقرض پهلوی، در افاضاتش از لفظ «ملت من» استفاده می کند.
    نمی دانی چقدر سخت است تحمل اينکه يکی از عقب افتاده ترين گونه های منقرض شده سلطنت، سند بنچاق مالکيت من و امثال من را بنام خود مصادره می کند!
    اما از آن تلخ تر آن است که امثال گنجی که علی الدوام در اوج قله فرهيختگی و روشن انديشی نشسته با چنين منطق و گويشی با هم وطنانش کلامت کند.

    اکبر گرامی
    سوء تفاهم نشود. من به هيچ وجه درصدد توجيه رفتارهای ناصواب حکومت و رهبری حکومت در پاره ای از مواضع نبوده و نيستم.
    اما همه حرف من اين است که در انتخابات رياست جمهوری اخير هم اکبری که فراخوان تحريم انتخابات را داد، شکست خورد و هم اصلاح طلبانی که به هر دليل معقول يا غير معقول در انتخابات شرکت کردند، شکست خوردند.

    اکبر گرامی
    اگر تسامحاً همه شرکت نکردگان در انتخابات رياست جمهوری اخير را به احتساب لبيک گويان به فراخوان تحريم انتخاباتت بگذاريم، باز بالغ بر 25 ميليون نفر در انتخابات شرکت کردند و بيش از 17 ميليون نفراز ايشان صادقانه و صميمانه با رای خود به رئيس جمهور فعلی با صدائی بلند خود را از ارادت ورزان به رهبری کشور معرفی کردند.
    نه من و امثال من و نه سازگارا و گنجی و امثال ايشان حق نداريم و ندارند،اين جماعت را ناديده گرفته و کليت ملت ايران را بنفع خود مصادره کنيم.
    تلخ است اما به هر حال سازگارا با « شوخی رفراندوم» و گنجی با « مانيفست جمهوری خواهی» اش ادای خمينی را درآوردند که:
    خامنه ای بايد برود!
    اشکالی هم ندارد. اما متوجه نبودند که خمينی زمانی گفت: شاه بايد برود که مستظهر به حمايت ميليونی قاطبه ملت ايران بود.
    اين در حالی است که سرجمع سربازان کليکی رفراندوم سازگارا به زحمت به پنجاه هزار نفر رسيد.
    دقت می کنی؟ تنها پنجاه هزار نفر آن هم در طول بيش از چهار ماه!
    اکنون از تو می پرسم: سازگارا در کجای تاريخ ايستاده؟
    اصلاً کجاست؟ در لايه های پنهان تاريخ گم شد.
    در اعتصاب غذای اکبر هم ديدی و ديديم که تنها 500 نفر پشت بيمارستان ميلاد به حمايتت جمع شدند.

    اکبر گرامی
    فريب شيدائيان را نخور. ايشان خود حجاب خودند. سی مرغانی، در جستجوی سيمرغ اند! ماهيان تشنه لبی در دريايند! شوريدگانی که به تعبير خمينی:

    اين شيفتگان که در صراط اند همه
    جوينده چشمه حيات اند همه
    حق می طلبند و خود ندانند آن را
    در آب به دنبال فرات اند همه

    عمرت دراز باد و عزتت مستدام

    داريوش سجادی
    1/فروردين/85
    آمريکا
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

  21. #46
    Senior Member Rasputin's Avatar
    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,630
    جمعه شب اکبر گنجی در دانشگاه جرج تاون شهر واشنگتن برای جمعی از ايرانيان سخنانی ايراد کرد و به سئوالات آنان در زمينه های مختلف پاسخ گفت. گنجی ابتدا سه نوع حکومت غيردموکراتيک، يعنی حکومت نظاميان، حکومت فاشيست ها و حکومت سلطانی را توضيح داد و جمهوری اسلامی را نظام سلطانی خواند که مانند حکومت پادشاهی به جای شاه يک فقيه همه کاره است. وی سه گزينه حکومت اسلامی را مشروطه سلطنتي، جمهوری مشروطه و جمهوری ناميد و جمهوری مورد نظر خود را نظامی دانست که اصل اول قانون اساسی آن اعلاميه جهانی حقوق بشر باشد، يک جمهوری فدرال که قدرت در آن آنچنان توزيع شده باشد که راه بر ديکتاتوری بسته شود. گنجی با انتقاد از سياست دولت آمريکا و اختصاص 75 ميليون دلار برای استقرار دموکراسی در ايران گفت: دموکراسی را با 750 ميليارد دلار هم نمی توان بنا کرد. او دموکراسی را راه حل مسائل جاری ايران دانست و گفت: برغم وجود جنبش بزرگ دموکراسی خواهی در ايران و طبقه قوی روشنفکران، اين جنبش از سازماندهی و رهبری برخوردار نيست تا بتواند مردم را بسيج کند.

    جمعه شب اکبر گنجي، روزنامه نگار سرشناس که هفته قبل به آمريکا سفر کرده، در گاستن هال دانشگاه جرج تاون شهر واشنگتن برای جمعی از ايرانيان اين منطقه سخنانی ايراد کرد و به سئوالات آنان در زمينه های مختلف پاسخ گفت. حدود 600 نفر در اين جلسه شرکت داشتند که در قياس با اکثر اجتماعات ايرانيان در اين منطقه، تعداد بسيار قابل توجه به شمار می رود.
    امير آرمين (راديو فردا): گنجی ابتدا سه نوع حکومت غيردموکراتيک، يعنی حکومت نظاميان، حکومت فاشيست ها و حکومت سلطانی را توضيح داد و جمهوری اسلامی را نظام سلطانی خواند که مانند حکومت پادشاهی به جای شاه يک فقيه در راس حکومت و همه کاره است.

    صدای اکبر گنجی: رژيم فعلي، يک رژيم سلطانی است و روز به روز اختيارات عملی رهبر نيز افزايش پيدا می کند، يعنی بيشتر اعضای سپاه پاسداران هستند که وارد ارکان حکومت می شوند و اينها فقط و فقط برای تحکيم رژيم سلطانی و افزايش اختيارات رهبر است.

    ا . آ: اکبر گنجی گفت: نظام پادشاهی و نظام ولايت فقيه هر دو غيردموکراتيک هستند، چون در دموکراسی اصل بر برابری همه مردم است، در حالی که در اين نظام ها يا دودمان پادشاهی و يا فقها حکومت می کنند و با توده مردم فرق دارند. اکبر گنجی سه گزينه حکومت اسلامی را مشروطه سلطنتي، جمهوری مشروطه و جمهوری ناميد و گفت طرفداران گذار به مشروطه سلطنتی به پايگاه داخلی در کشور اعتنايی ندارند و آماده اند با مداخله آمريکا و همانند عراق حکومت اسلامی سرنگون شود و آنها به حکومت برسند.

    در حکومت مشروطه اسلامی يا جمهوری مشروطه که سخنگوی آن سعيد حجاريان است، بايد با فشار از پايين و چانه زنی در بالا حاکميت دوگانه ايجاد کرد و به تدريج و بدون پرداخت هزينه و بسيج عمومی حکومت را مشروط و مقيد کرد. اما در حکومت پيشنهادی او، با توجه به نارضايتی وسيع مردم و در شرايطی که همه راه ها به سوی آزادی بسته شده، تنها با نافرمانی مدنی می توان جامعه را به سوی دموکراسی سوق داد.

    گنجی جمهوری مورد نظر خود را نظامی دانست که اصل اول قانون اساسی آن اعلاميه جهانی حقوق بشر باشد. يک جمهوری فدرال که قدرت در آن آنچنان توزيع شده باشد که راه بر ديکتاتوری و استبداد بسته شود. نمونه های نافرمانی مدنی در ايران را مقاومت زنان در برابر حکومتيان، استفاده گسترده مردم از ماهواره برغم تلاش رژيم در ممنوعيت آن و تجمع زنان برای نمونه در 22 خرداد ناميد. و نمونه خارجی نافرمانی مدنی را دعوت نلسن ماندلا از مردم آفريقای جنوبی که برای شکستن ترس مردم از زندان های رژيم آپارتايد از همه دعوت کرد جلوی زندان ها بروند و با اين نافرمانی مدنی دهها هزار نفر به زندان افتادند. ترس مردم و ابهت رژيم آپارتايد به اين ترتيب شکسته شد.

    گنجی با انتقاد از سياست دولت آمريکا و اختصاص 75 ميليون دلار برای استقرار دموکراسی در ايران گفت: دموکراسی را با 750 ميليارد دلار هم نمی توان بنا کرد. گنجی دموکراسی را راه حل مسائل جاری ايران دانست و گفت: برغم وجود جنبش بزرگ دموکراسی خواهی در ايران و وجود طبقه قوی روشنفکران، اين جنبش از سازماندهی و رهبری برخوردار نيست تا بتواند مردم را بسيج کند و اينها نقطه ضعف های بزرگ جنبش دموکراسی خواهی در ايران است.




  22. #47
    Senior Member Rasputin's Avatar
    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,630
    اکبر گنجی، روزنامه نگار و فعال سياسی ناراضی ايرانی، به بی بی سی گفته است که او دعوت مقامات کاخ سفيد آمريکا برای ديدار با آنها را نپذيرفته است.
    آقای گنجی گفت که از او دعوت شده بود تا وضعيت جاری در ايران را با اين مقامات مورد بحث و تبادل نظر قرار دهد.

    مقامات کاخ سفيد آمريکا در اين خصوص اظهار نظری نکرده اند.

    آقای گنجی گفته است که وی دعوت مقامات کاخ سفيد را به اين دليل نپذيرفته است که معتقد است مقامات کنونی آمريکا نمی توانند به پيشرفت دمکراسی در ايران کمکی بکنند.

    آقای گنجی گفته است که چنين ديدارهايی باعث لطمه به اعتبار نيروهای اپوزيسيون ايرانی می شود.

    البته در عين حال آقای گنجی گفته است که اگر نيروهای مخالف ايرانی متحد و دارای رهبر مشخصی می بودند، آنگاه آنها می توانستند با مقامات آمريکايی و با هدف پيدا کردن بهترين راه برای کمک به پيشبرد دمکراسی و حقوق بشر در ايران، ديدار کنند.

    آقای گنجی گفته است که وی نه به عنوان رهبر جنبش دمکراسی ايران بلکه به عنوان يک روزنامه نگار به آمريکا آمده است تا جامعه جهانی را از مصائب زندانيان زندانهای ايران آگاه کند.

    هفته گذشته اين ناراضی ايرانی در سخنانی در واشنگتن با اشاره به وضعيت عراق گفت: "نمی توانيد دمکراسی را با حمله به کشوری به آنجا ببريد."

    او افزود که جنگ در عراق به بنياد گرايی اسلامی کمک کرده و باعث عدم پيشرفت دمکراسی در منطقه شده است.

    اعتصاب غذا

    اکبر گنجی و همفکرانش روز 17 ژوييه به اعتصاب غذای سیاسی 3 روزه خود در نیویورک که با هدف آزادی زندانیان سیاسی در ایران برگزار شده بود، پایان دادند.

    آقای گنجی در پایان این اعتصاب با صدور بیانیه ای از همه افرادی که با او در سراسر جهان همراهی کرده اند، سپاسگذاری کرد. آقای گنجی در این بیانیه خواستار آزادی همه زندانیان سیاسی و گسترش آزادی عقیده در ایران شده است.

    اکبر گنجی با رد هرگونه مداخله نظامی در ایران، خواستار بروز نافرمانی های مدنی با هدف گسترش آزادی های فردی و سیاسی شد.





  23. #48
    Senior Member Rasputin's Avatar
    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,630
    Iranian dissident Akbar Ganji declined to meet White House officials during a visit to the US, he has told the BBC.

    Mr Ganji said he had been invited to discuss the current situation in Iran. The White House declined to comment.

    He said he rejected the offer because he believed current US policies could not help promote democracy in Iran.

    In a speech last week in Washington DC, he also criticised US policy in Iraq, saying: "You cannot bring democracy to a country by attacking it".

    He added that the war in Iraq had helped Islamic fundamentalism and hampered the democracy movement in the region.

    A group of Iranian dissidents met State Department official Nicholas Burns and Elliot Abrams, an adviser to the National Security Council, while Mr Ganji was in Washington last week.

    Mr Ganji said he believed such meetings would undermine the credibility of the Iranian opposition.

    However, Mr Ganji added that if Iranian opposition were united and they had a recognised leadership, they could negotiate with US officials to find the best ways of helping promote democracy and human rights in Iran.

    Hunger strike

    He said he was in the United States not as a leader of Iran's democracy movement, but as a journalist who wanted to draw international attention to the plight of people in Iranian jails.

    The highlight of Mr Ganji's visit to the United States was a three-day hunger strike in front of United Nations headquarters in New York.

    Mr Ganji had staged a hunger strike for several weeks when he was in Iran's notorious Evin prison in Tehran.

    He was joined by tens of other Iranians who went on strike to campaign against what they called the arbitrary detention of political activists and intellectuals in Iran.

    His visit coincides with renewed pressure on Iran for its support of Hezbollah in Lebanon and its rejection of calls to stop uranium enrichment.

    In a speech at Washington's Georgetown University, he said he believed Iran's nuclear programme was not in its national interest.

    Mr Ganji was arrested in 2000 after returning from a conference in Berlin.

    He was accused of having "damaged national security" and sentenced to six years in jail.

    In July 2005, President Bush called on Iran to release Ganji "immediately and unconditionally".

    He was released in March 2006, in poor health as a result of his lengthy hunger strike against prison conditions.

    On Monday, Mr Ganji is making a speech in New York to a gathering organised by the International Pen Association, which campaigns for writers' freedom.

    He says he will return to Iran once he finishes his tour of the US and Europe.




  24. #49
    Senior Member Rasputin's Avatar
    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,630
    Ganji recently launched a hunger strike in front of the UN for the release of political prisoners in Iran, mainly three IRI’s detainees. One of them, Akbar Moussavi Khoeini is a Ganji friend and a former IRI’s insider with a black record of involvement in the IRI’s repressive organs.


    However, Ganji’s double standards on a whole range of issues remain his particularity. His past and his aims characterise these double standards. In this article, I try to remind some Ganji’s folded aspects.

    What concerns Ganji’s past, he evasively avoids any clear reply about his eventual role in IRI’s crimes when he was a regime insider. We all know that the most brutal phase of terror and repression in Iran was in the period of 1980s when Ganji was serving the IRI’s repressive organs. During his involvement in the Revolutionary Guards Corps, the Ministry of Culture and Guidance and IRI’s embassy in Turkey, the country was in the darkest years of terror and repression. Ganji knows better than many of us about the crimes and culprits of this period.

    The IRI’s killing machine was extended over the boarders, particularly in Turkey where Ganji was 3 years cultural attaché of IRI’s embassy, where is used as an alibi for his absence from the scene of inter crimes. In this period, the terror, kidnapping and conspiracy against Iranian dissidents were constant topics of Turkish media. But Ganji remains silent about his involvement in the embassy.

    In the period that Ganji was serving State apparatus, tens of thousands vanished behind the bloody walls of IRI’s notorious prisons, jailed and tortured without trial, executed with no charges being laid and even young girls were raped before execution, according to Islamic rules. The most barbaric atrocity was the mass execution in summer 1988 due to the infamous death-fatwa of Khomeini.

    About this massacre, Ganji describes the genocide as the consequence of the war of Iran-Iraq and violent attacks of opposition groups to the IRI. What many political prisoners, who were already spending their imprisonment, have to do with the war or the clashes between the IRI and Mojahedins! Ganji, who pretends to be a follower of democracy and human rights, does not recognise that this or similar acts of the IRI were the flagrant crimes against humanity.

    But Ganji does not distance himself from an Islamic system because it is both his political trampoline and, worse, his ultimate belief. The suspect even rises that Ganji might have been involved in the crimes or even will be when the interests of such a system require.

    Ganji does not mind repeating citations from Khomeini, as in his recent interview Ganji said “Ayatollah Khomeini said, our forefathers had the right to write a constitution for themselves and we have the same right to write our destiny. Right now we are demanding the same thing as Ayatollah Khomeini did before the 1979 revolution”. Such citations show that Ganji‘s political aims still rely on Khomeini and consequently on maintaining a “democratic” Islamic system.

    Despite his alleged devotion for the human rights and democracy, his concerns about them remain purely Islamic. He emphasises his concerns by saying “I am the representative of Ayatollah Montazeri, Soroush... and all Muslim democrats”. Ganji attempts to impose his self-righteous Islam on Iranian society by regarding Soroush, one of the IRI’s criminals, as a democrat! He keeps ignoring that the main problem with democracy is Islam itself, not this or that form or person. It is not Ahmadinejad who “dishonours Iran”; it is Islam, a model of obscurantism, which is the historical cause of backwardness and despotism and creates Muslim lumpens like Ahmadinejad or his likes.

    How can some one be democrat while believe in the Sharia, jihad, gender segregation, Islamic hijab, Islamic beard or any form of this nonsense? Was not “democrat”Montazeri the one who wrote four volumes theorising the Velayet-e-Faghih?

    Are really Iranians in Ganji’s eyes so naive to believe in an Islamic model of democracy under the guidance of Montazeri or Soroush? Is that his powerful message of support for democracy and secularism for Iranian people? Is Ganji’s tour so prepared and so organised that he makes campaigns to associate some Islamic figures and concepts with secularism and democracy? Should Iranian democrats and seculars believe him, as some of them mistakenly believed Khomeini 27 years ago? Is he here to organise campaigns to set up barriers in front bof democratisation and secularisation of an Iranian movement abroad? Is his tour an intrigue to further split Iranian democrats abroad? What is now our bearded ex-revolutionary guard looking for in Europe and the US?

    Ganji, who was only 3 years in IRI’s embassy in Turkey, an Islamic country, cannot imagine the justified hate that the international community has towards Islamism. Even Muslims, not necessarily Islamists, in the West feel more strongly about this hate than Ganji can imagine.

    But if Ganji and other IRI’s former insiders want to be honourable members of a coming democratic Iran, they should open the eyes and ears to realise that people are fed up with Islam. They should open their mind to realise that their “worthy” Koran is not as worthy as a school book. They should be honest to realise that all interpretations of Islam from the early Othman’s bloody shirt along to today’s bloody differences among Muslim groups are not our business. We want to ignore all of them in a secular and democratic society.

    Ganji, who has been muzzled by IRI’s officials since his release from jail, is now abroad and must have more courage to tell the truth. Of course, he is risking punishment on his return to Iran, but it is not the main reason for Ganji’s silence about Khomeini and his crimes. Ganji cannot and is not supposed to expressively tell the truth about all the IRI’s crimes in anytime and especially under Khomeini. He is a product of the IRI; he is not made from stuff, therefore has not abandoned his belief in Khomeini and a system of Islamic regime.

    Whether Ganji intended or not, he now sets up the same trap as Khomeini did 28 years ago in France. He knows that some Iranians might have confidence in “saviour”, as once some had in Khomeini. He knows that some Iranians can periodically change the infamous slogan “Iran Rajavi, Rajavi Iran”, replacing with Ganji!

    As I described in my previous article, The Ganji phenomenon, I am not against Ganji or other IRI’s deserters. Any deserter, provided is not charged with crimes or high treacherya,is welcome to the people. Any former Islamist can join the camp of people, but no former Islamist can be trusted by Iranians to form a “democratic and secular” movement. If we do not have yet such a stabilised movement, our “brave” democrats will form it. It would be an abuse of democracy and an insult on secularism, if a bearded Ganji or a veiled Fatemeh Haghjoo formed such a movement abroad. Furthermore, it would be an aberrant and demagogic movement, a destructive alarm for future and a shame for all Iranian democrats abroad.

    Ganji is exactly where he wants to be, his tour is risking a repetition of history when Iranian democrats abroad remained paralysed as Khomeini in France was preaching about the democracy and gender equality. But of course, Ganji is more vigilant than Khomeini. Contrary to Khomeini who surprises a whole nation by saying: "I have no feeling on my return to Iran!" in his flight to Iran after 15 years in exile, Ganji has learned how to show feeling for his people. Ganji knows his lesson! But, have Iranian democrats learnt the trick? Ganji and his friends do not hope so!

    When Ganji claims that he looks for no leading position, he shows a humble attitude that is a typical trait of his Islamic personality. In his interview with Newsweek, he says “I am a member of a civil-society movement and not its leader” but he continues “I am now willing to meet any world leader if it can prevent a war against my country”. Ganji finally resonances as if he were a speaker of a movement. He plays the role of a peacemaker and even wants to negotiate about it.

    What concerns the future of the IRI, Ganji seems to be echoing the concerns of many disappointed Islamists within the IRI. Ganji’s ambitions are reflected by the fact that his Islamists friends in Iran are in need; they need some ground to rescue political Islam from a dangerous tight corner, their Islam is both in Iran and in the world under increasing pressure. Terms like democracy, human rights, secularism are new cards. If the diversion as a means of getting out of their tight corners does not work, Ganji and his friends will certainly change their tactics.

    Ever since Ganji was a teenager, he had plans and dreams. He was not one of the millions of backups pulled from the streets willing to fight the shah’s dictatorship. No, he was conscious of Islam, he started working, fighting and philosophising for it. He believed in the sword and Koran and so became a man of gun and conviction, for him, Islam was a cross between jihad and God’s state, between blood and victory, between Muslims and God’s state. For him Khomeini does not incarnate only a descent from his prophet Muhammad, but mainly he is a reviver of prophet’s Caliphate.

    Ganji’s future cannot be separated from his Islamic dreams. His career straddles the complex lines between Islam and his life. Therefore, he might be the shrewdest fighter in the rank of disappointed Islamists, but he is not the prototypical leader for a non-Islamic movement. Yet, tens of thousands of Islamist’s victims separate him from such a position.

    He argues as he was not involved in any crime and violence against his people. I hope so, but a fair trial can better decide. The Ganji’s moral “forgive but not forget” perhaps will not help another pasdar Ganji.




  25. #50
    Senior Member Rasputin's Avatar
    Join Date
    Jan 2005
    Location
    Jupiter
    Posts
    62,630
    ديدار گنجی با نوام چامسكی
    روحانيون حاكم تن به يك
    رفراندوم آزاد خواهند داد؟



    ملاقات يك ساعته اكبرگنجی كه درامريكا بسر می برد، با نوام چامسكی، به بحث پيرامون جنبش دموكراسی خواهی و آزادی خواهی ايرانيان و خطراتی كه نظامی شدن حاكميت و جنگ در خاورميانه و حمله احتمالی امريكا به ايران آن را تهديد می كند انجاميد. چامسكی به اكبر گنجی پيشنهاد كرد متنی در برگيرنده مبانی جنبش دموكراتيك ايران تهيه و آن را در اختيار روشنفكران جهان بگذارد تا آنها با امضا آن، حمايت خود را از اين جنبش اعلام كنند.

    چامسكی تاكيد كرد با اين حركت جبهه وسيع دموكراسی خواهی ايرانيان جهانی می شود.

    اگر جنبش شما سازمان يافته و متشكل باشد حمايت از آن راحت تر است، چون حمايت از يك چيز مشخص صورت خواهد گرفت.

    در همين راستا مقرر شد طی مصاحبه ای كه اكبر گنجی با نوام جامسكی در نيمه ماه آگوست انجام خواهد داد به جزئيات بيشتری از حمايت چامسكی از جنبش دموكراسی خواهی ايرانيان اشاره شود.

    اين روشنفكر امريكايی آنگاه با طرح چند پرسش از اكبر گنجی ، خواستار دريافت نظرات وی شد. پرسش اول او دربرگيرنده نكته ای درباره گفتگوی روز گذشته گنجی با امی گود من گزارشگر راديو WBAI بود كه گفته بود بايد در ايران رفراندومی برگزار شود كه همه مدل ها برای آينده ايران مطرح و مردم بتوانند آزادانه نظام سياسی ايران را تعيين كنند. چامسكی پرسيد آيا روحانيون ايران با چنين ايده ای موافقت می كنند؟ گنجی در پاسخ گفت: حاكميت چنين چيزی را نمی پذيرد ما از طريق مبارزه بايد شرايطی را بيافرينيم كه رفراندوم امكان پذير شود.

    پرسش ديگر چامسكی ناظر به شعله ور شدن آتش جنگ در خاورميانه و تاثير آن بر جنبش دموكراسی خواهی ايران بود. چامسكی به مقاله سعيد حجاريان اشاره كرد كه نوشته است نظامی شدن منطقه تاثير منفی بر جنبش ما می گذارد، او پرسيد آيا شما هم همين ايده را داريد؟ گنجی در پاسخ گفت: نظامی شدن منطقه و تصويب بودجه 75 ميليون دلاری و ديگر اقداماتی از اين دست تاثير مخربی بر جنبش ما دارد.

    وی اضافه كرد : اولا رژيم مدتی است كه كليه مخالفان خود را امريكايی می خواند.

    ثانيا در شرايط بحرانی و جنگ، سركوب به بهانه جنگ راحت تر توجيه می شود و فضا بيشتر بسته خواهد شد.

    در اين ديدار گنجی همچنين از حمايت های چامسكی برای آزادی اش از زندان تشكر كرد و در پاسخ به اين نكته چامسكی كه گفت سفر هيجان انگيزی را آغاز كرده ای گفت: ملاقات با شما ، برايم از ديگر بخش های سفر هيجان انگيز تر بوده است.






Similar Threads

  1. Abbas Milani
    By Rasputin in forum Literature, History & Geography
    Replies: 2
    Last Post: 04-20-2010, 05:31 AM
  2. Dubai
    By Rasputin in forum Travel, Hospitality & Tourism
    Replies: 92
    Last Post: 09-17-2009, 04:39 AM
  3. Important Political News
    By Rasputin in forum International Politics
    Replies: 5973
    Last Post: 06-08-2009, 05:29 AM
  4. Mojahedin -e Khalgh
    By Rasputin in forum POLITICS (Siyasat)
    Replies: 97
    Last Post: 05-30-2009, 01:45 AM
  5. Leading Dissident’s Life in Danger
    By Rasputin in forum POLITICS (Siyasat)
    Replies: 2
    Last Post: 07-19-2005, 12:01 PM

Tags for this Thread

Bookmarks

Posting Permissions

  • You may not post new threads
  • You may not post replies
  • You may not post attachments
  • You may not edit your posts
  •